English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (13 milliseconds)
English Persian
inside ناحیه نزدیک سبد بسکتبال نزدیک به تور والیبال قسمتی از بدن اسکیت باز که بسمت پیچ است منطقه دورخیز
insides ناحیه نزدیک سبد بسکتبال نزدیک به تور والیبال قسمتی از بدن اسکیت باز که بسمت پیچ است منطقه دورخیز
Other Matches
weakest ناحیه نزدیک نوک شمشیر
weaker ناحیه نزدیک نوک شمشیر
weak ناحیه نزدیک نوک شمشیر
weaknesses ناحیه نزدیک نوک شمشیر
find touch بیرون فرستادن توپ نزدیک خط دروازه برای تجمع نزدیک
closes نزدیک شدن احاطه کردن نزدیک
closer نزدیک شدن احاطه کردن نزدیک
close نزدیک شدن احاطه کردن نزدیک
closest نزدیک شدن احاطه کردن نزدیک
Caen [سنگ نرم با دانه های کوچک در منطقه ی کان نزدیک نرمندی]
point bland بسیار نزدیک در مسافت نزدیک
inshore نزدیک کرانه نزدیک ساحل
approach نزدیک شدن داخل گفتگو شدن مسیر نزدیک شدن هواپیما به باند فرودتقرب
approached نزدیک شدن داخل گفتگو شدن مسیر نزدیک شدن هواپیما به باند فرودتقرب
approaches نزدیک شدن داخل گفتگو شدن مسیر نزدیک شدن هواپیما به باند فرودتقرب
mid wicket توپزن نزدیک توپ انداز توپگیر طرفین میله نزدیک توپ انداز
approach lane مسیر نزدیک شدن به ساحل خطوط نزدیک شدن به ساحل
back zone منطقه عقب زمین والیبال
best gold تیری که نزدیک به نشان اصابت کرده تیری که نزدیک به مرکزهدف اصابت کرده باشد
wing قسمتی از یک بخش یا ناحیه
winging قسمتی از یک بخش یا ناحیه
neck of the woods <idiom> ناحیه یا قسمتی از کشور
zone منطقه ناحیه
zones منطقه ناحیه
heating zone منطقه یا ناحیه حرارتی
zonule منطقه یا ناحیه کوچک
rainfall area منطقه بارش ناحیه بارندگی
on the eve of نزدیک
up to <idiom> نزدیک به
on the verge of نزدیک به
up against <idiom> نزدیک به
foreby نزدیک
adjacent نزدیک
hard by نزدیک
not ahunderd mails flom نزدیک
neighbouring نزدیک
near by نزدیک
near by نزدیک به
near at hand نزدیک
upcoming نزدیک
near upon نزدیک
in sight نزدیک
beside نزدیک
approaching نزدیک
neared نزدیک
forthcoming نزدیک
next door to نزدیک
forbye از نزدیک
forbye نزدیک
accessible نزدیک
nearing نزدیک
nearest نزدیک
nearer نزدیک
proximate نزدیک
near- نزدیک
to gain ground upon نزدیک
at hand نزدیک
close by نزدیک
nearby نزدیک
forby از نزدیک
forby نزدیک
vicinal نزدیک
caudal نزدیک به دم
cephalo نزدیک به سر
close aboard نزدیک
nears نزدیک
fast by نزدیک
near نزدیک
towards نزدیک
narrowly از نزدیک
imminent نزدیک
closes نزدیک
close نزدیک
closer نزدیک
nigh نزدیک
close-ups از نزدیک
close up از نزدیک
close-up از نزدیک
by از نزدیک
hand to hand نزدیک
closest نزدیک
hand-to-hand نزدیک
contiguous نزدیک
altitude hole ناحیه کور در منطقه دید رادار
far and near دور و نزدیک
near sightedness نزدیک بینی
near sight نزدیک بینی
converges به هم نزدیک شدن
converged به هم نزدیک شدن
upstream نزدیک به سرچشمه
myopy نزدیک بینی
converge به هم نزدیک شدن
erelong در اینده نزدیک
draw on نزدیک شدن
neared نزدیک به ضربه
foreground نزدیک نما
near- نزدیک به ضربه
paranasal نزدیک بینی
near نزدیک به ضربه
beetle eyed نزدیک بین
abut نزدیک بودن
close coordination هماهنگی نزدیک
draw near نزدیک شدن
to draw near or nigh نزدیک شدن
converging به هم نزدیک شدن
by نزدیک کنار
acceding نزدیک شدن
accedes نزدیک شدن
abutted نزدیک بودن
abuts نزدیک بودن
one of these days دراینده نزدیک
his almost night نزدیک شب است
immediate flanks جناحین نزدیک
short range نزدیک برد
short-range نزدیک برد
in the near f. دراینده نزدیک
keep back نزدیک نشوید
neighbors نزدیک مجاور
hare sighted نزدیک بین
accede نزدیک شدن
inapproachable نزدیک نشدنی
acceded نزدیک شدن
about در اطراف نزدیک
gain on نزدیک شدن به
infighting نبرد نزدیک
going on نزدیک شدن
hail fellow صمیمی نزدیک
hand and glove خیلی نزدیک
inextremis نزدیک بمرگ
hand in glove خیلی نزدیک
admaxillary نزدیک ارواره
in shore در اب نزدیک کرانه
deciding نزدیک به هدف
shortest نزدیک تور
at پهلوی نزدیک
adducent نزدیک کننده
adductor نزدیک کننده
almost بطور نزدیک
aftermost نزدیک پاشنه
aggress نزدیک شدن
Near East خاور نزدیک
shorter نزدیک تور
short نزدیک تور
approachable نزدیک شدنی
closes نزدیک بهم
closes نزدیک به ناو
adjoining نزدیک مجاور
deepest نزدیک به هدف
upcoming دراتیه نزدیک
myopia نزدیک بینی
toward نزدیک به مقارن
low نزدیک سبد
come by نزدیک شدن
inside نزدیک بمرکز
besides بعلاوه نزدیک
insides نزدیک بمرکز
deep نزدیک به هدف
deeper نزدیک به هدف
closest نزدیک بهم
closest نزدیک به ناو
caudal نزدیک به انتها
closer نزدیک بهم
cypres تقریبی نزدیک
danger close خطر نزدیک
nears نزدیک به ضربه
close نزدیک بهم
close نزدیک به ناو
nearing نزدیک به ضربه
short-sighted نزدیک بین
nearsighted نزدیک بین
nearest نزدیک به ضربه
near-sighted نزدیک بین
near sighted نزدیک بین
nearer نزدیک به ضربه
whitish نزدیک به سفید
close support پشتیبانی نزدیک
closer نزدیک به ناو
grazes نزدیک به زمین
grazed نزدیک به زمین
graze نزدیک به زمین
close combat رزم نزدیک
close control کنترل نزدیک
close controlled همکاری نزدیک
close coordination همکاری نزدیک
close in نزدیک شدن
close price قیمت نزدیک
close range مسافت نزدیک
close range فاصله نزدیک
close supervision نظارت نزدیک
myopic نزدیک بین
in- نزدیک ساحل
to be on the way نزدیک شدن
to come by نزدیک شدن
to gain on نزدیک شدن به
approximates نزدیک کردن
approximated نزدیک کردن
approximate نزدیک کردن
to keep close نزدیک ماندن
accosts نزدیک کشیدن
accosts نزدیک شدن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com