English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
English Persian
submission موضوعی رابه داوری ارجاع کردن
Other Matches
arbitrating به داوری ارجاع کردن
arbitrate به داوری ارجاع کردن
arbitrated به داوری ارجاع کردن
arbitrates به داوری ارجاع کردن
reference ارجاع امر به داوری
references ارجاع امر به داوری
relegates ارجاع کردن
relegated ارجاع کردن
relegate ارجاع کردن
relegating ارجاع کردن
dereference پس ارجاع کردن
to i. person with an opinion عقیدهای رابه کسی تلقین کردن
recommit دوباره به کیمسیون ارجاع کردن
pitch توپ رابه طرف چوگان زن پرتاب کردن
pitches توپ رابه طرف چوگان زن پرتاب کردن
lobby تحمیل موضوعی بر دستگاه قانونگذاری به به این ترتیب که موضوعی را به نفع فرد یاطبقه خاص در قالب قانون بریزد لایحهای را از طریق تماس قبلی با نمایندگان مجلس و خواهش از ایشان به تصویب رساندن
lobbies تحمیل موضوعی بر دستگاه قانونگذاری به به این ترتیب که موضوعی را به نفع فرد یاطبقه خاص در قالب قانون بریزد لایحهای را از طریق تماس قبلی با نمایندگان مجلس و خواهش از ایشان به تصویب رساندن
lobbied تحمیل موضوعی بر دستگاه قانونگذاری به به این ترتیب که موضوعی را به نفع فرد یاطبقه خاص در قالب قانون بریزد لایحهای را از طریق تماس قبلی با نمایندگان مجلس و خواهش از ایشان به تصویب رساندن
typecasting ارجاع کردن نقشهای مشابه به هنرپیشهی بخصوص
typecasts ارجاع کردن نقشهای مشابه به هنرپیشهی بخصوص
typecast ارجاع کردن نقشهای مشابه به هنرپیشهی بخصوص
check string ریسمان درشکه که مسافربوسیله ان راننده رابه ایست کردن اگاهی
referred ارجاع کردن تسلیم کردن عطف کردن
refer ارجاع کردن تسلیم کردن عطف کردن
refers ارجاع کردن تسلیم کردن عطف کردن
linkage ترکیب برنامههای جداگانه با هم و استاندارد کردن فراخوانی ها و ارجاع ها در آنها
linkages ترکیب برنامههای جداگانه با هم و استاندارد کردن فراخوانی ها و ارجاع ها در آنها
umpire داوری کردن
referees داوری کردن
arbitrage داوری کردن
misjudging بد داوری کردن
arbitrating داوری کردن
misjudges بد داوری کردن
arbitrates داوری کردن
umpires داوری کردن
judge داوری کردن
refereeing داوری کردن
referee داوری کردن
refereed داوری کردن
adjudge داوری کردن
umpired داوری کردن
umpiring داوری کردن
misjudged بد داوری کردن
arbitrated داوری کردن
misjudge بد داوری کردن
adjudicate داوری کردن
judging داوری کردن
arbitrate داوری کردن
adjudicated داوری کردن
adjudicates داوری کردن
adjudicating داوری کردن
arbiter داوری کردن
judged داوری کردن
judges داوری کردن
arbiters داوری کردن
prejudged پیش داوری کردن
prejudging پیش داوری کردن
to hold the scales even عادلانه داوری کردن
prejudges پیش داوری کردن
prejudge پیش داوری کردن
To raise a question . To bring up a matter . موضوعی رامطرح کردن
to grasp an idea موضوعی رادرک کردن
to touch upon [a topic] ذکر کردن [موضوعی]
To follow up (trace) a matter (case). موضوعی را دنبال کردن
to approach [a topic] ذکر کردن [موضوعی]
assigned ارجاع کردن تعیین کردن
assigning ارجاع کردن تعیین کردن
assigns ارجاع کردن تعیین کردن
assign ارجاع کردن تعیین کردن
judging داوری کردن فتوی دادن
judge داوری کردن فتوی دادن
judges داوری کردن فتوی دادن
judged داوری کردن فتوی دادن
to rule on something حکم کردن در موضوعی [قانون]
to sit درباره موضوعی جلسه کردن
To deliberately fudge the issue . To gloss it over . موضوعی را ماست مالی کردن
nial a line to the counter کذب موضوعی را ثابت کردن
to over a subject موضوعی را با خنده بحث کردن
To discuss a question with someone . موضوعی را با کسی مطرح کردن
to e. a person an a subject کسی را در موضوعی راهنمایی کردن
to backtrack <idiom> <verb> نقض کردن [موضوعی در مقابل حریف]
to argue the case for [against] something بطرفداری از [برضد ] موضوعی استدلال کردن
to row back <idiom> <verb> نقض کردن [موضوعی در مقابل حریف]
to argue for [against] something بطرفداری از [برضد ] موضوعی استدلال کردن
rogatory commission موضوعی را ازمحکمهای به دادگاه دیگراحاله کردن
to paint a rosy picture of something امیدوارانه به چیزی [موضوعی] نگاه کردن
dismiss منفصل کردن موضوعی را مختومه کردن
dismisses منفصل کردن موضوعی را مختومه کردن
dismissing منفصل کردن موضوعی را مختومه کردن
judge حکم کردن قضاوت کردن داوری کردن
judges حکم کردن قضاوت کردن داوری کردن
judging حکم کردن قضاوت کردن داوری کردن
judged حکم کردن قضاوت کردن داوری کردن
to linger on a subject روعی موضوعی درنگ کردن یامعطل شدن
talk out بوسیله بحث شفاهی موضوعی را روشن کردن
extraditing مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extradites مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extradited مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extradite مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
adjudging داوری کردن محکوم کردن
adjudges داوری کردن محکوم کردن
adjudged داوری کردن محکوم کردن
make a diplomatic representation به دولتی تذکر دادن یا توجه دولتی را به موضوعی جلب کردن
referral ارجاع
referrals ارجاع
reference ارجاع
references ارجاع
cell reference ارجاع سل
to sniff up water اب رابه بینی کشیدن
To take a chance . To risk it. دل رابه دریا زدن
mixed cell refernce ارجاع سل ترکیبی
external reference ارجاع خارجی
cross reference ارجاع متقابل
self reference خود ارجاع
backward reference ارجاع به عقب
relative cell reference ارجاع سل رابطهای
external reperence ارجاع خارجی
global reference ارجاع سراسری
duty assignment ارجاع شغل
cross-reference ارجاع متقابل
cross-references ارجاع متقابل
circular reference ارجاع چرخشی
forward reference ارجاع به جلو
call by reference فراخوانی با ارجاع
She wrecked the party for us. مهمانی رابه مازهر کرد
establishing کسی رابه مقامی گماردن
own up <idiom> گناه رابه گردن گرفتن
Not to let someone have a say. کسی رابه بازی نگرفتن
establishes کسی رابه مقامی گماردن
establish کسی رابه مقامی گماردن
To mail a letter. نامه ای رابه پست انداختن
They bombarded the building. ساختمان رابه توپ بستند
recommitment ارجاع بکمیسیون پارلمانی
cross reference table جدول ارجاع متقابل
recommittal ارجاع بکمیسیون پارلمانی
He turned his back on us. پشتش رابه ماکرد ( به ما پشت کرد )
to do a thing with f. کاری رابه اسانی انجام دادن
He made over the house to his son . خانه رابه اسم پسرش کرد
You have been recommended to us. توصیه شما رابه ما کرده اند
lay off (someone) <idiom> کاری رابه علت درآمد کم کنارگذاشتن
illuminating چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminate چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminates چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
to key up any to do s.th. <idiom> کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
To give someone full powerw. ریش وقیچه رابه دست کسی دادن
advising bank بانکی که گشایش اعتبار اسنادی رابه ذینفع
open system interconnection reference مدل ارجاع ارتباط سیستم باز
baits خوراک دادن طعمه رابه قلاب ماهیگیری بستن
baited خوراک دادن طعمه رابه قلاب ماهیگیری بستن
bait خوراک دادن طعمه رابه قلاب ماهیگیری بستن
cross-reference مراجعه ازفهرستی به فهرست دیگر ارجاع متقابل
cross-references مراجعه ازفهرستی به فهرست دیگر ارجاع متقابل
cross reference مراجعه ازفهرستی به فهرست دیگر ارجاع متقابل
track bolt پیچی که قطعات راه اهن رابه یکدیگر متصل میکند
nemo tenetur se impum accusare هیچ کس مجبور نیست خود رابه گناهی متهم کند
compact ماشینی که داده دیجیتال را از CDمی خواند و آن رابه حالت اصلی بر میگرداند
compacting ماشینی که داده دیجیتال را از CDمی خواند و آن رابه حالت اصلی بر میگرداند
compacted ماشینی که داده دیجیتال را از CDمی خواند و آن رابه حالت اصلی بر میگرداند
compacts ماشینی که داده دیجیتال را از CDمی خواند و آن رابه حالت اصلی بر میگرداند
byte پتروکل ارتباطات که داده رابه صورت حروف و نه رشتههای بیتی ارسال میکند
bytes پتروکل ارتباطات که داده رابه صورت حروف و نه رشتههای بیتی ارسال میکند
drawbar میلهای که واگونهای قطار رابه لکوموتیو متصل میکند میله اتصال واگون
enjambment دنبالهء سخنی رادرشعریابیت بعدی ادامه دادن دنباله سطری رابه سطردیگرکشیدن
capitalization عمل یک کلمه پردازکه یک خط یا بلاک متن رابه حروف بزرگ تبدیل میکند
procedendo حکم ارجاع مجدد دعوی از محکم عالی به دادگاه تالی
references فایل داده که طوری نگهداری میشود که قابل ارجاع باشد
reference فایل داده که طوری نگهداری میشود که قابل ارجاع باشد
judgments داوری
judgement داوری
judgements داوری
adjudication داوری
arbitration داوری
umpirage داوری
justiceship داوری
thematic موضوعی
locals موضوعی
local موضوعی
pointlessness بی موضوعی
topical موضوعی
haze موضوعی
frame of reference چهارچوب داوری
ad hoc arbitration داوری موردی
value judgment داوری ارزشی
agreement of arbitration قرارداد داوری
judgement دادرسی داوری
the great inquest روز داوری
umpire حکمیت داوری
infatuated دارای داوری بد
arbitration committee کمیته داوری
arbitration clause شرط داوری
arbitration award رای داوری
appeal to arbitration توسل به داوری
arbitral award رای داوری
frames of reference چهارچوب داوری
vermifuge داوری ضد کرم
arbitrable قابل داوری
arbitral tribunal دیوان داوری
judgment داوری دادرسی
umpired حکمیت داوری
judgements دادرسی داوری
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com