Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
gastronomically
موافق علم خوب خوردن
Other Matches
to play a good knife and fork
ازروی اشتهاخوراک خوردن خوب چیز خوردن
swag
تاب خوردن تلوتلو خوردن بنوسان دراوردن
tumble
غلت خوردن معلق خوردن
tumbles
غلت خوردن معلق خوردن
trips
لغزش خوردن سکندری خوردن
tripped
لغزش خوردن سکندری خوردن
tumbled
غلت خوردن معلق خوردن
trip
لغزش خوردن سکندری خوردن
grog
دستهای از مردم که برای خوردن عرق گرد هم نشینند عرق خوردن
sympathisers
موافق
prosodiacal
موافق
compossible
<adj.>
موافق
attuned
موافق
congruent
موافق
compatible
<adj.>
موافق
consilient
موافق
respondents
موافق
sympathetic
موافق
prosodial
موافق
agreed
موافق
respondent
موافق
non concurrent
نا موافق
accordant
موافق
amicable
موافق
pro-
له موافق
according
موافق
pro
له موافق
textually
موافق نص
sympathizers
موافق
incompatible
نا موافق
consentaneous
موافق
concordant
موافق
congruous
موافق
attune
موافق
compliant
موافق
agreeably to
موافق
sympathizer
موافق
in keeping
موافق
in suit with
موافق
in suit with
موافق با
consentient
موافق
palatably
موافق ذائقه
shaken
موافق شیوه
placet
رای موافق
harmoniously
بطور موافق
at will
موافق میل
prorenata
نسبت موافق
accomodating
راحت موافق
satisfactorily
موافق دلخواه
after ones own heart
موافق دلخواه
in accordance with
مطابق موافق
after one's will
موافق میل
go along
موافق بودن
agonist muscle
عضله موافق
favourable
موافق مطلوب
disagree
موافق نبودن
fair tide
جریان اب موافق
fellow countryman
موافق شدن
fellow countryman
موافق کردن
fair wind
باد موافق
non placer
موافق نیستم
compatibly
بطور موافق
yea
رای موافق
quarter wind
باد موافق
disagreeing
موافق نبودن
friendliest
مهربان موافق
friendlies
مهربان موافق
friendlier
مهربان موافق
to my satisfaction
موافق دلخواه من
see eye to eye
<idiom>
موافق بودن
consistently
بطور موافق
disagreed
موافق نبودن
adapt
موافق بودن
disagrees
موافق نبودن
to go along
موافق بودن
rationally
موافق عقل
string along
موافق بودن
prorenata
شخص موافق
truly
موافق باحقایق
friendly
مهربان موافق
accommodatingly
بطور موافق راحت
physically
موافق علم فیزیک
concurring opinion
رای موافق مشروط
scientifically
موافق اصول علمی
comkpliant
موافق اجابت کننده
harmonious
موزون سازگار موافق
geodetically
موافق قاعده پیمایش
genealogically
موافق شجره نامه
no deal
<idiom>
موافق نبودن ،رد کردن
no cigar
<idiom>
موافق نبودن ،رد کردن
crony
رفیق موافق هم اطاق
quite the thing
موافق سبک روز
to bring in to line
وفق دادن موافق
cronies
رفیق موافق هم اطاق
in tune
<idiom>
با یکدیگر موافق بودن
genetically
موافق علم پیدایش
geometrically
موافق علم هندسه
naturalistic
موافق با اصول طبیعی
to a toa praposal
باپیشنهادی موافق بودن
to agree on something
موافق بودن با چیزی
to drink wine
می خوردن شراب خوردن
adapts
وفق دادن موافق بودن
bandae jireugi
ضربه دست موافق ایستادن
harmonises
موافق کردن هم اهنگ شدن
adapting
وفق دادن موافق بودن
agrees
موافقت کردن موافق بودن
agreeing
موافقت کردن موافق بودن
agree
موافقت کردن موافق بودن
harmonizing
موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonizes
موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonized
موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonising
موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonised
موافق کردن هم اهنگ شدن
pros and cons
موافق و مخالف طرفداران و منتقدان
to put over a play
موافق بدادن نمایشی شدن
physiognomically
موافق علم قیافه شناسی
she always had her way
همیشه موافق میل اوعمل می شد
in obdience to
برای اطاعت از موافق امر
harmonize
موافق کردن هم اهنگ شدن
fall in
مطابقت کردن موافق شدن
propitiously
بطور مساعد یا موافق خجسته وار
pragmatize
موافق دلائل عقلی تعبیر کردن
physico theology
حکمت الهی موافق اصول طبیعی
I agree with you completely.
من کاملا با نظر شما موافق هستم.
live up to one's principles
موافق مرام خود رفتار کردن
irish bull
بیان بظاهر موافق و درحقیقت مخالف
keep up with the times
موافق اوضاع و اداب روزرفتار کردن
concurrent
دریک وقت واقع شونده موافق
To view something approvingly ( favourably ) .
چیزی را با نظر موافق ( مساعد ) نگریستن
homosexual
دارای احساسات جنسی نسبت به جنس موافق
homosexuals
دارای احساسات جنسی نسبت به جنس موافق
arguing
بحث در باره چیزی که در مورد آن موافق نیستید
The pros and cons ( of something ) .
جنبه های موافق ومخالف ( مثبت ومنفی )
argued
بحث در باره چیزی که در مورد آن موافق نیستید
accordantly
بطور موافق یا مطابق چنانکه جور باشد
argues
بحث در باره چیزی که در مورد آن موافق نیستید
argue
بحث در باره چیزی که در مورد آن موافق نیستید
chronologize
بترتیب زمان قراردادن موافق تاریخ مرتب کردن
package
توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
pack
توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
packs
توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
scholastically
موافق اصول اموزشگاهها مطابق منطق قدیمی ها طلبه وار
packages
توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
packaged
توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
layer
بخشی که موافق قالب به کدها و تقاضا برای اتصال شروع /خاتمه است
layers
بخشی که موافق قالب به کدها و تقاضا برای اتصال شروع /خاتمه است
live up to
<idiom>
طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
phrenologically
ازروی علم براهین جمجمه موافق قواعد این علم
to little up to one's principl
اصول و مرام خود را اجراکردن موافق مرام خودزیستن
well assorted
جور دارای کالا یا اجناس جور موافق سازگار
knock against
خوردن به
budges
جم خوردن
trundling
غل خوردن
budge
جم خوردن
budged
جم خوردن
look back
سر خوردن
gluttonize
پر خوردن
budging
جم خوردن
baet
خوردن
stir
جم خوردن
gormandize
پر خوردن
eat
خوردن
slid
سر خوردن
abut
خوردن
abuts
خوردن
abutted
خوردن
gliding
سر خوردن
eats
خوردن
trundled
غل خوردن
trundles
غل خوردن
trundle
غل خوردن
manducate
و خوردن
eroding
خوردن
to run a
خوردن
to overfeed oneself
پر خوردن
polish off
خوردن
hurtle
خوردن
lap vt
خوردن به
to overload stomach
پر خوردن
to makea meal of
خوردن
to go with
خوردن به
to get outside of
خوردن
to fall aboard
خوردن
to eat into
خوردن
to drink water
اب خوردن
erodes
خوردن
erode
خوردن
stirs
جم خوردن
occlude
خوردن
hurtled
خوردن
hurtles
خوردن
hurtling
خوردن
eroded
خوردن
To be crossed out ( eliminated , omitted ) .
خط خوردن
eating
خوردن
grub
خوردن
grubbed
خوردن
grubs
خوردن
to swear by all that is sacred
خوردن
stirred
جم خوردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com