English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (42 milliseconds)
English Persian
cere موم مالی کردن یا روغن مالی کردن
Search result with all words
anoint روغن مالی کردن
anointing روغن مالی کردن
anoints روغن مالی کردن
anele تدهین یا روغن مالی کردن
embrocate روغن مالی کردن
inuct روغن مالی کردن
Other Matches
embrocations روغن مالی
embrocation روغن مالی
unction روغن مالی
inunction روغن مالی
illinition روغن مالی
anointment روغن مالی تدهین
fiscal drag اثر کند کنندگی مالی هنگامیکه سیاست مالی نتواندرشد اقتصادی را حفظ نماید .
financial statement صورت مالی گزارش مالی
sparge گل مالی کردن
whitewash سفید کاری کردن ماست مالی کردن
tar down بتونه مالی کردن مسدود کردن سوراخها
tallow پیه مالی کردن
scrabbled دست مالی کردن
scrabbles دست مالی کردن
roughest دست مالی کردن
rough دست مالی کردن
scrabble دست مالی کردن
spiel شیره مالی کردن
To whitewash . To do a perfunctory job. To do a patch - up of work. ماست مالی کردن
felt نمد مالی کردن
scrabbling دست مالی کردن
gropes دست مالی کورمالی کردن
groped دست مالی کورمالی کردن
grope دست مالی کورمالی کردن
To deliberately fudge the issue . To gloss it over . موضوعی را ماست مالی کردن
groping دست مالی کورمالی کردن
financing درکارهای مالی داخل شدن سرمایه تهیه کردن
finances درکارهای مالی داخل شدن سرمایه تهیه کردن
financed درکارهای مالی داخل شدن سرمایه تهیه کردن
finance درکارهای مالی داخل شدن سرمایه تهیه کردن
quando acciderint وقتی مدیرترکه در مقابل غرماء متوفی به دفاع در دست نبودن مالی از متوفی متوسل میشودمحکمه با صدور حکمی باعنوان بالا مقرر می دارد که هر گاه مالی از متوفی بدست اید باید به غرماء داده شود
usufruct از عین ونمائات مالی استفاده کردن حق عمری و رقبی داشتن
financial مالی
monetary مالی
accounting classification کد مالی
pecuniary مالی
financed مالی
financing مالی
finance مالی
fiscal مالی
finances مالی
anointment پماد مالی
waxing موم مالی
financial inventory ذخایر مالی
fiscal سال مالی
financial assets دارائیهای مالی
financial year سال مالی
financial assets موجودی مالی
financial years سال مالی
rough usage دست مالی
finance officer افسر مالی
committee of ways and means کمیسیون مالی
financial adviser مشاور مالی
financial affairs امور مالی
financial ability تمکن مالی
financially از نظر مالی
financier متخصص مالی
in low water در تنگی مالی
financiers متخصص مالی
financial bill لایحه مالی
roughcast گل مالی شده
financial status وضع مالی
judgment debt محکوم به مالی
fiscal control کنترل مالی
subsidization کمک مالی
subsidy کمک مالی
subvention کمک مالی
financial secretary مشاور مالی
financial relations روابط مالی
financial position وضعیت مالی
fiscal control نظارت مالی
mart بازار مالی
fiscally ازلحاظ مالی
fiscal policy سیاست مالی
non pecuniary غیر مالی
financial market بازار مالی
spiel شیره مالی
snow job ماست مالی
sustentation استعانت مالی
sustention استعانت مالی
financial plan برنامه مالی
financial feasibility امکان مالی
financial expenses هزینههای مالی
financial e. متخصص مالی
financial data اطلاعات مالی
financial crisis بحران مالی
financial circles محافل مالی
financial centers مراکز مالی
padding لگد مالی
financial capital سرمایه مالی
financial intermediary واسطه مالی
financial management مدیریت مالی
financial period دوره مالی
subsidies کمکهای مالی
taction دست مالی
funded اعتبار مالی
self support استقلال مالی
fund اعتبار مالی
financial policy سیاست مالی
financial budget بودجه مالی
fiscal year سال مالی
fiscal years دوره مالی
Mali کشور مالی
finance markets بازارهای مالی
credits اعتبار مالی
credit اعتبار مالی
credited اعتبار مالی
crediting اعتبار مالی
slobbery لجن مالی
finance house موسسه مالی
felting نمد مالی
fiscal year دوره مالی
pecuniary penalty مجازات مالی
capital commitment تعهدات مالی
chamberlains نافر مالی
chamberlain نافر مالی
fiscal years سال مالی
financial mission هئیت مامورین مالی
financial statement صورت وضعیت مالی
expansionary fiscal policy سیاست مالی انبساطی
disbursing officer افسر ذیحساب مالی
financial intermediary موسسه مالی واسطه
annual financial statement گزارش مالی سالانه
financial investment سرمایه گذاری مالی
accountable disbursing officer افسر ذیحساب مالی
pure fiscal policy سیاست مالی خالص
aid package بسته کمک مالی
current income درامد یک سال مالی
discretionary fiscal policy سیاست مالی اختیاری
financial planning برنامه ریزی مالی
functional finance سیاست مالی اصولی
to come into a property مالی را صاحب شدن
salvaging مالی را از خطرنجات دادن
salvages مالی را از خطرنجات دادن
salvage مالی را از خطرنجات دادن
corporate treasurer مدیر امور مالی
means test سنجش استطاعت مالی
chief financial officer [CFO] مدیر امور مالی
finance قسمت مالی یا دارایی
mud bath گل مالی تن برای درمان
financed قسمت مالی یا دارایی
finances قسمت مالی یا دارایی
financing قسمت مالی یا دارایی
means tests سنجش استطاعت مالی
active fiscal policy سیاست مالی فعال
financial accounts حساب های مالی
austere fiscal policy سیاست مالی مضیق
tools of fiscal policy ابزار سیاست مالی
compensatory fiscal policy سیاستهای مالی ترمیمی
restrictive fiscal policy سیاست مالی انقباضی
finance company شرکت تامین مالی
contractionary fiscal policy سیاست مالی انقباضی
salvaged مالی را از خطرنجات دادن
fiscal مربوط به مالی یامالیه
financial planning system سیستم برنامه ریزی مالی
company secretary مسئول مالی و حقوقی شرکت
deficit financing اداره امور مالی با کسرموازنه
administrative(financial,legal)process. جریان اداری (مالی .حقوقی )
financial data اطلاعات مربوط به امور مالی
Monetary systems. سیستم های پولی ( مالی )
subsidies مکهای مالی دولت , سوبسید
passive fiscal policy سیاست مالی غیر فعال
waxer کسیکه موم مالی میکند
jigger ماشین نم مالی جرثقیل ابی
feel the pinch <idiom> در تنگنای مالی قرار گرفتن
deficit financing تامین مالی از راه کسر بودجه
deforciant کسی که مالی را از دیگری بزور می گیرد
scrabble سرسری چیز نوشتن دست مالی
bills سند مالی لایحه یا طرح قانونی
scrabbled سرسری چیز نوشتن دست مالی
bill سند مالی لایحه یا طرح قانونی
in the hole <idiom> قرض داشتن ،عقب ماندگی مالی
financier کارشناس علم مالیه متخصص مالی
scrabbles سرسری چیز نوشتن دست مالی
scrabbling سرسری چیز نوشتن دست مالی
financiers کارشناس علم مالیه متخصص مالی
procurator معاون رئیس کلانتری یا دادستان مامور مالی
mergers حالتی که مالی درمال دیگر مستغرق شود
To drive someone up the wall. کسی رابتنگ آوردن (تحت فشار مالی )
industrial wealth مالی که از راه پیشه و هنربدست امده باشد
larceny petty بیشتر دزدی مالی که کمتر از 11شیلینگ بهاداشت
merger حالتی که مالی درمال دیگر مستغرق شود
She is comfortably off. ازنظرمالی راحت است ( تأمین مالی دارد )
consignee کسی که جنس یا مالی بعنوانش ارسال شده
homes امور مالی شخصی و پردازش کلمه است
home امور مالی شخصی و پردازش کلمه است
Our company has some pecuniary difficulties . شرکت ما گرفتاریهای مالی پیدا کرده است
accountability ذیحسابی مسئولیت نگهداری سوابق پولی و مالی
bailout کمک مالی [برای جلوگیری از ورشکستگی] [اقتصاد]
capital expenditure هزینهای که فایده اش محدود به یک دوره مالی نباشد
procurators معاون رئیس کلانتری یا دادستان مامور مالی
treasurers مسئول امور مالی شرکت خزانه دار
treasurer مسئول امور مالی شرکت خزانه دار
current expenditure هزینهای که فایده ان منحصر به یک دوره مالی باشد
current budget بودجهای که برای یک سال مالی تدوین شود
e. of pleas دادگاهی که اصولا برای رسیدگی به کارهای مالی بود
I am pinched for money. دست وبالم تنگ است (تحت فشار مالی )
We've never had it so good. <idiom> وضع [مالی] ما تا حالا اینقدر خوب نبوده است.
functional finance سیاست مالی دولت برای تثبیت وضع اقتصادی
provident fund وجوه متراکم شده برای تامین مالی دوره بازنشستگی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com