English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 177 (9 milliseconds)
English Persian
I am sceptical. I have my doubts. I am not all optimistic. من که چشمم آب نمی خورد ( خوشبین نیستم )
Other Matches
I don't believe that ... چشمم آب نمی خورد که ...
I don't expect that ... چشمم آب نمی خورد که ...
A few spelling errors caught my eye. چند غلط املایی به چشمم خورد
She doesn't eat meat, but other than that she'll eat just about anything. او [زن] گوشت نمی خورد اما به غیر از آن او [زن] کلا همه چیز می خورد.
trusting خوشبین
Get out of my sight! <idiom> از جلوی چشمم دور شو!
I didnt sleep a wink. خواب به چشمم نیامد
Every thing swims before my eyes . چشمم سیاهی می رود
Get out of my face! <idiom> از جلوی چشمم دور شو!
it is all very well دلم خوش ! چشمم روشن !
I have something in my eye. چیزی توی چشمم رفته.
The moment I set eyes on you. , از آن لحظه که چشمم بتو افتاد
He had a nast fall. بد جوری خورد زمین ( زمین بدی خورد )
It took place under my very eyes. درست جلوی چشمم اتفاق افتاد
i am only middling بد نیستم
i am not of his mind نیستم
iam pretty well بد نیستم
i am not good at sums نیستم
non placer موافق نیستم
I am in the dark. Iam not in the picture. من در جریان نیستم
Not my department. <idiom> من مسئول نیستم.
That's not my province. من مسئول آن نیستم.
i am not a with him با او اشنا نیستم
I am not your maid. نوکرت که نیستم.
I'm not worth it. من در حد اون نیستم.
but don't hold me to it [idiom] ولی مطمئن نیستم
I am not worried about it. من در موردش نگران نیستم.
I wasn't born yesterday. <idiom> من بی تجربه نیستم ! [اصطلاح]
I am not as mad as all that . آنقدها هم دیوانه نیستم
I'm uneasy about it. من باهاش راحت نیستم.
i do not belong here من اهل اینجا نیستم
i am unwilling to go مایل نیستم بروم
i am unwilling to go راضی نیستم بروم
i am unused to that noise من به ان صدا اشنا نیستم
Such things just dont interest me. توی این خطها نیستم
I wasn't born yesterday. <idiom> من ساده لوح نیستم ! [اصطلاح]
I'm not made of money! <idiom> من که پولدار نیستم! [اصطلاح روزمره]
Nothing is further from my mind than marriage . اصلا" فکر ازدواج نیستم
I'm not too keen on it. <idiom> من خیلی بهش مشتاق نیستم.
I am not aware of that. <idiom> درباره اش آگاه نیستم. [اصطلاح]
Count me out . دور مرا خط بکش ( من یکی که نیستم )
iam out of practice چندی است که وارد کار نیستم
iam not in prac tice چندی است وارد کار نیستم
I am not much of a cinema-goer. زیاد اهل سینما ( رفتن ) نیستم
To stage political demonstrations. تظاهرات سیاسی برپاکردناسلااهل تظاهر نیستم
That won't work with me! من حاضر نیستم این کار را انجام بدهم!
It doesn't fly with me [American E] [colloquial] من حاضر نیستم این کار را انجام بدهم!
I'm not very hungry, so please don't cook on my account. من خیلی گرسنه نیستم، پس لطفا بحساب من آشپزی نکن.
I dont smoke at all. اهل دود نیستم ( دخانیات استعمال نمی کنم )
punch-ups زد و خورد
punch-up زد و خورد
encountering زد و خورد
encountered زد و خورد
encounter زد و خورد
feed خورد
feeds خورد
encounters زد و خورد
prize fighting زد و خورد
engagements زد و خورد
engagement زد و خورد
feedback پس خورد
ate خورد
passage of arms زد و خورد
card feed خورد کارت
to sinister in خورد رفتن
in-fighting زد و خورد از فاصلهی کم
melec زدو خورد
it ran into ten editions ده چاپ خورد
the timber warped تیرپیچ خورد
feedback circuit مدار پس خورد
waterline خط بر خورد اب باکشتی
to rub a thing in چیزیرا خورد
cross feed خورد متقابل
he partook of fare ازخوراک ما خورد
he drank himself to death خورد که مرد
face down feed خورد رو به پایین
face up feed خورد رو به بالا
misfeed سوء خورد
self absorbed در خورد فرورفته
pin feed خورد سنجاقی
drank عرق خورد
drank نوشابه خورد
pulverizer خورد کننده
drank خورد سرکشید
passage at arms زدو خورد
feedback باز خورد
squish خورد کردن
regulating slack خورد دادن
eating خورد و خوراک
parallel feed خورد موازی
a dog in the manger <idiom> نه خود خورد نه کس دهد
he sprained his ankle قوزکش پیچ خورد
THere is not even a ripple in the water . <proverb> آب از آب تکان نمى خورد .
The stone struch me on the face. سنگ خورد به صورتم
he wrenched his ankle قوزکش پیچ خورد
overwhelming خورد کننده پرقدرت
it is quite another story now ان دفتر را گاو خورد
the ship was snagged کشتی بچیزی خورد
the ship struck a arock کشتی بسنگ خورد
diners کسی که شام می خورد
It melts in the mouth. مثل آب مشروب می خورد
I am in a good mood today. حالش بهم خورد
whang صدای بر خورد دو جسم
warfare نزاع زدو خورد
My head hit the wall. سرم خورد به دیوار
He is good for nothing. به هیچ دردنمی خورد
It is of no use to me. I have no use for it. بدرد من نمی خورد
diner کسی که شام می خورد
At the beginning of the month (year). سرش ؟ بسنگ خورد
He sprained (twisted) his ankle. پایش پیچ خورد
He fell on his face. با صورت خورد زمین
eating disorder اختلال خورد و خوراک
She had three bowls of soup. سه کاسه سوپ خورد
It wI'll pass off without one single incident آب از آب تکان نخواهد خورد
overwhelmingly خورد کننده پرقدرت
abstemious ممسک در خورد ونوش و لذات
He is as cool as a cucumber. <idiom> آب تو دلش تکان نمی خورد.
You're a pain in the neck! اعصاب آدم را خورد می کنی!
pain in the neck آدم [چیز] اعصاب خورد کن
it puckered up in sewing درضمن دوختن چین خورد
he was given 0 lashes بیست ضربه شلاق خورد
She eats extraordinary quantities. او [زن] مقدار فوق العاده ای را می خورد.
they came to a rupture میانه انها بهم خورد
to blow out one's brains اعصاب کسی را خورد کردن
He eats bread at the ruling market price. <proverb> نان را به نرخ روز مى خورد .
The bell goes at 9 . ساعت 9 زنگ می خورد ( می زنند )
I heard a sound . صدائی به گوشم خورد( رسید )
The ball hit the wall and bounced back. توپ خورد به دیوار وبرگشت
Where does this street lead on to ? این خیابان یکجا می خورد ؟
They became estranged . They fell out . میانه آنها بهم خورد
window panes باران با صدا به پنجره می خورد
force-fed به زور به خورد کسی دادن
He drank himself to death. آنقدر مشروب خورد تامرد
I wont budge an inch. من که از جایم تکان نخواهم خورد
force-feeds به زور به خورد کسی دادن
force-feeding به زور به خورد کسی دادن
Appearances are deceptive. فریب ظاهر رانباید خورد
force-feed به زور به خورد کسی دادن
The blow made my head swin. در اثر ضربه سرم گیج خورد
He tripped and fell . پایش گیر کرد وزمین خورد
engrain درجسم چیزی فروکردن خورد دادن
she doesnt even cough without her husband s permission(consent) بدون اجازه شوهرش آب نمی خورد
cousins حریفی که مرتبا" یا به اسانی شکست می خورد
After all that money is of no use. تازه آن پول هم بدردت نمی خورد.
numbly بی انکه حس داشته باشد یا تکان خورد
the door banged درباصدای محکم و بلندی بهم خورد
He is most suitable for brain work . خیلی بدرد کارهای فکری می خورد
pabulum [هر چیزی که بشود به عنوان غذا خورد]
we missed our mark تیر ما بسنگ خورد خطا کردیم
cousin حریفی که مرتبا" یا به اسانی شکست می خورد
He swore to having paid for the goods . قسم می خورد که پول کالاها را پرداخته است
He swore off smoking cigarettes . قسم خورد سیگه ررا کنا ربگذارد
I'm sick of that jike, cut it out, can't you? حالم از این جوک به هم می خورد، ساکت شو. نمیتونی؟
This car wI'll do beautifully . این اتوموبیل قشنگ بدرد مان می خورد
If you criticize him, it's like a red rag to a bull. اگر از او [مرد] انتقاد بکنی زود بهش بر می خورد.
bounce shot گویی که به زمین می خورد وبه طرف دروازه می رود
The way he eats his food disgusts [revolts] [repulses] me. به نحوه ای که او [مرد] غذا می خورد حال من را بهم می زند.
He lost control of the car and swerved towards a tree. او [مرد] کنترل خودرو را از دست داد و از پهلو به درخت خورد.
alley shot ضربه شدید کم ارتفاع به دیوار مقابل که بعد به دیوارکناری می خورد
half volley پرتاب نزدیک به توپزن که بیدرنگ پس از بلند شدن ضربه می خورد
fish cake نان شیرینی که از ماهی خورد کرده وپوره سیب زمینی درست کنند
to interlock levers اهرم هارابهم پیوستن بدانسان که هرکدام راتکان دهندهمه باهم تکان می خورد
slap shot ضربه محکم که تیغه چوب هاکی پشت گوی به زمین می خورد و ان را بلند میکند
mouse توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
mouses توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
i do not know your house خانه شما را بلد نیستم نمیدانم خانه شما کجاست
This stone wont lift. این سنگ از جایش بلند نمی شود ( تکان نمی خورد )
What the eye doesnt see the heart doesnt grieve ov. <proverb> چیزى را که چشم نمى بیند قلب نیز غصه اش نمى خورد .
my words hurt his feelings سخنان من باو بر خورد سخنان من قلب او را جریحه دار کرد
berber knot گره مراکشی که بدور دو تار دو مرتبه گره می خورد
perjurer کسی که سوگند دروغ می خورد یا شهادت دروغ میدهد
you shall rue it از اینکار پشیمان خواهید شد افسوس انرا خواهید خورد
that will not serve ourp این به کارمانخواهد خورد این مقصودمارا انجام نخواهدداد
oppressive خورد کننده ناراحت کننده
Memling motif طرح گل مملینگ [این طرح الهام گرفته شده از آثار هنرمند بلژیکی قرن پانزدهم میلادی، هانس مملینگ است که در فرش های آن ناحیه به چشم می خورد.]
Mother-daughter boteh design طرح بته جقه مادر و بچه [این طرح در فرش های قشقایی، خمسه و بعضی دیگر از طرح ها به چشم می خورد و شامل یک بته جقه بزرگ و یک بته کوچک در دل یکدیگر است.]
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com