English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (33 milliseconds)
English Persian
disquiet ناراحت کردن اسوده نگذاشتن
Other Matches
to disturb any one's privacy کسیرا تنها یا اسوده نگذاشتن مخل اسایش کسی شدن
To slight ( ignore) someone. To give someone the cold shoulder. To take no notice of someone . به کسی محل نگذاشتن ( بی محلی کردن )
to set at rest اسوده کردن
to set at ease اسوده کردن
set at rest اسوده کردن
set at ease اسوده کردن
inattention محل نگذاشتن
To ignore some one completely . To treat someone with utmost contempt . به کسی محل سگ نگذاشتن
to exclude doubt جای تردید باقی نگذاشتن
distemper ناراحت کردن
incommode ناراحت کردن
perturb ناراحت کردن
discomfort ناراحت کردن
discommode ناراحت کردن
discomfiture ناراحت کردن
discomforts ناراحت کردن
harass ناراحت کردن دشمن
harasses ناراحت کردن دشمن
inflame اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflames اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflaming اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
tranquillised ارام کردن اسوده کردن
tranquillising ارام کردن اسوده کردن
tranquillises ارام کردن اسوده کردن
tranquillize ارام کردن اسوده کردن
tranquilizing ارام کردن اسوده کردن
tranquilizes ارام کردن اسوده کردن
tranquilized ارام کردن اسوده کردن
tranquillizing ارام کردن اسوده کردن
disburden اسوده کردن سبکبال کردن
tranquillized ارام کردن اسوده کردن
tranquilize ارام کردن اسوده کردن
tranquillizes ارام کردن اسوده کردن
turn (someone) off <idiom> ناراحت کردن،انزجار ، نفرت داشتن
discomfited دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfiting دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfits دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfit دچار مانع کردن ناراحت کردن
bug کنه ناراحت کردن نیش زدن ازار دادن
bugging کنه ناراحت کردن نیش زدن ازار دادن
bugs کنه ناراحت کردن نیش زدن ازار دادن
hagride ناراحت کردن عاجز کردن
unsettles ناراحت کردن مغشوش کردن
unsettle ناراحت کردن مغشوش کردن
knock up ابستن کردن ناراحت کردن
knock-up ابستن کردن ناراحت کردن
knock-ups ابستن کردن ناراحت کردن
he is now at rest یا اسوده شد
tranquil اسوده
at rest اسوده
better off اسوده تر
well-to-do اسوده
reposed اسوده
easier بی زحمت اسوده
calm بی سروصدایی اسوده
woriless بی غم اسوده بی اندیشه
easiest بی زحمت اسوده
happy life زندگی اسوده
he got his quietus اسوده شدن
calming بی سروصدایی اسوده
easy بی زحمت اسوده
calmed بی سروصدایی اسوده
calms بی سروصدایی اسوده
tranquil flow جریان اسوده
calmer بی سروصدایی اسوده
calmest بی سروصدایی اسوده
snug اسوده غنودن
he is comfortably off فلانی اسوده یا
he is now at rest اکنون اسوده است
well off دارای زندگی اسوده
god rest his soul روانش اسوده باد
to get anything out of the way از کاری اسوده شدن
to get rid of a person از دست کسی اسوده شدن
to kill off کشتن وازشران اسوده شدن
podded دارای زندگی اسوده یا تامین شده
worried ناراحت
fidgety ناراحت
down in the dumps <idiom> ناراحت
uneasily ناراحت
uneasy ناراحت
uptight ناراحت
incommodious ناراحت
fretful ناراحت
peaceless ناراحت
disturbed ناراحت
tensed ناراحت
uncomfortably ناراحت
uncomfortable ناراحت
ill at ease ناراحت
comfortless ناراحت
tenses ناراحت
tenser ناراحت
tensest ناراحت
tense ناراحت
tensing ناراحت
inconvenient ناراحت
i passed an uneasy night ناراحت بودم
painful ناراحت کننده
grouch ادم ناراحت
to feel strange ناراحت بودن
grouched ادم ناراحت
grouches ادم ناراحت
grouching ادم ناراحت
distraught شوریده ناراحت
off-putting ناراحت کننده
hung over ناراحت ازاعتیاد
upset نژند ناراحت
fidgeted ناراحت بودن
fidgeting ناراحت بودن
fidget ناراحت بودن
shook up <idiom> نگران ،ناراحت
fidgets ناراحت بودن
under a cloud <idiom> ناراحت وغمگین
incommodiously بطور ناراحت
incommoded by want of room ناراحت از حیث
upsetting نژند ناراحت
upsets نژند ناراحت
antsy <adj.> بیقرار [ناراحت] [بی تاب]
put (someone) out <idiom> ناراحت ،دردسر،اذیت
upsetting conversation گفتگو ناراحت کننده
What have I done to offend you? من چطور تو را ناراحت کردم؟
to be on thorns ناراحت یادل واپس بودن
He gets really upset. او [مرد] خیلی ناراحت میشود.
worrywart ادم غصه خور و ناراحت
He is on edge. He is restive. آرام ندارد (ناراحت است )
nightmare خواب ناراحت کننده و غم افزا
incommode ناراحت گذاردن دردسر دادن
It is preying on my mind. خیالم را ناراحت کرده است
He feels bad about it . He is concerned about it. از این موضوع ناراحت است
nightmares خواب ناراحت کننده و غم افزا
I dont mind the cold . از سرما ناراحت نمی شوم
I was devastated. <idiom> من را بسیار ناراحت کرد [اصطلاح روزمره]
unhandy ناراحت نامناسب برای حمل ونقل دور از دسترس
conveniency راحت- اسایش- راه دست-اسوده- وسیله اسایش یاراحت- مستراح
It's pretty hard to be in a bad mood around a fivemonth old baby. ناراحت بودن در کنار یک نوزاد پنج ماهه کار سختی است.
walking on eggshells <idiom> [اگر شما روی پوست تخم مرغ راه می روید به این معنیست که شما تمام تلاشتان را می کنید تا کسی را ناراحت نکنید.]
treading on eggshells <idiom> [اگر شما روی پوست تخم مرغ راه می روید به این معنیست که شما تمام تلاشتان را می کنید تا کسی را ناراحت نکنید.]
oppressive خورد کننده ناراحت کننده
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
infringed تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
preached وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
infringe تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
correcting تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
preaches وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
corrects تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
infringes تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
checks بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
sterilised گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
woos افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
preach وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
withstand مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstanding مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstands مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstood مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
correct تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com