English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (25 milliseconds)
English Persian
invite مهمان کردن وعده دادن
invited مهمان کردن وعده دادن
invites مهمان کردن وعده دادن
Other Matches
promise نوید انتظار وعده دادن
promises نوید انتظار وعده دادن
invitation وعده خواهی وعده گیری
invitations وعده خواهی وعده گیری
xenial مربوط به مهمان نوازی مربوط به مناسبات بین مهمان و میزبان
banquet مهمان کردن
treated مهمان کردن
treats مهمان کردن
treat مهمان کردن
banquets مهمان کردن
guest مهمان کردن
guests مهمان کردن
contango با وعده معامله کردن
person to his promise کسی را ملزم به ایفای وعده کردن
roll out the red carpet <idiom> برای خوشآمد فرش زیرپای مهمان پهن کردن
guests مهمان
visitator مهمان
guest مهمان
hospitable مهمان نواز
inhospitable مهمان ننواز
hosts مهمان دار
hosting مهمان دار
hosteler مهمان دار
host مهمان دار
hospitalization مهمان نوازی
rest house مهمان سرا
hospitality مهمان نوازی
hosted مهمان دار
i was under his roof مهمان او بودم
inhospitableness مهمان ننوازی
open house پذیرایی از مهمان
guest room اطاق مهمان
gatecrasher مهمان ناخوانده
guest computer کامپیوتر مهمان
bidden guest مهمان خوانده
guest-room اطاق مهمان
guest chamber اطاق مهمان
guest-rooms اطاق مهمان
gatecrashers مهمان ناخوانده
visitor دیدن کننده مهمان
inhospitably بدون مهمان نوازی
visiter دیدن کننده مهمان
inhospitality فقدان مهمان نوازی
visitor مهمان رسمی نظامی
to keep an open house مهمان نواز بودن
visitors دیدن کننده مهمان
visitors مهمان رسمی نظامی
goest operating system سیستم عامل مهمان
hospitably از روی مهمان نوازی
keep an open house مهمان نواز بودن
punctually در سر وعده
behest وعده
promises وعده
termless بی وعده
usance وعده
payable at sight بی وعده
promise وعده
vowing وعده
vow وعده
vowed وعده
vows وعده
Please be my guest. خواهش می کنم مهمان من با شید
hospitable غریب نواز مهمان نوازانه
We are expecting guests for dinner . برای شام مهمان داریم
open doored در خانه باز مهمان نواز
wear out one's welcome <idiom> مهمان دو روزه عزیز است
hest امریه وعده
pleas وعده مشروط
crediting وعده مهلت
forward dealing معامله به وعده
forward delivery تحویل به وعده
promisor وعده دهنده
rendezvous وعده گاه
usance وعده فرجه
date [appointment] وعده ملاقات
credits وعده مهلت
cop-outs خلف وعده
appointed day وعده ملاقات
promissory وعده اور
plea وعده مشروط
due at a specified date after sight وعده دار
rendezvous area وعده گاه
usance bill برات به وعده
cop-out خلف وعده
appointment وعده ملاقات
on six mounth scredit با ششماه وعده
punctual payment پرداخت در سر وعده
credited وعده مهلت
credit وعده مهلت
appointments وعده ملاقات
postdated cheque چک وعده دار
payable at maturity وعده دار
That evening we had company . آن روز بعد از ظهر مهمان داشتیم
maturity وعده یا موعد پرداخت
invite خواندن وعده گرفتن
dates [appointments] وعده های ملاقات
usance برات وعده دار
appointments وعده های ملاقات
appointed days وعده های ملاقات
So much for her promises . این هم از وعده های او
helping یک وعده یا پرس خوراک
helpings یک وعده یا پرس خوراک
invites خواندن وعده گرفتن
on credit month's وام با وعده ..... ماهه
invited خواندن وعده گرفتن
matured وعدهای وعده دار
i rest upon your promise من به وعده شما است
the bill is undue وعده برات نرسیده است
redezvous وعده ملاقات اجتماع مجدد
meal times زمان وعده های غذا
discipline نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
disciplines نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
disciplining نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
to eat salt with a person باکسی نان ونمک خوردن مهمان کسی بودن
When in Rome, do as the Romans do! <idiom> خود را به آداب و رسوم کشور مهمان وفق بده.
the bill has come to maturity وعده پرداخت برات رسیده است
the bill of has come to mature وعده پرداخت برات رسیده است
for full board برای تختخواب و تمام وعده های غذا
for half board برای تختخواب، صبحانه و یک وعده غذای اصلی
He gave us to understand that he would help us. او [مرد] وعده داد که به ما کمک خواهد کرد.
make it up to someone <idiom> انجام کاری برای کسی درعوض وعده پولی
table money فوق العادهای که بابت هزینه مهمان داری به افسران ارشد داده میشود
homestay خانواده مهمان دار [کسی که برای آموزش زبان یا فرهنگ در آن کشور می گذراند]
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
The guest brings his own portion . <proverb> مهمان روزى خود را با خود مى آورد .
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
designs پروژه دادن طرح دادن طرح کردن برنامه
design پروژه دادن طرح دادن طرح کردن برنامه
appointments قرار ملاقات وعده ملاقات
A post - dated check . چک مدت دار ( وعده دار )
appointment قرار ملاقات وعده ملاقات
institutionalize در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalizing در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalises در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalising در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalizes در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
pursue تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
pursued تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
pursues تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
collimate موازی قرار دادن لوله و هدف میزان کردن تعدیل کردن
pursuing تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
predicating اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
lay قرار دادن طرح کردن مطرح کردن توط ئه چیدن
predicates اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
out lawry طراحی کردن بطور مختصر شرح دادن خلاصه کردن
receives اخذ دریافت کردن جا دادن وپنهان کردن مال مسروقه
receive اخذ دریافت کردن جا دادن وپنهان کردن مال مسروقه
predicated اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
predicate اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
lays قرار دادن طرح کردن مطرح کردن توط ئه چیدن
anneal نرم کردن فلز به وسیله حرارت دادن و سرد کردن اهسته در کوره
pay جبران کردن غرامت دادن کارسازی کردن مزد
paying جبران کردن غرامت دادن کارسازی کردن مزد
pays جبران کردن غرامت دادن کارسازی کردن مزد
to veer and heul پیوسته تغییرعقیده دادن شل کردن وسفت کردن دراوردن
introducing وارد کردن نشان دادن داخل کردن
statement بیان کردن توضیح دادن تاکید کردن
set out شرح دادن تنظیم کردن تعیین کردن
mount ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
statements بیان کردن توضیح دادن تاکید کردن
designates انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
to adjust وفق دادن [سازگار کردن] [مطابق کردن ]
introduces وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduced وارد کردن نشان دادن داخل کردن
mounts ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
introduce وارد کردن نشان دادن داخل کردن
hires اجیر کردن اجاره کردن کرایه دادن
compensate تنظیم کردن میزان کردن تاوان دادن
compensated تنظیم کردن میزان کردن تاوان دادن
compensates تنظیم کردن میزان کردن تاوان دادن
hire اجیر کردن اجاره کردن کرایه دادن
designate انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
propagate منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
propagated منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
hiring اجیر کردن اجاره کردن کرایه دادن
connect اتصال دادن متصل کردن مربوط کردن
propagating منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
connects اتصال دادن متصل کردن مربوط کردن
propagates منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
designating انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ammoniate با امونیاک ترکیب کردن تحت تاثیر امونیاک قرار دادن تبدیل بامونیاک کردن
staging سوار کردن جا دادن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com