English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
to incur a criticism مورد انتقاد واقع شدن
Other Matches
criticize مورد انتقاد قراردادن
criticising مورد انتقاد قراردادن
draw fire <idiom> مورد انتقاد قرارگرفتن
criticises مورد انتقاد قراردادن
criticised مورد انتقاد قراردادن
criticizing مورد انتقاد قراردادن
criticized مورد انتقاد قراردادن
criticizes مورد انتقاد قراردادن
to be under fire سخت مورد انتقاد قراردادن
pick to pieces سخت مورد انتقاد قرار دادن
appose مورد سوال واقع شدن
receive attention مورد توجه واقع شدن
to incur the odium of somebody مورد خشم کسی واقع شدن
wraparound ی مورد استفاده واقع شده باشد
to meet any one's a مورد تحسین کسی واقع شدن
anathema هرچیزی که مورد لعن واقع شود
to pass go orrun current معمولا مورد قبول واقع شدن
disliked بیزار بودن مورد تنفر واقع شدن
dislikes بیزار بودن مورد تنفر واقع شدن
disliking بیزار بودن مورد تنفر واقع شدن
dislike بیزار بودن مورد تنفر واقع شدن
get into a row مورد سرزنش واقع شدن توی دردسر افتادن
dediction of way هر گاه راهی واقع در ملک خصوصی فردی به مدت 02سال مورد استفاده عموم باشد جزء اموال عمومی تلقی خواهد شد
intercostal واقع در میان دنده ها واقع در بین رگبرگها
cleaned کامپیوتری که کمترین کد پایه ROM مورد نیاز را برای راه اندازی سیستم از دیسک دارد. هر زبان مورد نیاز هم باید بار شود
cleans کامپیوتری که کمترین کد پایه ROM مورد نیاز را برای راه اندازی سیستم از دیسک دارد. هر زبان مورد نیاز هم باید بار شود
cleanest کامپیوتری که کمترین کد پایه ROM مورد نیاز را برای راه اندازی سیستم از دیسک دارد. هر زبان مورد نیاز هم باید بار شود
clean کامپیوتری که کمترین کد پایه ROM مورد نیاز را برای راه اندازی سیستم از دیسک دارد. هر زبان مورد نیاز هم باید بار شود
to lie east and west واقع شدن شرقی وغربی واقع شدن
fustigation انتقاد
critique فن انتقاد
censuring انتقاد
censure انتقاد
censured انتقاد
censures انتقاد
criticisms انتقاد
criticism انتقاد
critique انتقاد
critics انتقاد
animadversion انتقاد
reviewal انتقاد
criticalness انتقاد
critiques انتقاد
critiques فن انتقاد
critic انتقاد
criticising انتقاد کردن
hatchet job انتقاد غرضآمیز
criticised انتقاد کردن
raillery سرزنش انتقاد
criticizes انتقاد کردن
criticized انتقاد کردن
criticizing انتقاد کردن
criticize انتقاد کردن
criticises انتقاد کردن
hatchet jobs انتقاد غرضآمیز
diatribes انتقاد تلخ
diatribe انتقاد تلخ
critics انتقاد کننده
hypercriticism افراط در انتقاد
hypercritical مفرط در انتقاد
critically از روی انتقاد
slashing criticism انتقاد سخت
gaff انتقاد نفرین
critic انتقاد کننده
verbalism انتقاد لفظی
criticizable قابل انتقاد
criticizable انتقاد پذیر
self criticism انتقاد از خود
review انتقاد کردن
tear down <idiom> انتقاد کردن
dish out <idiom> انتقاد کوبنده
reviews انتقاد کردن
book review انتقاد از کتاب
put down <idiom> انتقاد کردن
reviewing انتقاد کردن
censurable انتقاد امیز
reviewed انتقاد کردن
self critical انتقاد کننده از خود
pull to pieces سخت انتقاد کردن
fustigate کوبیدن انتقاد کردن
sacred cows شخص مصون از انتقاد
sacred cow شخص مصون از انتقاد
flog انتقاد سخت کردن
flogged انتقاد سخت کردن
flogs انتقاد سخت کردن
hypercritically از روی انتقاد و مفرط
renouncer سرزنش و انتقاد کننده
hypercritic انتقاد سخت وموشکافی
reviewing بازدید انتقاد کردن
reviewed بازدید انتقاد کردن
review بازدید انتقاد کردن
reviews بازدید انتقاد کردن
to be vulnerable [exposed] to criticism خود را در معرض انتقاد گذاشتن
critic report گزارش نتیجه جلسه انتقاد
critique جلسه انتقاد بعد ازعملیات
run down <idiom> انتقاد کردن ،ایراد گرفتن
critiques جلسه انتقاد بعد ازعملیات
lower criticism انتقاد نسبت به مندرجات متن کتاب مقدس
descants اواز زیر خواندن ازادانه انتقاد کردن
descant اواز زیر خواندن ازادانه انتقاد کردن
If you criticize him, it's like a red rag to a bull. اگر از او [مرد] انتقاد بکنی زود بهش بر می خورد.
textualism اهمیت دادن به لفظ یا معنی فاهر انتقاد لفظی
acerbic <adj.> انتقاد هوشندانه و در عین حال نسبتا ظالمانه از کسی یا چیزی
area of operational interest منطقه مورد توجه عملیاتی منطقه مورد نظر عملیاتی
in reality در واقع
postmortem پس از واقع
situated or situate واقع
substantially در واقع
bestead واقع
indeed در واقع
situate واقع در
post mortem پس از واقع
As it were در واقع
situating واقع در
situates واقع در
sublunar واقع در زیرقمر
situated واقع در جایگزین
realist واقع بین
realist واقع گرا
shipside واقع در کنارکشتی
realists واقع بین
realists واقع گرا
simultaneous with each other با هم واقع شونده
transpontine واقع در انسوی پل
to come to pass واقع شدن
alpha lyrae نسر واقع
to take place واقع شدن
dichasial واقع در دو طرف
initial واقع در اغاز
initialed واقع در اغاز
superjacent واقع درفوق
dereism واقع گریزی
nether واقع در پایین
nether واقع در زیر
initialing واقع در اغاز
initialled واقع در اغاز
initialling واقع در اغاز
initials واقع در اغاز
situated واقع شده در
take place واقع شدن
vanward واقع درجلو
vega نسر واقع
hindering واقع درعقب
hinders واقع درعقب
realistically واقع بین
realistically واقع گرایانه
subjacent واقع در زیر
occurs واقع شدن
occurring واقع شدن
occurred واقع شدن
centric واقع درمرکز
occur واقع شدن
axile واقع درمحور
hindered واقع درعقب
onshore واقع در ساحل
sincipital واقع در جلوی سر
sinisteral واقع درسمت چپ
trumped-up خلاف واقع
down to earth واقع بین
down-to-earth واقع بین
lumbar واقع در کمر
realistic واقع بین
situated or situate واقع شده
realistic واقع گرایانه
trumped up خلاف واقع
hinder واقع درعقب
capsulate واقع درکپسول
hypodermal واقع در زیرپوست
meaner واقع دروسط
mean واقع دروسط
haemal واقع درسوی دل
untrue خلاف واقع
intervascular واقع در میان رگ ها
setting up واقع شده
postern واقع درعقب
sets واقع شده
meanest واقع دروسط
lied واقع شدن
realism واقع بینی
initiatory واقع در اول
intralogical واقع در حدودمنطق
intramontane واقع در کوهستان
intradermic واقع در زیرپوست
intradermal واقع در زیرپوست
it lies on the east of در خاور واقع
set واقع شده
procephalic واقع در جلو سر
precordial واقع در پیش دل
osculant واقع شونده
lie واقع شدن
limitrophe واقع در مرز
vertical واقع در نوک
objectivity واقع بینی
realism واقع گرائی
yonder واقع درانجا
realism واقع گرایی
covenants واقع شود
extraception واقع نگری
life like واقع نما
lies واقع شدن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com