English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
the hour has struck موقع بحران رسید
Other Matches
He arrived in the nick of time . درست به موقع رسید ( سر بزنگاه )
The train came in on time . قطار به موقع رسید ( سروقت )
to pay against receipt در برابر رسید پرداختن درمقابل رسید دادن
In the fullness lf time . به موقع خود ( به موقع مقرر همگام با گذشت زمان )
panics بحران
crisis بحران
acme بحران
crises بحران
crisis team گروه ضد بحران
nervous breakdowns بحران روانی
nervous breakdown بحران روانی
recessions بحران اقتصادی
recession بحران اقتصادی
crises shaken <adj.> بحران زده
depressions بحران اقتصادی
identity crisis بحران هویت
great depression بحران بزرگ
gold crisis بحران طلا
financial crisis بحران مالی
energy crisis بحران انرژی
economic depression بحران اقتصادی
economic crisis بحران اقتصادی
depression بحران اقتصادی
precritical قبل از بحران
to be out of the woods <idiom> پشت سرگذاشتن بحران
to be over the hump [American] <idiom> پشت سرگذاشتن بحران
to be over the worst <idiom> پشت سرگذاشتن بحران
to come out of the woods <idiom> پشت سرگذاشتن بحران
to be off the hook <idiom> پشت سرگذاشتن بحران
business depression بحران کسب و کار
precritical مقدمه بحران قبل از وخامت
tensions بحران تحت فشار قرار دادن
tension بحران تحت فشار قرار دادن
juncture بحران موقعیت ویژه بهم پیوستگی اتصال
The tourist industry is recovering to pre-crisis levels. صنعت گردشگری آهسته ترمیم می شود و به سطح قبل از بحران می رسد.
due date سر رسید
quittance رسید
maturity سر رسید
receipt statement رسید
when it came to a push رسید
receipts رسید
receipt رسید
dock warrant رسید لنگرگاه
world came that خبر رسید که
receipts قبض رسید
hand receipt رسید دستی
dock receipt رسید لنگرگاه
certificate of receipt گواهی رسید
matured سر رسید شده
It came home to me. به نظرم رسید.
debit note رسید بدهکار
receipt قبض رسید
What time do we arrive? کی خواهیم رسید؟
It's over. به پایان رسید.
warehouse receipt رسید انبار
vouchers قبض رسید
voucher قبض رسید
the post has come پست رسید
summer is in تابستان رسید
to fall due سر رسید شدن
to a receipt رسید گرفتن
It crossed my mind. به فکرم رسید.
official receipt رسید رسمی
it crossed my mind بنظرم رسید
quittance رسید مفاصا
binder رسید بیعانه
binders رسید بیعانه
chitty یادداشت-رسید
It occurred to me. به نظرم رسید.
It came home to me. به فکرم رسید.
It occurred to me. به فکرم رسید.
scrip رسید موقتی
It crossed my mind. به نظرم رسید.
railway receipt رسید راه اهن
clean receipt رسید بی قید و شرط
dock warrant رسید انبار بارانداز
i am in receipt of your letter نامه شما به من رسید
data freight receipt رسید اماری حمل
data fright receipt رسید اماری حمل
We just received word that . . . هم اکنون اطلاع رسید که …
At this point of the conversation. صحبت که به اینجا رسید
he was overtake by a storm طوفانی باودر رسید
it received royal assent به توشیح ملوکانه رسید
it was signed by his majesty the shah به توشیح همایونی رسید
He was sick to death . He was fed up to the back teeth . جانش به لب آمد ( رسید )
mate's receipt رسید معاون ناخدا
i am through with my work کارم به پایان رسید
point of intersection نقطه بهم رسید
mate's receipt رسید کاپیتان کشتی
he thought out a plan فکری بنظرش رسید
receipts دریافت رسید دادن
receipt رسید پیام دریافت شد
receipt دریافت رسید دادن
acknowledgement اعلام وصول رسید
acknowledgements اعلام وصول رسید
acknowledgments اعلام وصول رسید
receipts رسید پیام دریافت شد
appropriation receipt رسید سپرده قانونی
At that point [stage] , ... وقتی که موقعش رسید...
air mail receipt رسید پست هوایی
appropriation receipt رسیدسپرده رسید اعتبار
offenders will be punished متخلفین بکیفر خواهند رسید
The negotiations were successful ( inconclusive ) . مذاکرات به نتیجه رسید ( نرسید )
now and then a guest w come گاه گاهی میهمانی می رسید
The train was 10 minutes late. قطار 10 دقیقه دیر رسید
I heard a sound . صدائی به گوشم خورد( رسید )
forwarder's receipt رسید متصدی حمل و نقل
It changed hands a few times before I got it. چند دست گشت تا به من رسید
found shipment کالای بدون بارنامه یا رسید
inapposite بی موقع
term موقع
periods موقع
occasioning موقع
occasioned موقع
occasions موقع
inopportunely بی موقع
occasion موقع
nailed به موقع
at the precise moment در سر موقع
siting موقع
ill-timed بی موقع
when در موقع
behind time بی موقع
seasonably به موقع
nail به موقع
period موقع
unseasonably بی موقع بی جا
unseasonable بی موقع بی جا
nails به موقع
at an unearthy hour بی موقع
premature بی موقع
terming موقع
termed موقع
the bill is overdraw سر رسید برات منقضی شده است
the bill will mature to morrow سر رسید پرداخت ان قبض فردا است
A solution suddenly proffered itself. ناگهان راه حلی به نظر رسید.
bill falls due on تاریخ سر رسید اسناد مدت دار
The project was terminated as of July 1. پروژه از اول ژولیه به پایان رسید.
seed time موقع تخمکاری
on the dot <idiom> دقیقا سر موقع
on the button <idiom> درست سر موقع
to be proper for به موقع بودن
discreet <adj.> موقع شناس
discrete <adj.> موقع شناس
discretional <adj.> موقع شناس
thitherto تا ان موقع تاقبل از ان
the proper time to do a thing موقع مناسب
prudent [discreet] <adj.> موقع شناس
till his return تا موقع برگشتن او
fieldcorn موقع جولان
meal time موقع خوراک
criticalness اهمیت موقع
nicked موقع بحرانی
nick موقع بحرانی
tactfully موقع شناس
in due course در موقع خود
situations محل موقع
positioning موقع یابی
place مکان موقع
tactlessly موقع نشناس
tactful موقع شناس
places مکان موقع
e. to the occasion درخور موقع
rooms محل موقع
placing مکان موقع
tactless موقع نشناس
room محل موقع
nicking موقع بحرانی
times فرصت موقع
nicks موقع بحرانی
belated دیرتر از موقع
belatedly دیرتر از موقع
nail به موقع پرداختن
time فرصت موقع
at a later period در موقع دیگر
juncture موقع بحرانی
nailed به موقع پرداختن
nails به موقع پرداختن
situation محل موقع
noontime موقع فهر
on one occasion دریک موقع
inopportune بی موقع نامناسب
payment in due cource پرداخت به موقع
timed فرصت موقع
by this تا این موقع
post entry ثبت پس از موقع
Luchily for me the train was late. خوش شانسی آوردم قطار دیر رسید
The ceremony concluded with the recital of an apropos poem. مراسم با تلاوت شعر شایسته به پایان رسید.
deferred liability بدهیی که درسر رسید پرداخت نشده است
mealtime موقع صرف غذا
d. situation موقع یا موقعیت باریک
to profit by the accasion از موقع استفاده کردن
put in force به موقع اجرا گذاشتن
opportuneness موقعیت موقع بودن
show up سر موقع حاضر شدن
seedtime موقع تخم کاری
premature قبل از موقع نابهنگام
pro hac vice برای این موقع
mealtimes موقع صرف غذا
here در این موقع اکنون
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com