English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (23 milliseconds)
English Persian
to make an end of موقوف کردن تمام کردن
Other Matches
suppressing موقوف کردن
ceases موقوف کردن
ceased موقوف کردن
overthrown موقوف کردن
cease موقوف کردن
to do away with موقوف کردن
avoid موقوف کردن
break off موقوف کردن
to put a stop to موقوف کردن
to break off موقوف کردن
ceasing موقوف کردن
overthrowing موقوف کردن
overthrow موقوف کردن
avoided موقوف کردن
to put an end to موقوف کردن
avoiding موقوف کردن
avoids موقوف کردن
to bring to a stop موقوف کردن
overthrew موقوف کردن
suppress موقوف کردن
overthrows موقوف کردن
suppresses موقوف کردن
to wipe out موقوف کردن
docked جاخالی کردن موقوف کردن
docks جاخالی کردن موقوف کردن
dock جاخالی کردن موقوف کردن
to mend or end اصلاح کردن یا موقوف کردن
subvert برانداختن موقوف کردن
subverted برانداختن موقوف کردن
subverting برانداختن موقوف کردن
subverts برانداختن موقوف کردن
suspend موقوف الاجرا کردن معلق
to phase out something به تدریج موقوف کردن چیزی
suspending موقوف الاجرا کردن معلق
suspends موقوف الاجرا کردن معلق
lap یک دور کامل زمین اسبدوانی تمام کردن یک دور اسبدوانی رسیدن به اسب جلویی تمام کردن یک دور
lapped یک دور کامل زمین اسبدوانی تمام کردن یک دور اسبدوانی رسیدن به اسب جلویی تمام کردن یک دور
to ring the knell of anything موقوف شدن چیزی را اعلام کردن یاجار زدن
terminate تمام شدن تمام کردن
terminates تمام شدن تمام کردن
terminated تمام شدن تمام کردن
discontinues بس کردن موقوف کردن
discontinued بس کردن موقوف کردن
discontinuing بس کردن موقوف کردن
discontinue بس کردن موقوف کردن
exhaust تمام کردن بادقت بحث کردن
exhausts تمام کردن بادقت بحث کردن
zapped حذف یک فایل یاپاک کردن ناگهانی یک صفحه فرمان پاک کردن تمام اطلاعات روی صفحه گسترده
zap حذف یک فایل یاپاک کردن ناگهانی یک صفحه فرمان پاک کردن تمام اطلاعات روی صفحه گسترده
zapping حذف یک فایل یاپاک کردن ناگهانی یک صفحه فرمان پاک کردن تمام اطلاعات روی صفحه گسترده
zaps حذف یک فایل یاپاک کردن ناگهانی یک صفحه فرمان پاک کردن تمام اطلاعات روی صفحه گسترده
zero supperssion موقوف کردن صفرها جایگزینی صفرهای ماقبل یک عدد با جای خالی به طوریکه صفرها در موقعیت چاپ عددفاهر نشوند
attains تمام کردن
to see through تمام کردن
to see out تمام کردن
go through with <idiom> تمام کردن
run out of تمام کردن
get through تمام کردن
fulfils تمام کردن
to run away with تمام کردن
get (something) over with <idiom> تمام کردن
fulfill تمام کردن
fulfil تمام کردن
fulfilled تمام کردن
fulfilling تمام کردن
attaining تمام کردن
fulfills تمام کردن
integrate تمام کردن
attain تمام کردن
integrates تمام کردن
integrating تمام کردن
to eat up تمام کردن
to fill out تمام کردن
to finish off تمام کردن
fiddle away تمام کردن
attained تمام کردن
forth تمام کردن
use up تمام کردن
raster سیستم اسکن کردن تمام صفحه نمایش CRT تمام صفحه , پیش نمایش CRT با یک اشعه تصویر با حرکت افقی روی آن و حرکت به پایین در انتهای هر خط
nip and tuck <idiom> به سختی تمام کردن
make a day of it <idiom> تمام روزکار کردن
to apply for written testimony استشهاد تمام کردن
for all one is worth <idiom> تمام سعی خودرا کردن
do one's best <idiom> تمام تلاش خودرا کردن
done with <idiom> تمام کردن استفاده از چیزی
call it quits <idiom> متوقف کردن تمام کار
dost بپایان رسانیدن تمام کردن
ceasing بند امدن تمام کردن
use up تمام شدن مصرف کردن
ceases بند امدن تمام کردن
see out <idiom> تمام کردن وخارج شدن
ceased بند امدن تمام کردن
cease بند امدن تمام کردن
shoot one's wad <idiom> تمام پول را خرج کردن
process بانجام رساندن تمام کردن
put one's foot down <idiom> با تمام وجود اعتراض کردن
ended تمام کردن خاتمه دادن
to get done with خاتمه دادن تمام کردن
processes بانجام رساندن تمام کردن
end تمام کردن خاتمه دادن
ends تمام کردن خاتمه دادن
unquote نقل قول را تمام کردن
finish تمام کردن رنگ وروغن زدن
fish out تمام کردن ذخیره ماهی یک منطقه
finishes تمام کردن رنگ وروغن زدن
polish off از جلو کسی درامدن تمام کردن
To consume all ones energy . تمام نیروی خودرا مصرف کردن
erase پاک کردن تمام سیگنال ها از رسانه مغناطیسی
erasing پاک کردن تمام سیگنال ها از رسانه مغناطیسی
speed مدت زمان تمام کردن مسابقه اسبدوانی
erased پاک کردن تمام سیگنال ها از رسانه مغناطیسی
speeds مدت زمان تمام کردن مسابقه اسبدوانی
strike out تمام کردن بازی با سه استرایک پی در پی در بخش دهم
speeding مدت زمان تمام کردن مسابقه اسبدوانی
erases پاک کردن تمام سیگنال ها از رسانه مغناطیسی
To sell at coast price . مایه کاری حساب کردن ( به قیمت تمام شده )
to listen with rapt attention با مجذوبیت تمام گوش کردن با ششدانگ حواس وغیره
clears آزاد کردن خط ارتباطی وقتی ارسال تمام شده است
clear آزاد کردن خط ارتباطی وقتی ارسال تمام شده است
zero in on <idiom> تمام توجه شخصی را جلب کردن(میخ کسی شدن)
clearest آزاد کردن خط ارتباطی وقتی ارسال تمام شده است
clearer آزاد کردن خط ارتباطی وقتی ارسال تمام شده است
earom Only Read Alterableحافظه فقط خواندنی تغییرپذیرالکتریکی RO که میتواند بدون پاک کردن تمام اصلاعات ذخیره شده به طور انتخابی تغییرکند
tilting mixer نوعی بتن ساز دوار که با کج کردن مخزن ان تمام بتن خارج میشود
log وارد کردن نشانه یا دستور در انتهای بخش کامپایل برای بستن تمام فایل ها و قط ع کانال بین ترمینال کاربر و کامپیوتر اصلی .
logs وارد کردن نشانه یا دستور در انتهای بخش کامپایل برای بستن تمام فایل ها و قط ع کانال بین ترمینال کاربر و کامپیوتر اصلی .
exhausts تمام شدن انرژی خسته شدن یا کردن
exhaust تمام شدن انرژی خسته شدن یا کردن
mirrors کپی کردن تمام عملیات دیسک روی دیسک دوم که در صورت خرابی اولی قابل استفاده است
mirror کپی کردن تمام عملیات دیسک روی دیسک دوم که در صورت خرابی اولی قابل استفاده است
mirrored کپی کردن تمام عملیات دیسک روی دیسک دوم که در صورت خرابی اولی قابل استفاده است
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
beta software نرم افزاری که هنوز تمام آزمایش ها رویش تمام نشده و ممکن است هنوز مشکل داشته باشد
sacred to موقوف به
consecrated موقوف
proscriptive موقوف
suppressed موقوف
suppression موقوف سازی
abolishable موقوف شدنی
cesser موقوف شدن
to fall in to d. موقوف شدن
sacred خاص موقوف
sacred to god موقوف بخدا
beneficiary of an endowment موقوف علیه
suppressed موقوف شده
suppressor موقوف کننده
suppressive موقوف سازنده
contingents موکول یا موقوف به
contingent موکول یا موقوف به
drop track تعقیب موقوف
beneficiaries موقوف علیه
beneficiary موقوف علیه
ceasing موقوف شدن
ceases موقوف شدن
insuppresible موقوف نشدنی
ceased موقوف شدن
cease موقوف شدن
desuetude موقوف شدگی
Shut up ! dont inter fere . فضولی موقوف !
suppressor موقوف سازنده
foundation school اموزشگاه موقوف
hands-off دست زدن موقوف
hands off دست زدن موقوف
verthrow موقوف سازی انقراض
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
prebendal محل پرداخت موقوف یا عواید کلیسا موقوفه کلیسایی
prebend محل پرداخت موقوف یا عواید کلیسا موقوفه کلیسایی
skip it در رهگیری هوایی یعنی تک راقطع کنید یا تک نکنید یارهگیری موقوف
fee tail تقسیم تناصفی اراضی از طرف مالک ملک موقوف یا حبس شده
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com