Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English
Persian
To settle upon a price during a dispute.
<proverb>
میان دعوا نرخ طى کردن .
Other Matches
to quarrel with somebody
<idiom>
با کسی دعوا کردن
to instigate an argument
تحریک به دعوا کردن
brabble
مشاجره کردن دعوا
cut both ways
<idiom>
به هردوطرف دعوا رسیدگی کردن
disclaim
ترک دعوا کردن نسبت به
disclaims
ترک دعوا کردن نسبت به
disclaiming
ترک دعوا کردن نسبت به
disclaimed
ترک دعوا کردن نسبت به
oppugn
مبارزه کردن با دعوا کردن
medoterranean
واقع در میان چند زمین میان زمینی
futtock
میان چوب میان تیر
intervenient
در میان اینده واقع در میان
uncreate
نابود کردن نیست شدن معدوم کردن از میان بردن
seeped
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seeps
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seep
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seeping
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
cut of a corner
میان بر کردن
cut across
میان بر کردن
syncopate
از میان کوتاه کردن
intract
در میان هم کار کردن
insert
داخل کردن در میان گذاشتن
to cut short
قطع کردن میان برکردن
interjects
در میان امدن مداخله کردن
intervened
مداخله کردن پا میان گذاردن
interjecting
در میان امدن مداخله کردن
interjected
در میان امدن مداخله کردن
inserts
داخل کردن در میان گذاشتن
inserting
داخل کردن در میان گذاشتن
interject
در میان امدن مداخله کردن
intervene
مداخله کردن پا میان گذاردن
intervenes
مداخله کردن پا میان گذاردن
to split the difference
تفاوت میان دو چیز را دو نیم کردن
coopt
انتخاب کردن ودر میان خوداوردن
strife
دعوا
dustup
دعوا
night brawler
شب دعوا کن
interpolating
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolates
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolated
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolate
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
quarreled
دعوا ستیزه
dust-ups
جنگ و دعوا
cat-and-dog
<adj.>
پر جنگ و دعوا
quiteclaim
ترک دعوا
dust-up
جنگ و دعوا
he has nostomach for the fight
سر دعوا ندارد
wrangler
دعوا کننده
quarrels
دعوا ستیزه
quarrelling
دعوا ستیزه
imparlance
تعویق دعوا
discord
دعوا نزاع
quarrelled
دعوا ستیزه
quarreling
دعوا ستیزه
action
اقامهء دعوا
actions
اقامهء دعوا
quarrel
دعوا ستیزه
callet
دعوا و غوغا
champerty
شرکت در دعوا
bust-up
دعوا-مشاجره
squealed
دعوا نزاع
contested
رقابت دعوا
contesting
رقابت دعوا
squeals
دعوا نزاع
disclamation
ترک دعوا
contests
رقابت دعوا
contest
رقابت دعوا
To be itching fo r a fight . To be on the war path.
سر دعوا داشتن
squeal
دعوا نزاع
rivaled
طرف مقابل دعوا
rivals
طرف مقابل دعوا
nonjoinder
عدم ورود در دعوا
rivalling
طرف مقابل دعوا
rivaling
طرف مقابل دعوا
to instigate an argument
دعوا راه انداختن
rivalled
طرف مقابل دعوا
kick up a row
دعوا راه انداختن
debatable ground
زمین یامرزمورد دعوا
rival
طرف مقابل دعوا
jars
دعوا و نزاع طنین انداختن
jar
دعوا و نزاع طنین انداختن
jarred
دعوا و نزاع طنین انداختن
have a bone to pick
بهانه برای دعوا یا شکایت پیداکردن
to live like cat and dog
دائما با هم جنگ و دعوا داشتن
[زن و شوهر]
They fight like cat and dog .
باهم مثل سگ وگربه دعوا می کنند
to stir
[things]
up
دعوا راه انداختن
[اصطلاح روزمره]
the nature of the case
ماهیت دعوا یا موضوع خوش خویی
jack pot
دربازی پوکر) پول میان که بازی کردن دست رامنوط بداشتن ....میسازد
In a quarrel they do not distribute sweetmeat.
<proverb>
توى دعوا یلوا پخش نمى کنند.
hot dog skiing
اسکی کردن با سرعت در میان پستی و بلندی یا بوس و تابع تکنیک خاصی هم نیست
interplead
پیش از اقامه دعوا بر کسی باهم دعوای حقوقی را خاتمه دادن
demoralized
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralize
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralizing
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralising
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralises
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralised
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
single space
در میان سطور فقط یک فاصله گذاردن تک فاصله کردن
demoralizes
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
psychophysics
علم روابط میان روان وتن علم روابط میان روان شناسی وفیزیک
amid
در میان
diameters
میان بر
through
از میان
diameter
میان بر
shortcut
میان بر
staggers
یک در میان
intershoot
در میان
midrib
رگ میان
staggering
یک در میان
middles
میان
overthwart
از میان
center
میان
omphalos
میان
mean line
خط میان
mean water
میان اب
in the midden of
در میان
middling
میان
among
میان
mongst
میان
middle
میان
waists
میان
waistlines
میان
thru
از میان
waistline
میان
into
در میان
centered
میان
mesocarp
میان بر
centers
میان
in our midst
در میان ما
centre
میان
centred
میان
stagger
یک در میان
cross country
میان بر
middle part
میان
crosscut
میان بر
per
از میان
between
میان
amongst
در میان
waist
میان
half back
میان
interposing
پا به میان گذاردن
merlon
میان دو تیرکش
interdisciplinary
میان رشتهای
middle finger
انگشت میان
blow in
حمله از میان خط
middle sized
میان اندازه
midcourse
میان راه
intermural
میان دیواری
mesencephalon
میان مغز
spotty
چنددر میان
intervascular
واقع در میان رگ ها
interlucent
میان تاب
mesothorax
میان سیه
midships
در میان کشتی
bummer
چرخ میان
mesosphere
میان- سپهر
hollow
<adj.>
میان تهی
mesosphere
میان کره
intertrial
میان کوششی
mesoderm
میان پوست
midbrain
میان مغز
navels
میان وسط
waists
میان تنه
intermontane
میان کوه
navel
میان وسط
ambiequal
میان حال
medius
انگشت میان
middle aged
میان سال
interposes
پا به میان گذاردن
midsection
میان بخش
interpolations
میان یابی
interpolation
میان یابی
midmost
میان ترین
interposed
پا به میان گذاردن
mediastinum
میان پرده
interpose
پا به میان گذاردن
midrib
رگ میان برگ
middleware
میان افزار
intersegmental
میان قطعهای
waist
میان تنه
middleweight
میان وزن
middle age
میان سال
via
میان راه
internode
میان گره
middle weight
میان وزن
middlemost
میان ترین
of middle a
میان سال
among each other
<adv.>
میان خودشان
ambiversion
میان گرایی
ambivert
میان گرا
interposition
پا میان گذاری
to make mincemeat of
از میان بردن
an a days
یک روز در میان
enclosure
میان بار
enclosures
میان بار
to gird up one's loins
میان بستن
midweek
میان هفته
midrange
میان دامنه
inter vivos
در میان زنده ها
staggered riveting
پرچکاری یک در میان
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com