English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 89 (8 milliseconds)
English Persian
incommoded by want of room ناراحت از حیث
Search result with all words
incommodious ناراحت
worried ناراحت
fidgety ناراحت
grouch ادم ناراحت
grouched ادم ناراحت
grouches ادم ناراحت
grouching ادم ناراحت
distraught شوریده ناراحت
hung over ناراحت ازاعتیاد
distemper ناراحت کردن
uncomfortable ناراحت
uncomfortably ناراحت
nightmare خواب ناراحت کننده و غم افزا
nightmares خواب ناراحت کننده و غم افزا
painful ناراحت کننده
inconvenient ناراحت
uneasily ناراحت
uneasy ناراحت
fidget ناراحت بودن
fidgeted ناراحت بودن
fidgeting ناراحت بودن
fidgets ناراحت بودن
discomfort ناراحت کردن
discomforts ناراحت کردن
discomfiture ناراحت کردن
knock up ابستن کردن ناراحت کردن
knock-up ابستن کردن ناراحت کردن
knock-ups ابستن کردن ناراحت کردن
unsettle ناراحت کردن مغشوش کردن
unsettles ناراحت کردن مغشوش کردن
inflame اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflames اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflaming اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
upset نژند ناراحت
upsets نژند ناراحت
upsetting نژند ناراحت
harass ناراحت کردن دشمن
harasses ناراحت کردن دشمن
oppressive خورد کننده ناراحت کننده
discomfit دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfited دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfiting دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfits دچار مانع کردن ناراحت کردن
bug کنه ناراحت کردن نیش زدن ازار دادن
bugging کنه ناراحت کردن نیش زدن ازار دادن
bugs کنه ناراحت کردن نیش زدن ازار دادن
fretful ناراحت
disquiet ناراحت کردن اسوده نگذاشتن
disturbed ناراحت
tense ناراحت
tensed ناراحت
tenser ناراحت
tenses ناراحت
tensest ناراحت
tensing ناراحت
comfortless ناراحت
discommode ناراحت کردن
hagride ناراحت کردن عاجز کردن
i passed an uneasy night ناراحت بودم
ill at ease ناراحت
incommode ناراحت کردن
incommode ناراحت گذاردن دردسر دادن
incommodiously بطور ناراحت
peaceless ناراحت
perturb ناراحت کردن
to be on thorns ناراحت یادل واپس بودن
to feel strange ناراحت بودن
unhandy ناراحت نامناسب برای حمل ونقل دور از دسترس
worrywart ادم غصه خور و ناراحت
off-putting ناراحت کننده
uptight ناراحت
He is on edge. He is restive. آرام ندارد (ناراحت است )
It is preying on my mind. خیالم را ناراحت کرده است
I dont mind the cold . از سرما ناراحت نمی شوم
He feels bad about it . He is concerned about it. از این موضوع ناراحت است
down in the dumps <idiom> ناراحت
put (someone) out <idiom> ناراحت ،دردسر،اذیت
shook up <idiom> نگران ،ناراحت
turn (someone) off <idiom> ناراحت کردن،انزجار ، نفرت داشتن
under a cloud <idiom> ناراحت وغمگین
antsy <adj.> بیقرار [ناراحت] [بی تاب]
It's pretty hard to be in a bad mood around a fivemonth old baby. ناراحت بودن در کنار یک نوزاد پنج ماهه کار سختی است.
He gets really upset. او [مرد] خیلی ناراحت میشود.
What have I done to offend you? من چطور تو را ناراحت کردم؟
I was devastated. <idiom> من را بسیار ناراحت کرد [اصطلاح روزمره]
upsetting conversation گفتگو ناراحت کننده
walking on eggshells <idiom> [اگر شما روی پوست تخم مرغ راه می روید به این معنیست که شما تمام تلاشتان را می کنید تا کسی را ناراحت نکنید.]
treading on eggshells <idiom> [اگر شما روی پوست تخم مرغ راه می روید به این معنیست که شما تمام تلاشتان را می کنید تا کسی را ناراحت نکنید.]
Partial phrase not found.
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com