Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (37 milliseconds)
English
Persian
keep up with the times
موافق اوضاع و اداب روزرفتار کردن
Other Matches
make room for someone or something
<idiom>
برای چیزی اوضاع را مرتب کردن
to mend matters
کارها را اصلاح کردن اوضاع را بهبود بخشیدن
sinicize
مطابق اداب ورسوم چینی کردن
sinify
مطابق اداب ورسوم چینی کردن
fellow countryman
موافق کردن
live up to
<idiom>
طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
no cigar
<idiom>
موافق نبودن ،رد کردن
no deal
<idiom>
موافق نبودن ،رد کردن
agreeing
موافقت کردن موافق بودن
harmonize
موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonized
موافق کردن هم اهنگ شدن
agree
موافقت کردن موافق بودن
harmonised
موافق کردن هم اهنگ شدن
agrees
موافقت کردن موافق بودن
harmonising
موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonizes
موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonises
موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonizing
موافق کردن هم اهنگ شدن
fall in
مطابقت کردن موافق شدن
pragmatize
موافق دلائل عقلی تعبیر کردن
live up to one's principles
موافق مرام خود رفتار کردن
chronologize
بترتیب زمان قراردادن موافق تاریخ مرتب کردن
conditions
اوضاع
circumstances
اوضاع
actual state of affairs
اوضاع کنونی
actual state of affairs
اوضاع فصلی
weathered
اوضاع جوی
vicissitudes of time
تغییر اوضاع
weather
اوضاع جوی
weathers
اوضاع جوی
conditions
شرایط اوضاع
How do you predict(view)the situation?
اوضاع را چگونه می بینی ؟
anarchical
مربوط به اشفتگی اوضاع
anarchic
مربوط به اشفتگی اوضاع
it is quite another story now
اوضاع اکنون دگرگون
policy of d.
سیاست واگذاری اوضاع
low water mark
منتهای بدی اوضاع
climate
ناحیه اوضاع جوی
In the light of present circumstances.
باتوجه به اوضاع کنونی
the lie of the land
چگونگی اوضاع مهثب
climates
ناحیه اوضاع جوی
The situation is fI'lled with impending troubles (incidents).
اوضاع آبستن حوادث است
geophysics
علم اوضاع بیرونی و طبیعی زمین
protohistory
مطالعه اوضاع ماقبل تاریخی انسان
Whistle past the graveyard
<idiom>
تلاش برای بشاش ماندن در اوضاع وخیم
Things wI'll be looking up .Things wI'll be assuming a better shape (complexion).
اوضاع صورت بهتری پیدا خواهد کرد
to acclimate
[American E]
to new circumstances
[به اوضاع شخصی جدید]
خو گرفتن
[جامعه شناسی]
to become acclimatized
[به اوضاع شخصی جدید]
خو گرفتن
[جامعه شناسی]
to acclimatize/acclimatise
[British E]
yourself
[به اوضاع شخصی جدید]
خو گرفتن
[جامعه شناسی]
to acclimatize/acclimatise
[British E]
[به اوضاع شخصی جدید]
خو گرفتن
[جامعه شناسی]
devoir
اداب
habitude
اداب
etiquette
اداب
practices
اداب
propriety of behaviour
اداب
good manners
اداب
rules of decorum
اداب
mores
اداب
elegant maners
اداب
rite
اداب
ceremonial
اداب
ceremonials
اداب
manners
اداب
opportunism
به سرعت بر حسب اوضاع سیاسی یا تغییر رژیم وزمامدار
he has no manners
اداب ندارد
punctual
اداب دان
tactful
مبادی اداب
liturgies
اداب نماز
liturgy
اداب نماز
polite
مبادی اداب
politer
مبادی اداب
politest
مبادی اداب
religious rites
اداب دینی
unmannered
بدون اداب
protocol
اداب ورسوم
decorum
اداب دانی
protocols
اداب ورسوم
tactfully
مبادی اداب
preciosity
اداب دانی
unmennerly
بدون اداب
sonde
اسباب اندازه گیری اوضاع فیزیکی وجوی ارتفاعات زیادماوراء جو
tactlessly
بدون مبادی اداب
punctiliously
بسیار مبادی اداب
kith
علم اداب معاشرت
formalism
رعایت ائین و اداب
tactless
بدون مبادی اداب
savoir vivre
دانش اداب ومعاشرت
punctilious
بسیار مبادی اداب
turkism
اداب وسنن ترکی
customs of war
اداب عرفی جنگ
ritually
از روی اداب ومراسم
etiquette
علم اداب معاشرت
military courtesy
اداب معاشرت نظامی
military courtesy
رفتارو اداب نظامی
breach of propriety
عدم رعایت اداب
formality
رعایت اداب ورسوم
to observe the proprieties
اداب معاشرت را نگاه داشتن
anglomania
شیفتگی برای اداب انگلیسی ها
americanization
پذیرش اخلاق و اداب امریکایی
formal
مقید به اداب ورسوم اداری
Scotticism
اداب وخصوصیات اسکاتلندی خسیسی
judaize
اداب و رسوم یهودی را پذیرفتن
frenchify
اداب ورسوم فرانسویها را داشتن
unconventionality
عدم رعایت اداب و رسوم
Scotticisms
اداب وخصوصیات اسکاتلندی خسیسی
toilet training
اموزش اداب توالت رفتن
clownish
دارای رفتار زمخت وبدون اداب
smoothie
ادم مبادی اداب چرب زبان
smoothies
ادم مبادی اداب چرب زبان
cad
پست و بدون مبادی اداب بودن
cads
پست و بدون مبادی اداب بودن
smoothy
ادم مبادی اداب چرب زبان
italianism
پیروی از اداب و رسوم مردم ایتالیا
agriology
مطاله و تطبیق اداب و رسوم قبایل وحشی
occidentalist
کسیکه فرهنگ و اداب باختریان را جستجو میکند باختر شناس
bon ton
روش خوب رفتار از روی نزاکت وطبق اداب معموله
propriety
قواعد متداول ومرسوم رفتارواداب سخن مراعات اداب نزاکت
prosodiacal
موافق
congruent
موافق
incompatible
نا موافق
respondents
موافق
respondent
موافق
consilient
موافق
in suit with
موافق با
concordant
موافق
agreeably to
موافق
attuned
موافق
accordant
موافق
in keeping
موافق
compossible
<adj.>
موافق
compliant
موافق
in suit with
موافق
amicable
موافق
pro
له موافق
textually
موافق نص
pro-
له موافق
sympathetic
موافق
sympathisers
موافق
sympathizers
موافق
sympathizer
موافق
according
موافق
attune
موافق
congruous
موافق
prosodial
موافق
compatible
<adj.>
موافق
non concurrent
نا موافق
agreed
موافق
consentient
موافق
consentaneous
موافق
yea
رای موافق
fellow countryman
موافق شدن
satisfactorily
موافق دلخواه
see eye to eye
<idiom>
موافق بودن
fair tide
جریان اب موافق
truly
موافق باحقایق
fair wind
باد موافق
to my satisfaction
موافق دلخواه من
disagrees
موافق نبودن
disagreeing
موافق نبودن
to go along
موافق بودن
disagreed
موافق نبودن
accomodating
راحت موافق
non placer
موافق نیستم
shaken
موافق شیوه
prorenata
نسبت موافق
harmoniously
بطور موافق
adapt
موافق بودن
friendliest
مهربان موافق
friendlier
مهربان موافق
string along
موافق بودن
friendly
مهربان موافق
rationally
موافق عقل
friendlies
مهربان موافق
prorenata
شخص موافق
disagree
موافق نبودن
favourable
موافق مطلوب
palatably
موافق ذائقه
placet
رای موافق
compatibly
بطور موافق
consistently
بطور موافق
in accordance with
مطابق موافق
quarter wind
باد موافق
after one's will
موافق میل
at will
موافق میل
after ones own heart
موافق دلخواه
agonist muscle
عضله موافق
go along
موافق بودن
High Church
فرقهای که سخت پابند اداب ورسوم کلیسایی ومناجات وتسبیحات مرسوم درکلیساهستند
concurring opinion
رای موافق مشروط
comkpliant
موافق اجابت کننده
geodetically
موافق قاعده پیمایش
genealogically
موافق شجره نامه
to a toa praposal
باپیشنهادی موافق بودن
geometrically
موافق علم هندسه
to agree on something
موافق بودن با چیزی
quite the thing
موافق سبک روز
genetically
موافق علم پیدایش
cronies
رفیق موافق هم اطاق
to bring in to line
وفق دادن موافق
crony
رفیق موافق هم اطاق
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com