English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (11 milliseconds)
English Persian
bit position موقعیت ذره
Search result with all words
bearing موقعیت یک نقطه نسبت به نقطه دیگر جهت قطب نما
condition موقعیت
backward جستجو برای دادهای که از موقعیت نشانه گر شروع میشود یا از انتهای فایل و به ابتدای فایل می رسد
location موقعیت
locations موقعیت
circular موقعیت خطایی که وقتی رخ میدهد که دو تا ولی در دوخانه به یکدیگر مراجعه کنند
circulars موقعیت خطایی که وقتی رخ میدهد که دو تا ولی در دوخانه به یکدیگر مراجعه کنند
orientation تشخیص موقعیت
orientation تعیین موقعیت
orientation موقعیت
status اهمیت یا موقعیت
lie موقعیت چگونگی
lied موقعیت چگونگی
lies موقعیت چگونگی
configuration وضعیت یا موقعیت
configurations وضعیت یا موقعیت
audit بررسی موقعیت سیستم و اینکه آیا هنوز ایمن است و درست کار میکند یا نه
audited بررسی موقعیت سیستم و اینکه آیا هنوز ایمن است و درست کار میکند یا نه
auditing بررسی موقعیت سیستم و اینکه آیا هنوز ایمن است و درست کار میکند یا نه
audits بررسی موقعیت سیستم و اینکه آیا هنوز ایمن است و درست کار میکند یا نه
footing موقعیت وضع
circumstances شرط موقعیت تشریفات
goal 1-هدف یا آنچه سعی در انجامش دارید.2-موقعیت نهایی پس از اتمام کاری که نتایج موفیت آمیز تولید کرده است
goals 1-هدف یا آنچه سعی در انجامش دارید.2-موقعیت نهایی پس از اتمام کاری که نتایج موفیت آمیز تولید کرده است
dualism وجود دو موقعیت یاپدیده متضاد در کنار یکدیگر
situation موقعیت
situation موقعیت حالت
situations موقعیت
situations موقعیت حالت
positioning تثبیت موقعیت
whiteout عدم تشخیص موقعیت
whiteouts عدم تشخیص موقعیت
blip علامت کوچک روی نوار یا فیلم برای نشان دادن موقعیت
blips علامت کوچک روی نوار یا فیلم برای نشان دادن موقعیت
feed پاس به یاری که در موقعیت بهتری است
feeds پاس به یاری که در موقعیت بهتری است
blow هدر دادن موقعیت
blows هدر دادن موقعیت
station موقعیت اجتماعی وضع
stationed موقعیت اجتماعی وضع
stations موقعیت اجتماعی وضع
carried زمان لازم برای انتقال یک رقم وام به موقعیت بزرگتر بعدی
carries زمان لازم برای انتقال یک رقم وام به موقعیت بزرگتر بعدی
carry زمان لازم برای انتقال یک رقم وام به موقعیت بزرگتر بعدی
carrying زمان لازم برای انتقال یک رقم وام به موقعیت بزرگتر بعدی
centralized آنچه در یک موقعیت مرکزی قرار دارد
relevance 1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
pin money وجهی که شوهر به همسر خود برای حوایج خصوصی و شخصیش می پردازد و زن با صرف ان باید وضع فاهری خود رامتناسب با موقعیت اجتماعی شوهرش بیاراید
cursor نمایشگری که موقعیت آن در صفحه قابل برنامه ریزی است
cursors نمایشگری که موقعیت آن در صفحه قابل برنامه ریزی است
site موقعیت
sited موقعیت
sites موقعیت
cell دریک صفحه گسترده کدی که موقعیت یک خانه را با سط ر و ستون مشخص میکند. معمولاگ سط رها شماره گذاری شده اند و ستون ها بر حسب حروف الفبا هستند
cells دریک صفحه گسترده کدی که موقعیت یک خانه را با سط ر و ستون مشخص میکند. معمولاگ سط رها شماره گذاری شده اند و ستون ها بر حسب حروف الفبا هستند
column در نرم افزار پردازش کلمه میله وضعیت که در پایین صفحه است که بیان کننده موقعیت نشانه گر نسبت به ستون ها در صفحه است
columns در نرم افزار پردازش کلمه میله وضعیت که در پایین صفحه است که بیان کننده موقعیت نشانه گر نسبت به ستون ها در صفحه است
case وضعیت موقعیت
cases وضعیت موقعیت
grid موقعیت اتومبیلها در شروع مسابقه
grids موقعیت اتومبیلها در شروع مسابقه
back نشانگری که موقعیت گره پدر نسبت به گره اصلی را نگه می دارد. که در برنامه سازی برای حرکت به عقب در فایل استفاده میشود
backs نشانگری که موقعیت گره پدر نسبت به گره اصلی را نگه می دارد. که در برنامه سازی برای حرکت به عقب در فایل استفاده میشود
standing موقعیت تیم در جدول مسابقه ها
downward به طرف یک موقعیت پایین تر
boot اجرای مجموعهای از دستورالعمل ها برای رسیدن به موقعیت مط لوب
adjust تغییر دادن چیزی تا با موقعیت جدید مط ابق شود یا بهتر کار کند
adjusting تغییر دادن چیزی تا با موقعیت جدید مط ابق شود یا بهتر کار کند
adjusts تغییر دادن چیزی تا با موقعیت جدید مط ابق شود یا بهتر کار کند
execute موقعیت یک کامپیوتر که یک برنامه را اجرا میکند
executed موقعیت یک کامپیوتر که یک برنامه را اجرا میکند
executes موقعیت یک کامپیوتر که یک برنامه را اجرا میکند
executing موقعیت یک کامپیوتر که یک برنامه را اجرا میکند
plot نقطه موقعیت
plots نقطه موقعیت
plotted نقطه موقعیت
juncture بحران موقعیت ویژه بهم پیوستگی اتصال
stand عهده دارشدن موقعیت
position موقعیت
position شکل موقعیت
positioned موقعیت
positioned شکل موقعیت
sensor وسیله الکترونیکی که یک خروجی با توجه به وضعیت یا موقعیت فیزیکی فرآیند ایجاد کند.مراجعه شود به TRANSDUCER
failure بخشی از سیستم عامل که خودکار که موقعیت فعلی سیستم و دادههای مربوطه را حفظ میکند پس از تشخیص خطا
failures بخشی از سیستم عامل که خودکار که موقعیت فعلی سیستم و دادههای مربوطه را حفظ میکند پس از تشخیص خطا
trim موقعیت تخته موج دراب
trim موقعیت قایق دراب
trimmest موقعیت تخته موج دراب
trimmest موقعیت قایق دراب
trims موقعیت تخته موج دراب
trims موقعیت قایق دراب
occasion موقعیت
occasion سبب موقعیت باعث شدن
occasioned موقعیت
occasioned سبب موقعیت باعث شدن
occasioning موقعیت
occasioning سبب موقعیت باعث شدن
occasions موقعیت
occasions سبب موقعیت باعث شدن
point محل یا موقعیت
Other Matches
cartesian coordinates سیستم موقعیت که از دو بردار در جهت زاویه راست برای نمایش نقط های که با دو عدد امکان دهی شده است و موقعیت آن را میدهد تشکیل شده است
relative plot موقعیت نسبی ناوها یاهواپیماها به هم ثبت نسبی موقعیت ناوها
air position موقعیت هوایی موقعیت هوایی هواپیما
situs موقعیت
berth موقعیت جا
berthed موقعیت جا
berthing موقعیت جا
berths موقعیت جا
lodgment موقعیت
lodgment or lodge موقعیت
line of position خط موقعیت
storage location موقعیت انباره
stimulus situation موقعیت محرک
social status موقعیت اجتماعی
situation of a building موقعیت ساختمان
sign position موقعیت علامت
social situation موقعیت اجتماعی
firing position موقعیت احتراق
rest position موقعیت سکون
razor edge موقعیت بحرانی
monopoly position موقعیت انحصاری
pertinence or nency دخل موقعیت
benzylic position موقعیت بنزیلی
pertinence موقعیت شایستگی
position buoy بویه موقعیت
advantage ground موقعیت خوب
page orientation موقعیت صفحه
point guard موقعیت گارد
radar location موقعیت رادار
print position موقعیت چاپ
pertinency موقعیت شایستگی
exoposition موقعیت اگزو
endo position موقعیت اندو
position finding موقعیت یابی
d. of a situation موقعیت باریک
ground position موقعیت زمینی
circumstantial مربوط به موقعیت
forward position موقعیت رو به جلو
bowsprit position موقعیت دکل خوابیده
flage pole position موقعیت میله پرچمی
d. situation موقع یا موقعیت باریک
compass bearing موقعیت برحسب قطبنما
iam ill bested موقعیت بدی دارم
pinch موقعیت باریک سربزنگاه
opportuneness موقعیت موقع بودن
vacancy موقعیت شغلی آزاد
positional وابسته به موقعیت یامقام
hold one's own (in an argument) <idiom> دفاع از موقعیت خود
upwell موقعیت بهتری یافتن
spatial orientation موقعیت یابی فضایی
space orientation موقعیت یابی فضایی
golden opportunity <idiom> موقعیت طلایی وعالی
pinches موقعیت باریک سربزنگاه
hold one's own موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's ground موقعیت خودرا حفظ کردن
She is not mindful of her social position ( status ) . متوجه موقعیت اجتماعی اش نیست
That's (just) the way things are. موقعیت حالا دیگه اینطوریه.
solar orientation تعیین موقعیت نسبت به افتاب
toties quoties هر چند بار که موقعیت اقتضاکند
para director هدایت کننده به موقعیت پارا
reposition مقام و موقعیت چیزی را تغییردادن
It was the usual scene. صحنه [موقعیت] معمولی بود.
ortho director هدایت کننده به موقعیت ارتو
We're all in the same boat. ما همه در یک موقعیت مشابه هستیم.
strategic situation حالت جنگی موقعیت استراتژیک
to not have it easy [موقعیت] ساده نیست [برایشان]
meta director هدایت کننده به موقعیت متا
blade station موقعیت شعاعی هر مقطع ازتیغه
if [when] it comes to the crunch <idiom> وقتی که موقعیت وخیم می شود [اصطلاح]
reporting point نقطه مبدای موقعیت ناو یاهواپیما
shortstop موقعیت بازیکن مدافع در داخل میدان
last but not least <idiom> آخرین موقعیت وپر اهمیت ترین
bistable که در موقعیت ممکن روشن و خاموش دارد
thaneship قلمرو یا موقعیت ومقام خان مقام خانی
to the manner born فطره اماده برای موقعیت واشنا باداب
to set a person on his feet معاش کسیراتامین کردن موقعیت کسیرا استوارکردن
on occasion لدی الاقتضا هر وقت موقعیت داشته باشد
backtab برگرداندن نشانه گر به یک واحد عقب تر از موقعیت موجود
position buoy بویه نشان دهنده موقعیت کاروان دریایی
proletarianism موقعیت سیاسی گروه رنجبران توده پست
blade tracking مراحل تعیین موقعیت سر تیغههای ملخ نسبت به یکدیگر
parallax اختلاف جهت یا موقعیت فاهری یک جسم از دو زاویه دید مختلف
occasional وابسته به فرصت یا موقعیت مربوط به بعضی از مواقع یاگاه و بیگاه
gate دروازهای که یک خروجی منط قی تولید میکند که بستگی به موقعیت ورودی ها دارد
gates دروازهای که یک خروجی منط قی تولید میکند که بستگی به موقعیت ورودی ها دارد
chkdsk دستور سیستم که موقعیت دیسک و RAM نصب شده را بررسی میکند
The grass is always greener on the other side of the fence. <proverb> مرغ همسایه غازه [مردم دیگر همیشه در موقعیت بهتری هستند.]
quick kick کوشش در ضربه زدن با پا درضمن پاس برای کسب موقعیت بهتر
IF statement عبارت برنامه نویس کامپیوتری به معنای انجام یک عمل در صورتی که یک موقعیت درست است .
to open a can of worms <idiom> چیزی که باعث وخیم تر شدن موقعیت و ایجاد دردسر حل نشدنی بشود [اصطلاح مجازی]
to stir up a hornet's nest <idiom> چیزی که باعث وخیم تر شدن موقعیت و ایجاد دردسر حل نشدنی بشود [اصطلاح مجازی]
to poke one's head into a hornets' nest <idiom> چیزی که باعث وخیم تر شدن موقعیت و ایجاد دردسر حل نشدنی بشود [اصطلاح مجازی]
digitize سطح حساس که موقعیت قلم را به حالت عددی تبدیل میکند تا رسم ها وارد کامپیوتر شوند
geopolitic علمی که روابط بین موقعیت جغرافیایی سرزمینها را باپیدایش و نابودی قدرتهای بزرگ و امپراطوریها مطالعه میکند
descriptions زبان برنامه سازی که دستوراتی را برای معرفی اندازه موقعیت ونوع متن گرافیک روی صفحه می پذیرد
description زبان برنامه سازی که دستوراتی را برای معرفی اندازه موقعیت ونوع متن گرافیک روی صفحه می پذیرد
cycles 1-مدت زمانی که چیزی موقعیت اصلی خود را ترک میکند تا وقتی به آن برگردد 2-عمل کامل شده در یک فرآیند مکرر
cycle 1-مدت زمانی که چیزی موقعیت اصلی خود را ترک میکند تا وقتی به آن برگردد 2-عمل کامل شده در یک فرآیند مکرر
cycled 1-مدت زمانی که چیزی موقعیت اصلی خود را ترک میکند تا وقتی به آن برگردد 2-عمل کامل شده در یک فرآیند مکرر
zero supperssion موقوف کردن صفرها جایگزینی صفرهای ماقبل یک عدد با جای خالی به طوریکه صفرها در موقعیت چاپ عددفاهر نشوند
bar automatic میله فولادی که به موازات ریل راه اهن کشیده میشودو وقتی که چرخ قطاری روی ان قرار می گیرد نقاط توقف و موقعیت را مشخص می نماید
azimuth موقعیت یک نقطه نسبت به نقطه دیگر
ppm Position Pulse مدولاسیون یا تلفیق زمانی پالس که دران مقدار نمونه لحظهای موج موقعیت زمانی یک پالس را مدوله میکندodulation
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com