English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English Persian
they came to a rupture میانه انها بهم خورد
Other Matches
They became estranged . They fell out . میانه آنها بهم خورد
She is not well disposed towards me . She is not on particularly . fricndly terms with me . با من میانه یی ( میانه خوبی ؟ میانه چندانی ) ندارد
She doesn't eat meat, but other than that she'll eat just about anything. او [زن] گوشت نمی خورد اما به غیر از آن او [زن] کلا همه چیز می خورد.
notobranchiate در باب ماهیانی گفته میشود که نفس کش انها در روی پشت انها است
He had a nast fall. بد جوری خورد زمین ( زمین بدی خورد )
moderated میانه رو
moderates میانه رو
moderating میانه رو
allegretto a میانه
center piece میانه
middle-of-the-road میانه رو
fairish میانه
moderate میانه رو
sober میانه رو
soberly میانه رو
temperate میانه رو
so-so میانه
median میانه
medium میانه
frugal میانه رو
meant میانه
intermediate میانه
tolerable میانه
intermedial میانه
mesosomatic میانه تن
mn میانه
median line میانه
meanest میانه
middle weight میانه
mesne میانه
mesocephalic میانه سر
of a middling quality میانه
mezzo میانه
meaner میانه
mediums میانه
owl light میانه
mean میانه
passably بطور میانه
middle course میانه روی
middle میانه میدان
middles میانه میدان
temperance میانه روی
moderateness میانه روی
middlings ارد میانه
moderation میانه روی
moderate میانه رو مناسب
moderated میانه رو مناسب
mean radius شعاع میانه
the middle finger انگشت میانه
Middle West باختر میانه
intermedium میانه گیر
tolerably بطور میانه
golden mean میانه روی
to split the d. میانه را گرفتن
halfback بازیکن میانه
halfway line خط میانه زمین
mediaeval ages قرنهای میانه
bathyal میانه ژرفی
average radius شعاع میانه
mesopic vision دید میانه
mesokurtic میانه پهنا
moderates میانه رو مناسب
medium frequency فرکانس میانه
intermediately بطور میانه
moderating میانه رو مناسب
medial میانه متوسط
temperateness میانه روی
mesolithic میانه سنگی
intermediate frequency فرکانس میانه
normal میانه متوسط
meaner میانه متوسط
mean میانه متوسط
averaging میانه متوسط
waist میانه ناو
averaged میانه متوسط
meanest میانه متوسط
moderately بطور میانه
waists میانه ناو
average میانه متوسط
averages میانه متوسط
engagement زد و خورد
engagements زد و خورد
punch-up زد و خورد
prize fighting زد و خورد
encountering زد و خورد
encountered زد و خورد
feed خورد
passage of arms زد و خورد
encounter زد و خورد
punch-ups زد و خورد
ate خورد
feeds خورد
feedback پس خورد
encounters زد و خورد
ambivert ادم معتدل و میانه رو
meanest متوسط میانه روی
bigeneric میانه یا حد وسط دوجنس
meaner متوسط میانه روی
embroils میانه برهم زدن
to set two men at variance میانه دو کس رابهم زدن
interposition دخالت میانه گیری
mean متوسط میانه روی
embroilment میانه بهم زنی
embroiled میانه برهم زدن
scholastic theology الهیات قرنهای میانه
embroiling میانه برهم زدن
embroil میانه برهم زدن
drank خورد سرکشید
melec زدو خورد
he partook of fare ازخوراک ما خورد
to rub a thing in چیزیرا خورد
drank نوشابه خورد
misfeed سوء خورد
cross feed خورد متقابل
he drank himself to death خورد که مرد
in-fighting زد و خورد از فاصلهی کم
eating خورد و خوراک
face down feed خورد رو به پایین
face up feed خورد رو به بالا
feedback circuit مدار پس خورد
the timber warped تیرپیچ خورد
waterline خط بر خورد اب باکشتی
it ran into ten editions ده چاپ خورد
card feed خورد کارت
to sinister in خورد رفتن
drank عرق خورد
feedback باز خورد
pin feed خورد سنجاقی
self absorbed در خورد فرورفته
parallel feed خورد موازی
squish خورد کردن
passage at arms زدو خورد
pulverizer خورد کننده
regulating slack خورد دادن
those انها
yond انها
they انها
to keep in with any one با کسی میانه خوب داشتن
centrist wing طرفدار جناح میانه رو [سیاست]
middleman نفر وسط صف ادم میانه رو
middlemen نفر وسط صف ادم میانه رو
mediaevalism رسم ها وعقیدههای قرون میانه
to split the difference میانه را گرفتن مصالحه کردن
We are on very friendly terms . میانه ماخیلی گرم است
To try to effect a reconciliation . between two people . میانه دونفرراگرفتن ( آشتی دادن )
middle body قسمت میانه ناو یا کشتی
To set two people against each other . To stir up bad blood between tow persons. میانه دونفررا بهم زدن
the ship struck a arock کشتی بسنگ خورد
he wrenched his ankle قوزکش پیچ خورد
I don't believe that ... چشمم آب نمی خورد که ...
the ship was snagged کشتی بچیزی خورد
THere is not even a ripple in the water . <proverb> آب از آب تکان نمى خورد .
he sprained his ankle قوزکش پیچ خورد
diners کسی که شام می خورد
it is quite another story now ان دفتر را گاو خورد
diner کسی که شام می خورد
I don't expect that ... چشمم آب نمی خورد که ...
warfare نزاع زدو خورد
eating disorder اختلال خورد و خوراک
It melts in the mouth. مثل آب مشروب می خورد
It is of no use to me. I have no use for it. بدرد من نمی خورد
He is good for nothing. به هیچ دردنمی خورد
The stone struch me on the face. سنگ خورد به صورتم
He sprained (twisted) his ankle. پایش پیچ خورد
He fell on his face. با صورت خورد زمین
At the beginning of the month (year). سرش ؟ بسنگ خورد
I am in a good mood today. حالش بهم خورد
My head hit the wall. سرم خورد به دیوار
It wI'll pass off without one single incident آب از آب تکان نخواهد خورد
a dog in the manger <idiom> نه خود خورد نه کس دهد
overwhelmingly خورد کننده پرقدرت
whang صدای بر خورد دو جسم
overwhelming خورد کننده پرقدرت
She had three bowls of soup. سه کاسه سوپ خورد
one of them یکی از انها
most of them بیشتر انها
many of them بسیاری از انها
the most that i can do بیشتر انها
who are they? انها کی هستند
averaged میانه قرار دادن میانگین گرفتن
average میانه قرار دادن میانگین گرفتن
averages میانه قرار دادن میانگین گرفتن
averaging میانه قرار دادن میانگین گرفتن
sea king دزد دریایی اسکاندیناوی درقرنهای میانه
intercedes میانجی شدن میانه گیری کردن
pavis سپربزرگی که در قرنهای میانه بکارمیبرندوسرتاپارامی پوشانید
barytone کلمهای که اخران بی تکیه است میانه
interceding میانجی شدن میانه گیری کردن
interceded میانجی شدن میانه گیری کردن
intercede میانجی شدن میانه گیری کردن
I heard a sound . صدائی به گوشم خورد( رسید )
He drank himself to death. آنقدر مشروب خورد تامرد
The bell goes at 9 . ساعت 9 زنگ می خورد ( می زنند )
force-fed به زور به خورد کسی دادن
You're a pain in the neck! اعصاب آدم را خورد می کنی!
force-feed به زور به خورد کسی دادن
force-feeding به زور به خورد کسی دادن
force-feeds به زور به خورد کسی دادن
Where does this street lead on to ? این خیابان یکجا می خورد ؟
The ball hit the wall and bounced back. توپ خورد به دیوار وبرگشت
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com