English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
English Persian
submission موضوعی رابه داوری ارجاع کردن
Other Matches
arbitrates به داوری ارجاع کردن
arbitrated به داوری ارجاع کردن
arbitrate به داوری ارجاع کردن
arbitrating به داوری ارجاع کردن
reference ارجاع امر به داوری
references ارجاع امر به داوری
relegates ارجاع کردن
relegating ارجاع کردن
relegated ارجاع کردن
relegate ارجاع کردن
dereference پس ارجاع کردن
to i. person with an opinion عقیدهای رابه کسی تلقین کردن
recommit دوباره به کیمسیون ارجاع کردن
pitch توپ رابه طرف چوگان زن پرتاب کردن
pitches توپ رابه طرف چوگان زن پرتاب کردن
lobby تحمیل موضوعی بر دستگاه قانونگذاری به به این ترتیب که موضوعی را به نفع فرد یاطبقه خاص در قالب قانون بریزد لایحهای را از طریق تماس قبلی با نمایندگان مجلس و خواهش از ایشان به تصویب رساندن
lobbies تحمیل موضوعی بر دستگاه قانونگذاری به به این ترتیب که موضوعی را به نفع فرد یاطبقه خاص در قالب قانون بریزد لایحهای را از طریق تماس قبلی با نمایندگان مجلس و خواهش از ایشان به تصویب رساندن
lobbied تحمیل موضوعی بر دستگاه قانونگذاری به به این ترتیب که موضوعی را به نفع فرد یاطبقه خاص در قالب قانون بریزد لایحهای را از طریق تماس قبلی با نمایندگان مجلس و خواهش از ایشان به تصویب رساندن
typecast ارجاع کردن نقشهای مشابه به هنرپیشهی بخصوص
typecasts ارجاع کردن نقشهای مشابه به هنرپیشهی بخصوص
typecasting ارجاع کردن نقشهای مشابه به هنرپیشهی بخصوص
check string ریسمان درشکه که مسافربوسیله ان راننده رابه ایست کردن اگاهی
refer ارجاع کردن تسلیم کردن عطف کردن
refers ارجاع کردن تسلیم کردن عطف کردن
referred ارجاع کردن تسلیم کردن عطف کردن
linkage ترکیب برنامههای جداگانه با هم و استاندارد کردن فراخوانی ها و ارجاع ها در آنها
linkages ترکیب برنامههای جداگانه با هم و استاندارد کردن فراخوانی ها و ارجاع ها در آنها
refereed داوری کردن
referees داوری کردن
umpired داوری کردن
arbitrating داوری کردن
referee داوری کردن
refereeing داوری کردن
arbitrates داوری کردن
judging داوری کردن
umpire داوری کردن
arbiters داوری کردن
arbiter داوری کردن
umpiring داوری کردن
arbitrate داوری کردن
arbitrated داوری کردن
umpires داوری کردن
judged داوری کردن
adjudicated داوری کردن
adjudge داوری کردن
adjudicate داوری کردن
misjudged بد داوری کردن
adjudicating داوری کردن
misjudges بد داوری کردن
adjudicates داوری کردن
misjudging بد داوری کردن
misjudge بد داوری کردن
judge داوری کردن
arbitrage داوری کردن
judges داوری کردن
prejudging پیش داوری کردن
prejudged پیش داوری کردن
prejudges پیش داوری کردن
to hold the scales even عادلانه داوری کردن
prejudge پیش داوری کردن
to grasp an idea موضوعی رادرک کردن
To raise a question . To bring up a matter . موضوعی رامطرح کردن
to approach [a topic] ذکر کردن [موضوعی]
to touch upon [a topic] ذکر کردن [موضوعی]
To follow up (trace) a matter (case). موضوعی را دنبال کردن
assigns ارجاع کردن تعیین کردن
assigning ارجاع کردن تعیین کردن
assign ارجاع کردن تعیین کردن
assigned ارجاع کردن تعیین کردن
judged داوری کردن فتوی دادن
judge داوری کردن فتوی دادن
judging داوری کردن فتوی دادن
judges داوری کردن فتوی دادن
To deliberately fudge the issue . To gloss it over . موضوعی را ماست مالی کردن
nial a line to the counter کذب موضوعی را ثابت کردن
To discuss a question with someone . موضوعی را با کسی مطرح کردن
to over a subject موضوعی را با خنده بحث کردن
to rule on something حکم کردن در موضوعی [قانون]
to e. a person an a subject کسی را در موضوعی راهنمایی کردن
to sit درباره موضوعی جلسه کردن
to backtrack <idiom> <verb> نقض کردن [موضوعی در مقابل حریف]
to row back <idiom> <verb> نقض کردن [موضوعی در مقابل حریف]
to paint a rosy picture of something امیدوارانه به چیزی [موضوعی] نگاه کردن
to argue the case for [against] something بطرفداری از [برضد ] موضوعی استدلال کردن
to argue for [against] something بطرفداری از [برضد ] موضوعی استدلال کردن
rogatory commission موضوعی را ازمحکمهای به دادگاه دیگراحاله کردن
dismisses منفصل کردن موضوعی را مختومه کردن
dismiss منفصل کردن موضوعی را مختومه کردن
dismissing منفصل کردن موضوعی را مختومه کردن
judging حکم کردن قضاوت کردن داوری کردن
judge حکم کردن قضاوت کردن داوری کردن
judged حکم کردن قضاوت کردن داوری کردن
judges حکم کردن قضاوت کردن داوری کردن
to linger on a subject روعی موضوعی درنگ کردن یامعطل شدن
talk out بوسیله بحث شفاهی موضوعی را روشن کردن
extradites مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extradited مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extraditing مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extradite مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
adjudging داوری کردن محکوم کردن
adjudges داوری کردن محکوم کردن
adjudged داوری کردن محکوم کردن
make a diplomatic representation به دولتی تذکر دادن یا توجه دولتی را به موضوعی جلب کردن
reference ارجاع
cell reference ارجاع سل
referral ارجاع
referrals ارجاع
references ارجاع
To take a chance . To risk it. دل رابه دریا زدن
to sniff up water اب رابه بینی کشیدن
external reperence ارجاع خارجی
external reference ارجاع خارجی
forward reference ارجاع به جلو
call by reference فراخوانی با ارجاع
global reference ارجاع سراسری
backward reference ارجاع به عقب
cross-references ارجاع متقابل
mixed cell refernce ارجاع سل ترکیبی
cross-reference ارجاع متقابل
duty assignment ارجاع شغل
circular reference ارجاع چرخشی
self reference خود ارجاع
cross reference ارجاع متقابل
relative cell reference ارجاع سل رابطهای
She wrecked the party for us. مهمانی رابه مازهر کرد
establishing کسی رابه مقامی گماردن
They bombarded the building. ساختمان رابه توپ بستند
establishes کسی رابه مقامی گماردن
establish کسی رابه مقامی گماردن
own up <idiom> گناه رابه گردن گرفتن
Not to let someone have a say. کسی رابه بازی نگرفتن
To mail a letter. نامه ای رابه پست انداختن
recommitment ارجاع بکمیسیون پارلمانی
cross reference table جدول ارجاع متقابل
recommittal ارجاع بکمیسیون پارلمانی
He turned his back on us. پشتش رابه ماکرد ( به ما پشت کرد )
lay off (someone) <idiom> کاری رابه علت درآمد کم کنارگذاشتن
You have been recommended to us. توصیه شما رابه ما کرده اند
He made over the house to his son . خانه رابه اسم پسرش کرد
to do a thing with f. کاری رابه اسانی انجام دادن
illuminate چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminating چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminates چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
to key up any to do s.th. <idiom> کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
advising bank بانکی که گشایش اعتبار اسنادی رابه ذینفع
To give someone full powerw. ریش وقیچه رابه دست کسی دادن
open system interconnection reference مدل ارجاع ارتباط سیستم باز
baited خوراک دادن طعمه رابه قلاب ماهیگیری بستن
baits خوراک دادن طعمه رابه قلاب ماهیگیری بستن
bait خوراک دادن طعمه رابه قلاب ماهیگیری بستن
cross reference مراجعه ازفهرستی به فهرست دیگر ارجاع متقابل
cross-references مراجعه ازفهرستی به فهرست دیگر ارجاع متقابل
cross-reference مراجعه ازفهرستی به فهرست دیگر ارجاع متقابل
nemo tenetur se impum accusare هیچ کس مجبور نیست خود رابه گناهی متهم کند
track bolt پیچی که قطعات راه اهن رابه یکدیگر متصل میکند
compacted ماشینی که داده دیجیتال را از CDمی خواند و آن رابه حالت اصلی بر میگرداند
compact ماشینی که داده دیجیتال را از CDمی خواند و آن رابه حالت اصلی بر میگرداند
compacting ماشینی که داده دیجیتال را از CDمی خواند و آن رابه حالت اصلی بر میگرداند
compacts ماشینی که داده دیجیتال را از CDمی خواند و آن رابه حالت اصلی بر میگرداند
drawbar میلهای که واگونهای قطار رابه لکوموتیو متصل میکند میله اتصال واگون
byte پتروکل ارتباطات که داده رابه صورت حروف و نه رشتههای بیتی ارسال میکند
bytes پتروکل ارتباطات که داده رابه صورت حروف و نه رشتههای بیتی ارسال میکند
enjambment دنبالهء سخنی رادرشعریابیت بعدی ادامه دادن دنباله سطری رابه سطردیگرکشیدن
capitalization عمل یک کلمه پردازکه یک خط یا بلاک متن رابه حروف بزرگ تبدیل میکند
references فایل داده که طوری نگهداری میشود که قابل ارجاع باشد
procedendo حکم ارجاع مجدد دعوی از محکم عالی به دادگاه تالی
reference فایل داده که طوری نگهداری میشود که قابل ارجاع باشد
arbitration داوری
adjudication داوری
umpirage داوری
judgements داوری
judgement داوری
justiceship داوری
judgments داوری
thematic موضوعی
topical موضوعی
haze موضوعی
locals موضوعی
pointlessness بی موضوعی
local موضوعی
appeal to arbitration توسل به داوری
judgments دادرسی داوری
judgements دادرسی داوری
umpired حکمیت داوری
umpire حکمیت داوری
prejudices پیش داوری
judgement دادرسی داوری
umpires حکمیت داوری
frame of reference چهارچوب داوری
umpiring حکمیت داوری
d. of judgment روز داوری
vermifuge داوری ضد کرم
judgment داوری دادرسی
judgement day روز داوری
agreement of arbitration قرارداد داوری
infatuated دارای داوری بد
umpireship داوری حکمیت
tribunal of arbitration دیوان داوری
ad hoc arbitration داوری موردی
jurisdiction clause شرط داوری
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com