Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (31 milliseconds)
English
Persian
skew
میزان کردن چیزی به صورت نادرست
skewing
میزان کردن چیزی به صورت نادرست
skews
میزان کردن چیزی به صورت نادرست
Other Matches
inventory
از چیزی صورت برداشتن صورت ریز مواد اولیه موجودی انبار صورت تحریرترکه متوفی
rate
ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
rates
ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
tunes
میزان کردن میزان کردن الت موسیقی یارادیو وغیره
tune
میزان کردن میزان کردن الت موسیقی یارادیو وغیره
logic
یکی از دو سطح ممکن مدار دیجیتال . سطح ها به صورت 1 و 0 هستند یا درست و نادرست
to buoy something
[up]
چیزی را به میزان بالا آوردن
skew
میزان عدم تناسب چیزی
slowdowns
کاستن سرعت یا میزان چیزی
slowdown
کاستن سرعت یا میزان چیزی
skews
میزان عدم تناسب چیزی
skewing
میزان عدم تناسب چیزی
quality
ماهیت چیزی یا میزان خوبی یا بدی آن
qualities
ماهیت چیزی یا میزان خوبی یا بدی آن
slippage
میزان لغزش یا کم وزیادی چیزی از حد عادی ان
yardage
میزان و مقدار چیزی بحسب یارد
epitomises
صورت خارجی به چیزی دادن
epitomizing
صورت خارجی به چیزی دادن
epitomizes
صورت خارجی به چیزی دادن
epitomized
صورت خارجی به چیزی دادن
epitomize
صورت خارجی به چیزی دادن
epitomising
صورت خارجی به چیزی دادن
epitomised
صورت خارجی به چیزی دادن
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
diagram
رسم چیزی به صورت نقشه یا جدول
diagrams
رسم چیزی به صورت نقشه یا جدول
applying
تقاضا برای چیزی معمولا به صورت نوشته
applies
تقاضا برای چیزی معمولا به صورت نوشته
apply
تقاضا برای چیزی معمولا به صورت نوشته
stat
[on something]
واقعیت ها به صورت اعداد
[مربوط به چیزی]
[اصطلاح روزمره]
numeric
که در بسیاری صفحه کلیدهای کامپیوتر به صورت گروه جداگانه برای واد کردن حجم زیادی از داده به صورت اعداد به کار می رود
indicator
چیزی که وضعیت فرآیند را نشان دهد. معمولا با صورت یا نور
bond albedo
نسبت میزان نور بازتابش شده به میزان نوربرخوردکرده
availability
میزان در دسترس بودن میزان امادگی زمان تعمیرناو
malfunction
نادرست عمل کردن
malfunctioned
نادرست عمل کردن
malfunctions
نادرست عمل کردن
The convict cannot distinguish between right and wrong
[distinguish right from wrong]
.
این مجرم نمی تواند بین درست و نادرست را تشخیص
[تشخیص درست را از نادرست]
بدهد.
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
contamination
ذخیره کردن اطلاعات در جای نادرست در حافظه
alternative
تابع منط قی که خروجی آن در صورتی که تمام ورودی ها درست باشند نادرست است و وقتی درست است که یک ورودی نادرست باشد
alternatives
تابع منط قی که خروجی آن در صورتی که تمام ورودی ها درست باشند نادرست است و وقتی درست است که یک ورودی نادرست باشد
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to portray somebody
[something]
نمایش دادن کسی یا چیزی
[رل کسی یا چیزی را بازی کردن]
[کسی یا چیزی را مجسم کردن]
collimate
موازی قرار دادن لوله و هدف میزان کردن تعدیل کردن
natural rate hypothesis
فرضیهای که بر اساس ان یک حداقل نرخ بیکاری وجود دارد که چنانچه میزان بیکاری از این حد کمتر شود در این صورت تورم با شتاب بیشتری افزایش می یابد . در این نرخ طبیعی بیکاری
tunes
میزان کردن
adjustment
میزان کردن
tune
میزان کردن
aligns
میزان کردن
adjust
میزان کردن
collimate
میزان کردن
aligning
میزان کردن
adjusts
میزان کردن
adjusting
میزان کردن
equilibration
میزان کردن
aligned
میزان کردن
focuses
میزان کردن
align
میزان کردن
focused
میزان کردن
focussing
میزان کردن
standardization
میزان کردن
focussed
میزان کردن
focusses
میزان کردن
focus
میزان کردن
compensates
تنظیم کردن میزان کردن تاوان دادن
compensated
تنظیم کردن میزان کردن تاوان دادن
compensate
تنظیم کردن میزان کردن تاوان دادن
to regard something as something
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
lay hands upon something
جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to see something as something
[ to construe something to be something]
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
countdown
میزان کردن ساعت
countdowns
میزان کردن ساعت
line up
<idiom>
به درستی میزان کردن
ignition timing
میزان کردن جرقه
hand advance
میزان کردن دستی
spark timing
میزان کردن جرقه
spark advance & retard
میزان کردن جرقه
interrupter timing
میزان کردن جرقه
adjustments
تنظیم و میزان کردن
magneto timing
میزان کردن مگنت
automatic spark advance
میزان کردن خودکار
To synchonize the watches .
ساعتهارا به هم میزان کردن
denial
تابع منط قی که نتیجه آن نادرست است وقتی همه ورودی ها درست باشد و درست است اگر ورودی نادرست باشد
denials
تابع منط قی که نتیجه آن نادرست است وقتی همه ورودی ها درست باشد و درست است اگر ورودی نادرست باشد
dispersion
تابع منط قی که خروجی آن نادرست است وقتی تمام ورودی ها درست باشند و درست است وقتی یک ورودی نادرست باشد
NAND function
تابع منط قی که خروجی آن وقتی نادرست است که تمام ورودی ها درست باشند و وقتی درست است که یک ورودی نادرست باشد
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
boolean algebra
قوانین مربوط به معرفی ساده کردن و تغییر توابع منط قی بر پایه عبارت درست و نادرست
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to scramble for something
هجوم کردن با عجله برای چیزی
[با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
modulating
میزان کردن مدوله کردن زیر و بم کردن
modulate
میزان کردن مدوله کردن زیر و بم کردن
modulates
میزان کردن مدوله کردن زیر و بم کردن
adjusts
میزان کردن تنظیم کنید
semi automatic advance
میزان کردن نیم خودکار
adjusting
میزان کردن تنظیم کنید
To set ones watch .
ساعت خودرا میزان کردن
algebra
ساده کردن و تغییر دادن توابع منط قی بر پایه عبارت درست و نادرست ایجاد شده اند
think nothing of something
<idiom>
فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
damper
الت میزان کردن جریان هوا
to align oneself with somebody
خود را با کسی میزان
[تطبیق]
کردن
boresight
میزان کردن لوله و مگسک اسلحه در هدفگیری
rectified
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
sleep on it
<idiom>
به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectify
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectifies
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
see about (something)
<idiom>
دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to give up
[to waste]
something
ول کردن چیزی
[کنترل یا هدایت چیزی]
regulates
میزان کردن درست کردن
regulating
میزان کردن کنترل کردن
leveling
میزان کردن افقی کردن
temper
معتدل کردن میزان کردن
regulate
میزان کردن درست کردن
tempered
معتدل کردن میزان کردن
tempers
معتدل کردن میزان کردن
regulate
میزان کردن کنترل کردن
regulated
میزان کردن درست کردن
regulates
میزان کردن کنترل کردن
ranged
مرتب کردن میزان کردن
regulated
میزان کردن کنترل کردن
regulating
میزان کردن درست کردن
to balance out
میزان کردن
[تنظیم کردن ]
ranges
مرتب کردن میزان کردن
range
مرتب کردن میزان کردن
locals
چاپگری که به صورت فیزیکی به کامپیوتر وصل است و نه به صورت منبع اشتراکی در شبکه
local
چاپگری که به صورت فیزیکی به کامپیوتر وصل است و نه به صورت منبع اشتراکی در شبکه
self adjusting
بخودی خود میزان شونده خود میزان
printer
وسیلهای که داده ورودی به صورت الکتریکی را به صورت قابل خواندن چاپ شده تبدیل میکند
printers
وسیلهای که داده ورودی به صورت الکتریکی را به صورت قابل خواندن چاپ شده تبدیل میکند
bottoming reamer
وسیلهای برای میزان و بزرگ ردن سوراخ به اندازه دلخواه بدون کج کردن لبه ها
plastic bubble keyboard
صفحه کلید که کلیدهای آن به صورت حبابهای کوچک روی ورقه پلاستیکی هستند که در صورت انتخاب مدار را کامل می کنند
isobath
خطوط میزان منحنی نقشه عمق نما خطوط میزان عمق
packets
روش ارسال داده روی شبکه گسترده به صورت بستههای کوچک که بعدا به صورت درست سوار می شوند در مرحله دریافت
packet
روش ارسال داده روی شبکه گسترده به صورت بستههای کوچک که بعدا به صورت درست سوار می شوند در مرحله دریافت
to mind somebody
[something]
اعتنا کردن به کسی
[چیزی]
[فکر کسی یا چیزی را کردن]
kopfring
حلقه فلزی است که به دماغه بمب برای کم کردن میزان نفوذ ان در اب یا خاک وصل میشود
fixes
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fix
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
list
صورت کردن
invoiced
صورت کردن
invoicing
صورت کردن
invoice
صورت کردن
invoices
صورت کردن
to strike off the rolls
از صورت حذف کردن
rosters
وارد صورت کردن
roster
وارد صورت کردن
measure
میزان کردن طی کردن
schedules
صورت یا فهرستی ضمیمه کردن
strike off the rolls
از صورت وکلا خارج کردن
mine action
عمل کردن به صورت مین
scheduled
صورت یا فهرستی ضمیمه کردن
schedule
صورت یا فهرستی ضمیمه کردن
auxiliary contours
خطوط میزان منحنی واسطه خطوط میزان منحنی تکمیلی
barrage jamming
تولید پارازیت به صورت پرده ممانعتی پخش پارازیت به صورت توده وسیع
to e. figures upon astone
صورت هایی بر سنگ نقش کردن
To take an invevtory.
صورت برداری کردن ( موجودی گرفتن )
take something to heart
<idiom>
به صورت جدی تصمیم گیری کردن
watts
واحداندازه گیری SI برای توان الکتریکی که به صورت توان تولیدشده در صورت عبور جریان یک آمپر از باری که ولتاژ یک ولت دارد تعریف میشود
watt
واحداندازه گیری SI برای توان الکتریکی که به صورت توان تولیدشده در صورت عبور جریان یک آمپر از باری که ولتاژ یک ولت دارد تعریف میشود
erroneous
نادرست
spurious
نادرست
foul
نادرست
fouls
نادرست
false
<adj.>
نادرست
fouled
نادرست
fouler
نادرست
foulest
نادرست
amiss
نادرست
inaccurate
نادرست
in error
<adj.>
نادرست
crooked
نادرست
impure
نادرست
inconsequent
نادرست
phoneys
نادرست
phoney
نادرست
out of order
نادرست
out of a
نادرست
unfairly
نادرست
out of trim
نادرست
infirmly
نادرست
inexact
نادرست
false
نادرست
unfair
نادرست
inconsecutive
نادرست
trumped-up
نادرست
trumped up
نادرست
sinister
کج نادرست
phonies
نادرست
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com