English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 89 (5 milliseconds)
English Persian
iam not patient of hunger من نمیتوانم تاب گرسنگی رابیاورم
Other Matches
i cannot think of it فکرش را نمیتوانم بکنم تصورش راهم نمیتوانم بکنم
it is not p for meto stay نمیتوانم بمانم
olives a good oil من نمیتوانم انرابخرم
if i only could see him حیف که نمیتوانم او راببینم
i am impatient for it نمیتوانم برای ان صبر کنم
i know not neither can i guess نمیدانم و حدس هم نمیتوانم بزنم
i cannot say him nay نمتوانم پاسخ رد به او بدهم نمیتوانم به او
i cannot positively promise نمیتوانم قول قطعی بدهم
we cannot trace the petitioner نمیتوانم سابقه عرضحال دهنده را پیدا کنم
iam so tired that i cannot eat چندان خسته هستم که نمیتوانم چیزی بخورم
i have no idea of that هیچ اگاهی از ان ندارم نمیتوانم تصور کنم چه چیزاست
esurience گرسنگی
hungered گرسنگی
hungering گرسنگی
hungers گرسنگی
hunger گرسنگی
hungrily با گرسنگی
starvation گرسنگی
starving گرسنگی دادن
He fainted from hunger. از گرسنگی غش کردوافتاد
sensation of hunger احساس گرسنگی
patience of hunger تاب گرسنگی
under the stimulus of hunger از فشار گرسنگی
patience of hunger طاقت گرسنگی
ravenous hunger گرسنگی زیاد
ravenousness گرسنگی زیاد
starveling گرسنگی خورده
strave گرسنگی کشیدن
strave گرسنگی خوردن
strave از گرسنگی مردن
to starve to death از گرسنگی مردن
hungered [arch] حاکی از گرسنگی
hungered [arch] گرسنگی نما
hunger pangs دردهای گرسنگی
hungry دچار گرسنگی
hungriest حاکی از گرسنگی
hungriest دچار گرسنگی
starved گرسنگی کشیدن
starved از گرسنگی مردن
hungrier حاکی از گرسنگی
hungrier دچار گرسنگی
starvation گرسنگی کشیدن
starving از گرسنگی مردن
starving گرسنگی کشیدن
starves گرسنگی دادن
starves از گرسنگی مردن
starves گرسنگی کشیدن
hungry حاکی از گرسنگی
hungrily از روی گرسنگی
starved گرسنگی دادن
hunger drive سائق گرسنگی
famish گرسنگی کشیدن
famish گرسنگی دادن
bulimy ناخوشی گرسنگی
belly pinched گرسنگی خورده
starve گرسنگی کشیدن
starve از گرسنگی مردن
starve گرسنگی دادن
ravenously با گرسنگی زیاد
to die of hunger [thirst] از گرسنگی [تشنگی] مردن
a pang of hunger احساس ناگهانی گرسنگی
hunger pain درد گرسنگی [پزشکی]
to be reduced to starvation اجبارا گرسنگی کشیدن
to feel [a bit] peckish کمی حس گرسنگی کردن
hungered [arch] گرسنگی اور خشک
i am famishing از گرسنگی دارم می میرم
hungry گرسنگی اور حریص
many d. of hunger بسیاری از گرسنگی می میرند
hungriest گرسنگی اور حریص
hungrier گرسنگی اور حریص
The soldiers died from illness and hunger. سربازان از گرسنگی و بیماری مردند.
Do you feel hungry? شما احساس گرسنگی می کنید؟
We suffered hunger for a few days . چند روز گرسنگی کشیدیم
I feel faint with hunger. از گرسنگی احساس ضعف می کنم.
hungers گرسنگی دادن گرسنه شدن
hungering گرسنگی دادن گرسنه شدن
I've got the munchies. یکدفعه احساس گرسنگی میکنم.
acoria مرض گرسنگی داء الجوع
hunger گرسنگی دادن گرسنه شدن
hunger osteopathy بیماری استخوانی ناشی از گرسنگی
hungered گرسنگی دادن گرسنه شدن
Hunger begets crime. گرسنگی سبب جرم و جنایت میشود.
I'm starving [to death] . از گرسنگی دارم میمیرم. [اصطلاح مجازی]
I'm not a bit hungry. یکخورده هم احساس گرسنگی نمی کنم.
to starve into surrender گرسنگی دادن وناگزیربه تسلیم کردن
lazy در رهگیری هوایی یعنی دستگاه یاد شده فعلا مشغول کار است یا از دستگاه یاد شده نمیتوانم استفاده کنم
laziest در رهگیری هوایی یعنی دستگاه یاد شده فعلا مشغول کار است یا از دستگاه یاد شده نمیتوانم استفاده کنم
lazier در رهگیری هوایی یعنی دستگاه یاد شده فعلا مشغول کار است یا از دستگاه یاد شده نمیتوانم استفاده کنم
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com