Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 127 (2 milliseconds)
English
Persian
contingent
موکول یا موقوف به
contingents
موکول یا موقوف به
Other Matches
dependent
موکول
even tual
موکول
contingents
موکول
dependance
موکول
contingent
موکول
subjects
موکول به
dependence
موکول
subjecting
موکول به
subjected
موکول به
subject
موکول به
relegate
موکول کردن
relegated
موکول کردن
relegates
موکول کردن
relegating
موکول کردن
pend
موکول بودن
conditional
موکول مقید
dependent
عایله موکول به
postponement
موکول ببعد کردن
eventual
موکول بانجام شرطی
shelve
ببعد موکول کردن
shelved
ببعد موکول کردن
contango
به بعد موکول کردن
subject to your approval
موکول به تصویب شما
postponements
موکول ببعد کردن
deep freezes
به بعد موکول کردن
deep freeze
به بعد موکول کردن
to lay on the table
بوقت دیگر موکول کردن
to put something into cold storage
<idiom>
چیزی را به بعد موکول کردن
adjourns
موکول بروز دیگر شدن
adjourning
موکول بروز دیگر شدن
to put something on the shelf
<idiom>
چیزی را به بعد موکول کردن
adjourned
موکول بروز دیگر شدن
adjourn
موکول بروز دیگر شدن
postponed
بتعویق انداختن موکول کردن
postponing
بتعویق انداختن موکول کردن
postpones
بتعویق انداختن موکول کردن
postpone
بتعویق انداختن موکول کردن
consecrated
موقوف
proscriptive
موقوف
sacred to
موقوف به
suppressed
موقوف
adjourned
بوقت دیگر موکول کردن خاتمه یافتن
adjourn
بوقت دیگر موکول کردن خاتمه یافتن
esorow
سندرسمی که اجرای ان موکول به تحقق شرطی باشد
adjourns
بوقت دیگر موکول کردن خاتمه یافتن
adjourning
بوقت دیگر موکول کردن خاتمه یافتن
avoiding
موقوف کردن
avoids
موقوف کردن
insuppresible
موقوف نشدنی
foundation school
اموزشگاه موقوف
cease
موقوف کردن
cease
موقوف شدن
drop track
تعقیب موقوف
desuetude
موقوف شدگی
suppresses
موقوف کردن
ceased
موقوف شدن
cesser
موقوف شدن
break off
موقوف کردن
sacred to god
موقوف بخدا
avoided
موقوف کردن
beneficiaries
موقوف علیه
beneficiary
موقوف علیه
to wipe out
موقوف کردن
to put an end to
موقوف کردن
avoid
موقوف کردن
to fall in to d.
موقوف شدن
to do away with
موقوف کردن
to put a stop to
موقوف کردن
to bring to a stop
موقوف کردن
to break off
موقوف کردن
suppressor
موقوف کننده
suppressor
موقوف سازنده
suppressive
موقوف سازنده
beneficiary of an endowment
موقوف علیه
abolishable
موقوف شدنی
ceases
موقوف کردن
ceasing
موقوف شدن
ceasing
موقوف کردن
suppressing
موقوف کردن
Shut up ! dont inter fere .
فضولی موقوف !
ceases
موقوف شدن
suppress
موقوف کردن
suppressed
موقوف شده
ceased
موقوف کردن
suppression
موقوف سازی
overthrows
موقوف کردن
overthrown
موقوف کردن
overthrowing
موقوف کردن
overthrow
موقوف کردن
overthrew
موقوف کردن
sacred
خاص موقوف
to talk out a bill
مذاکره کردن در باره لایحهای انقدرکه موکول ببعدگرد د
subverts
برانداختن موقوف کردن
subverted
برانداختن موقوف کردن
hands off
دست زدن موقوف
verthrow
موقوف سازی انقراض
hands-off
دست زدن موقوف
subverting
برانداختن موقوف کردن
subvert
برانداختن موقوف کردن
rain check
<idiom>
رد کردن درخواستی برای یک تاریخ معین و موکول آن به زمان دیگر
suspend
موقوف الاجرا کردن معلق
suspending
موقوف الاجرا کردن معلق
suspends
موقوف الاجرا کردن معلق
to phase out something
به تدریج موقوف کردن چیزی
to ring the knell of anything
موقوف شدن چیزی را اعلام کردن یاجار زدن
prebend
محل پرداخت موقوف یا عواید کلیسا موقوفه کلیسایی
prebendal
محل پرداخت موقوف یا عواید کلیسا موقوفه کلیسایی
skip it
در رهگیری هوایی یعنی تک راقطع کنید یا تک نکنید یارهگیری موقوف
fee tail
تقسیم تناصفی اراضی از طرف مالک ملک موقوف یا حبس شده
put off
ازسرباز کردن ببعد موکول کردن
estate in remainder
ملک معلق عبارت از ان است که شناسایی قانونی یک ملک منوط و موکول به تعیین تکلیف ملک دیگر باشد
neutralize track
هدف را تعقیب نکنید دررهگیری هوایی تعقیب موقوف
zero supperssion
موقوف کردن صفرها جایگزینی صفرهای ماقبل یک عدد با جای خالی به طوریکه صفرها در موقعیت چاپ عددفاهر نشوند
modus vivendi
توافقی که بین دو کشور بوجود می اید با این هدف که بعدا" شرایط ان دقیقتر و واضحتر تعیین شودهدف این نوع توافق حل مسائلی است که حل انها رانمیتوان به بعد موکول کرد
docks
جاخالی کردن موقوف کردن
docked
جاخالی کردن موقوف کردن
dock
جاخالی کردن موقوف کردن
to make an end of
موقوف کردن تمام کردن
to mend or end
اصلاح کردن یا موقوف کردن
insupressive
پامال نشدنی موقوف نشدنی
interdepend
بهم موکول بودن مربوط بهم بودن
discontinuing
بس کردن موقوف کردن
discontinues
بس کردن موقوف کردن
discontinued
بس کردن موقوف کردن
discontinue
بس کردن موقوف کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com