English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (1 milliseconds)
English Persian
dead mines مینهای بی اثر و از کار افتاده
Other Matches
jettisoned mine مینهای تعجیلی
dead mines مینهای خنثی شده
control buoy بویه کنترل کننده مینها دستگاهی که محل مینهای شناور زیر دریا را نشان میدهد
behind the times <idiom> از مد افتاده عقب افتاده فرهنگی
riper جا افتاده
crest fallen افتاده
old fashioned از مد افتاده
low افتاده
the meshes of a sieve mesh در هم افتاده
modest افتاده
meek افتاده
mellow جا افتاده
footworn از پا افتاده
downfallen افتاده
ripest جا افتاده
ripe جا افتاده
out of date از مد افتاده
mellows جا افتاده
mellowing جا افتاده
mellowed جا افتاده
elliptic افتاده
whacked <adj.> از پا افتاده
archaic <adj.> از مد افتاده
unassuming افتاده
whacked از پا افتاده
flagging افتاده
fallen افتاده
old hat از مد افتاده
cyma recta موجی افتاده
seedy از کار افتاده
backrent اجارهء پس افتاده
delayed عقب افتاده
deferred credits درامد پس افتاده
demimonde عقب افتاده
dowm از کار افتاده
lame duck از کار افتاده
decurrent پایین افتاده
arrear بدهی پس افتاده
nutant پایین افتاده
back rent اجاره پس افتاده
lame ducks از کار افتاده
remotely دور افتاده
compromised به خطر افتاده
compromised در خطراکتشاف افتاده
hors de combat از کار افتاده
installed از کار افتاده
hanging gale اجاره پس افتاده
unassertive افتاده حال
unregarded ازقلم افتاده
with fingers interlocked با انگشتان در هم افتاده
copybook پیشپا افتاده
old hat پیش پا افتاده
winded از نفس افتاده
out-of-date <idiom> از مد افتاده (دمد)
happened <past-p.> اتفاق افتاده
short winded از نفس افتاده
short of breath از نفس افتاده
protrudent بیرون افتاده
he fell prone دمر افتاده
impassionate بهوس افتاده
in register روی هم افتاده
jugate روی هم افتاده
long face لب و لوچه افتاده
mity کزم افتاده
noneffective از کار افتاده
not operationally ready از کار افتاده
obvolute رویهم افتاده
out of order از کار افتاده
outland دور افتاده
proleptic پیش افتاده
occurred <past-p.> اتفاق افتاده
retarded عقب افتاده
prostrates بخاک افتاده
prostrating بخاک افتاده
backwards عقب افتاده
prostrate بخاک افتاده
recluse دور افتاده
recluses دور افتاده
ordinary پیش پا افتاده
outstanding عقب افتاده
overlapping رویهم افتاده
overlapping روی هم افتاده گی
slack جای افتاده یا شل
lowlier صغیر افتاده
prostrated بخاک افتاده
back بدهی پس افتاده
backs بدهی پس افتاده
deferred عقب افتاده
obsolete ازکار افتاده
tatty پیش پا افتاده
deadline از کار افتاده
outlying دور افتاده
deadlines از کار افتاده
trite پیش پا افتاده
lowly صغیر افتاده
lowliest صغیر افتاده
slackest جای افتاده یا شل
slacks جای افتاده یا شل
meshed درهم جا افتاده
backward عقب افتاده
commonplace پیش پا افتاده
delayed به تاخیر افتاده
banal پیش پا افتاده
outstandingly عقب افتاده
outback جای دور افتاده
The coin is at the bottom of the pond . سکه افتاده کف حوض
Underdeveloped ( backward) countries . کشورهای عقب افتاده
leading current شدت پیش افتاده
interjacent میانی در میان افتاده
inferior ovary تخمدان پایین افتاده
inferior calyx کاسه پایین افتاده
outposts پاسگاه دور افتاده
logjam کارهای عقب افتاده
out of gear ازدنده بیرون افتاده
stalled tank تانک از کار افتاده
slothful دیرپای عقب افتاده
arrears بدهیهای عقب افتاده
back pay حقوق عقب افتاده
serotine عقب افتاده دیر رس
remote site محل دور افتاده
seedy بتخم افتاده مندرس
self-effacing باحیا افتاده فروتن
sear خشکیده از کار افتاده
outfield مزرعه دور افتاده
seared خشکیده از کار افتاده
to have bad luck <idiom> از اسب افتاده بودن
quotidian روزمره پیش پا افتاده
sears خشکیده از کار افتاده
well-worn پیش پا افتاده معمولی
pulled شکسته شده افتاده
defeature از شکل افتاده گی بیقوارگی
outpost پاسگاه دور افتاده
well worn پیش پا افتاده معمولی
back rent کرایه عقب افتاده
to be out of luck <idiom> از اسب افتاده بودن
arrear دین عقب افتاده
Arrears of work . Back log of work . کارهای عقب افتاده
evader دور افتاده از یکان
allopatric جداگانه اتفاق افتاده
a rural backwater محل روستایی عقب افتاده
advanced ترقی کرده پیش افتاده
bay چه قبل اتفاق افتاده است
pile-up انباشتگی کارهای عقب افتاده
pile-ups انباشتگی کارهای عقب افتاده
a quiet backwater محل آرام و عقب افتاده
The first line is left out. سطر اول جا افتاده است
dead tired <idiom> خیلی خسته واز پا افتاده
My name has been left out . اسم من از قلم افتاده است
down میله افتاده واخراج توپزن
toddlers کودک تازه براه افتاده
orphan جدا افتاده در صفحه اخر
orphaned جدا افتاده در صفحه اخر
orphans جدا افتاده در صفحه اخر
The show has been postponed. نمایش عقب افتاده است
My rent has been postponed. اجاره ام عقب افتاده است
podunk شهر کوچک ودور افتاده
retard بتعویق انداختن عقب افتاده
deadlined equipment لوازم و تجهیزات از کار افتاده
impassioned تهییج شده بهوس افتاده
retards بتعویق انداختن عقب افتاده
toddling کودک تازه براه افتاده
platitudinous تکراری و پیش پا افتاده کردن
toddled کودک تازه براه افتاده
toddle کودک تازه براه افتاده
islets جای پرت ودور افتاده
retarding بتعویق انداختن عقب افتاده
demode ازمد افتاده کهنه شده
toddles کودک تازه براه افتاده
toddler کودک تازه براه افتاده
islet جای پرت ودور افتاده
unfrequented دور افتاده تکرار نشدنی
underdeveloped رشد کافی نیافته عقب افتاده
accidental آنچه تصادفی اتفاق افتاده است
cumulative preferential سود پس افتاده و فعلی سهام ممتازه
lap joint لبه رویهم افتاده ومتصل بهم
i am behind in my rent کرایه خانه ام عقب افتاده است
shibboleth امتحان اصطلاح پیش پا افتاده ومرسوم
dead wood میلههای افتاده بولینگ که درجا می ماند
low browed پایین افتاده دارای سردر کوتاه
The date of the meeting has been advanced. تاریخ جلسه جلو افتاده است
shibboleths امتحان اصطلاح پیش پا افتاده ومرسوم
fill تعداد میلههای افتاده بولینگ با گوی دوم
dead engine موتوری که در حین پرواز ازکار افتاده است
bathos تنزل از مطالب عالی به چیزهای پیش پا افتاده
Mentally retarded children. کودکان عقب افتاده ( از لحاظ رشد فکری )
The region became an economic backwater. این ناحیه از نظر اقتصادی عقب افتاده شد.
That's old hat! <idiom> این که آشنا و مکرر [پیش پا افتاده ] است!
She has circles under hereyes. زیر چشمهایش گود افتاده ( ناشی از لاغری )
cry over spilt milk <idiom> شکایت وناله از چیزی که بتازگی اتفاق افتاده
fills تعداد میلههای افتاده بولینگ با گوی دوم
gamodeme نژاد دور افتاده یا منزوی موجود زنده
I'm dying to know what happened. خیلی هیجان زده هستم که بشنوم چه اتفاقی افتاده.
She is far too conceited. She is full of herself . گوئی از دماغ فیل افتاده ( پر افاده وازخود راضی )
c. prefrential shares سهامی که سود پس افتاده انهایکی باسود جاری انهاپرداخته شود
pinfall تعداد میلههای افتاده با یک گوی بولینگ ضربه فنی کشتی
counts تداد میلههای افتاده با گوی اول بولینگ بعد ازکسب استرایک
break up value قیمتی که برای رهایی از کالای متروکه یا ازمد افتاده تعیین میشود
counted تداد میلههای افتاده با گوی اول بولینگ بعد ازکسب استرایک
counting تداد میلههای افتاده با گوی اول بولینگ بعد ازکسب استرایک
count تداد میلههای افتاده با گوی اول بولینگ بعد ازکسب استرایک
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com