English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (14 milliseconds)
English Persian
bore موی دماغ کسی شدن خسته شدن
bores موی دماغ کسی شدن خسته شدن
Other Matches
wayworn خسته و مانده در اثر سفر خسته و کوفته
overweary زیاده خسته کردن خسته شدن
out of spirits بی دماغ
snot ان دماغ
mirthless بی دماغ
encephalon دماغ
the handle of the face دماغ
pecker دماغ
mid brain پل دماغ
lackbrain دم خشک دماغ
he is out of huomor سر دماغ نیست
snot rag دستمال دماغ
nosebleed خون دماغ
he is out of huomor دماغ ندارد
epencephalon دماغ صغیر
epistaxis خون دماغ
geniuses دماغ ژنی
nosebleeds خون دماغ
hawk nosed دماغ قوشی
hanger on موی دماغ
genius دماغ ژنی
brainfever التهاب دماغ
hawk nose دماغ قوشی
to blow one's nose دماغ گرفتن
idiocy خبط دماغ
tagalong موی دماغ
bete noire موی دماغ
poniard varolii پل مغز دماغ
d. of the brain ترزید دماغ
a pain in the neck <idiom> موی دماغ
To be rebuffed . دماغ سوخته شدن
cerebritis ورم غشاء دماغ
to be a pain in the neck موی دماغ بودن
He was snubbed . He drew blank. دماغ سوخته شد ( خیط وبور )
To get in somebodys hair . To irritate someone. موی دماغ کسی شدن
To irritate someone. موی دماغ کسی شدن
To damp someones ardour. دماغ کسی راسوزاندن (خیط کردن )
sniveled اب بینی رابا صدا بالا کشیدن دماغ گرفتن
sniveling اب بینی رابا صدا بالا کشیدن دماغ گرفتن
snivelled اب بینی رابا صدا بالا کشیدن دماغ گرفتن
snivelling اب بینی رابا صدا بالا کشیدن دماغ گرفتن
snivels اب بینی رابا صدا بالا کشیدن دماغ گرفتن
snivel اب بینی رابا صدا بالا کشیدن دماغ گرفتن
She is far too conceited. She is full of herself . گوئی از دماغ فیل افتاده ( پر افاده وازخود راضی )
to play gooseberry همراه دونفرعاشق ومعشوق راه افتادن وموی دماغ انهاشدن)
tiring خسته
careworn <adj.> دل خسته
tired خسته
wearied خسته
wearies خسته
weary خسته
wearying خسته
blown خسته
outworn خسته
ennuied خسته
exhausted خسته
tiredly خسته
footworn خسته
aweary خسته
tires خسته
tire خسته
washed-out خسته
whacked خسته
wind broken خسته
played out خسته
washed out خسته
spent خسته
jadish خسته
jaded خسته
overworked خود را خسته
dead alive خسته کننده
wearisome خسته کننده
insipid خسته کننده
tired of writing خسته از نوشتن
way worn خسته راه
to do up خسته کردن
prosish خسته کننده
way worn خسته سفر
forwearied خسته فرسوده
i am weary of writing از نوشتن خسته
forworn وامانده خسته
blah خسته کننده
zonked کاملا خسته
it irks me خسته شدم
uninteresting خسته کننده
he seems to be tired خسته بنظرمیرسد
wearing خسته کننده
fatiguable خسته شدنی
pesthouse خسته خانه
pest house خسته خانه
overstrain خسته کردن
to knock up خسته شدن
neurasthenia خسته روانی
weariful خسته کننده
fatig خسته کننده
fatigable خسته شدنی
he seems to be tired خسته مینماید
exhausting خسته کننده
tiresome خسته کننده
fatigued خسته شدن
fatigued خسته کردن
fatigues خسته شدن
fatigues خسته کردن
fatiguing خسته کننده
dull خسته کننده
dulled خسته کننده
duller خسته کننده
dullest خسته کننده
dulling خسته کننده
fatigue خسته کردن
strain خسته کردن
strains خسته کردن
jade خسته کردن
monotonous خسته کننده
stump خسته وکوفته
stumped خسته وکوفته
stumping خسته وکوفته
stumps خسته وکوفته
fag خسته کردن
fags خسته کردن
fatigue خسته شدن
dulls خسته کننده
sear خسته خشکاندن
seared خسته خشکاندن
harass خسته کردن
harasses خسته کردن
bore خسته کردن
bore خسته کننده
bores خسته کردن
bores خسته کننده
worn out خسته و کوفته
worn-out خسته و کوفته
weed out <idiom> خسته شدن از
run ragged <idiom> خسته شدن
played out <idiom> خسته ،از پا درآمده
tedious خسته کننده
indefatigable خسته نشدنی
lagging خسته کننده
overworks خود را خسته
overworking خود را خسته
sears خسته خشکاندن
tire خسته کردن
tires خسته کردن
tiring خسته کردن
irk خسته شدن
irked خسته شدن
irking خسته شدن
overwork خود را خسته
irks خسته شدن
I was so tired that … آنقدر خسته بودم که ...
wear out کاملا خسته کردن
wearisomely بطور خسته کننده
tire out <idiom> خیلی خسته شدن
unwearied بانشاط خسته نشده
to overwork oneself خود را خسته کردن
to overstrain oneself خود را خسته کردن
i am tired of that از ان کار خسته شدم
nerve wrack خسته کننده اعصاب
grueling خسته کننده فرساینده
longueur قسمت خسته کننده
longsome مطول خسته کننده
langorous خسته سستی اور
nerve-racking خسته کننده اعصاب
jade یابو یا اسب خسته
he seems to be tired بنظرمیایدکه خسته است
play out خسته کردن ماهی
prolixly بطور خسته کننده
nerve racking خسته کننده اعصاب
gruelling خسته کننده فرساینده
overworking خسته کردن به هیجان اوردن
overworked خسته کردن به هیجان اوردن
overwork خسته کردن به هیجان اوردن
exhaust خسته کردن ازپای در اوردن
exhausts خسته کردن ازپای در اوردن
pooped out <idiom> خسته کننده،از پای درآوردن
overworks خسته کردن به هیجان اوردن
prolix خسته کننده روده دراز
I'm tired of it. <idiom> ازش بریدم. [من و خسته ام کرده.]
I'm sick of it. <idiom> ازش بریدم. [من و خسته ام کرده.]
I'm fed up with it. <idiom> ازش بریدم. [من و خسته ام کرده.]
I'm tired of it. <idiom> من و خسته ام کرده. [ازش بریدم.]
I'm sick of it. <idiom> من و خسته ام کرده. [ازش بریدم.]
I'm fed up with it. <idiom> من و خسته ام کرده. [ازش بریدم.]
world weary بیزارازجهان بیزاراززندگی خسته از زندگی
do in <idiom> خسته شدن ،از پای درآمدن
dead tired <idiom> خیلی خسته واز پا افتاده
waste one's breath زبان خود را خسته کردن
climb the wall <idiom> از محیط خسته وعصبانی شدن
used up تمامامصرف شده زیاد خسته
do not waste your breath خودتان را بیخود خسته نکنید
world-weary بیزارازجهان بیزاراززندگی خسته از زندگی
waste one's words زبان خود را خسته کردن
fed up with <idiom> از دست کسی یا چیزی خسته شدن
tasks زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
flags خسته شدن دونده دراخر مسابقه
to poreone's eyes out چشم را از بسیاری مطالعه خسته کردن
to overexert خود را بیش از اندازه خسته کردن
to strain one's eyes چشم خود رازیاد خسته کردن
task زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
wind خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com