English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (37 milliseconds)
English Persian
disquiet ناراحت کردن اسوده نگذاشتن
Other Matches
to disturb any one's privacy کسیرا تنها یا اسوده نگذاشتن مخل اسایش کسی شدن
To slight ( ignore) someone. To give someone the cold shoulder. To take no notice of someone . به کسی محل نگذاشتن ( بی محلی کردن )
set at ease اسوده کردن
set at rest اسوده کردن
to set at ease اسوده کردن
to set at rest اسوده کردن
inattention محل نگذاشتن
To ignore some one completely . To treat someone with utmost contempt . به کسی محل سگ نگذاشتن
to exclude doubt جای تردید باقی نگذاشتن
discommode ناراحت کردن
discomfort ناراحت کردن
distemper ناراحت کردن
perturb ناراحت کردن
discomfiture ناراحت کردن
discomforts ناراحت کردن
incommode ناراحت کردن
harasses ناراحت کردن دشمن
harass ناراحت کردن دشمن
inflaming اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflames اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflame اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
tranquillizing ارام کردن اسوده کردن
tranquillize ارام کردن اسوده کردن
disburden اسوده کردن سبکبال کردن
tranquilized ارام کردن اسوده کردن
tranquilize ارام کردن اسوده کردن
tranquillizes ارام کردن اسوده کردن
tranquillized ارام کردن اسوده کردن
tranquillises ارام کردن اسوده کردن
tranquilizes ارام کردن اسوده کردن
tranquillising ارام کردن اسوده کردن
tranquilizing ارام کردن اسوده کردن
tranquillised ارام کردن اسوده کردن
turn (someone) off <idiom> ناراحت کردن،انزجار ، نفرت داشتن
discomfited دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfiting دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfit دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfits دچار مانع کردن ناراحت کردن
bugs کنه ناراحت کردن نیش زدن ازار دادن
bug کنه ناراحت کردن نیش زدن ازار دادن
bugging کنه ناراحت کردن نیش زدن ازار دادن
knock-up ابستن کردن ناراحت کردن
unsettle ناراحت کردن مغشوش کردن
knock-ups ابستن کردن ناراحت کردن
unsettles ناراحت کردن مغشوش کردن
knock up ابستن کردن ناراحت کردن
hagride ناراحت کردن عاجز کردن
at rest اسوده
he is now at rest یا اسوده شد
well-to-do اسوده
tranquil اسوده
better off اسوده تر
reposed اسوده
easier بی زحمت اسوده
calms بی سروصدایی اسوده
easy بی زحمت اسوده
calming بی سروصدایی اسوده
calmest بی سروصدایی اسوده
tranquil flow جریان اسوده
woriless بی غم اسوده بی اندیشه
calmer بی سروصدایی اسوده
snug اسوده غنودن
calmed بی سروصدایی اسوده
easiest بی زحمت اسوده
calm بی سروصدایی اسوده
he got his quietus اسوده شدن
happy life زندگی اسوده
he is comfortably off فلانی اسوده یا
god rest his soul روانش اسوده باد
to get anything out of the way از کاری اسوده شدن
he is now at rest اکنون اسوده است
well off دارای زندگی اسوده
to get rid of a person از دست کسی اسوده شدن
to kill off کشتن وازشران اسوده شدن
podded دارای زندگی اسوده یا تامین شده
ill at ease ناراحت
tensed ناراحت
peaceless ناراحت
tensing ناراحت
tensest ناراحت
fretful ناراحت
tenser ناراحت
tenses ناراحت
tense ناراحت
comfortless ناراحت
worried ناراحت
fidgety ناراحت
incommodious ناراحت
uptight ناراحت
down in the dumps <idiom> ناراحت
uneasy ناراحت
disturbed ناراحت
uneasily ناراحت
inconvenient ناراحت
uncomfortable ناراحت
uncomfortably ناراحت
shook up <idiom> نگران ،ناراحت
fidgeted ناراحت بودن
under a cloud <idiom> ناراحت وغمگین
hung over ناراحت ازاعتیاد
upsetting نژند ناراحت
to feel strange ناراحت بودن
upsets نژند ناراحت
incommodiously بطور ناراحت
i passed an uneasy night ناراحت بودم
fidgeting ناراحت بودن
upset نژند ناراحت
incommoded by want of room ناراحت از حیث
fidgets ناراحت بودن
off-putting ناراحت کننده
fidget ناراحت بودن
grouch ادم ناراحت
grouches ادم ناراحت
grouched ادم ناراحت
painful ناراحت کننده
distraught شوریده ناراحت
grouching ادم ناراحت
upsetting conversation گفتگو ناراحت کننده
put (someone) out <idiom> ناراحت ،دردسر،اذیت
antsy <adj.> بیقرار [ناراحت] [بی تاب]
What have I done to offend you? من چطور تو را ناراحت کردم؟
He is on edge. He is restive. آرام ندارد (ناراحت است )
nightmares خواب ناراحت کننده و غم افزا
It is preying on my mind. خیالم را ناراحت کرده است
He feels bad about it . He is concerned about it. از این موضوع ناراحت است
worrywart ادم غصه خور و ناراحت
nightmare خواب ناراحت کننده و غم افزا
incommode ناراحت گذاردن دردسر دادن
He gets really upset. او [مرد] خیلی ناراحت میشود.
I dont mind the cold . از سرما ناراحت نمی شوم
to be on thorns ناراحت یادل واپس بودن
I was devastated. <idiom> من را بسیار ناراحت کرد [اصطلاح روزمره]
unhandy ناراحت نامناسب برای حمل ونقل دور از دسترس
conveniency راحت- اسایش- راه دست-اسوده- وسیله اسایش یاراحت- مستراح
It's pretty hard to be in a bad mood around a fivemonth old baby. ناراحت بودن در کنار یک نوزاد پنج ماهه کار سختی است.
walking on eggshells <idiom> [اگر شما روی پوست تخم مرغ راه می روید به این معنیست که شما تمام تلاشتان را می کنید تا کسی را ناراحت نکنید.]
treading on eggshells <idiom> [اگر شما روی پوست تخم مرغ راه می روید به این معنیست که شما تمام تلاشتان را می کنید تا کسی را ناراحت نکنید.]
oppressive خورد کننده ناراحت کننده
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
sterilised گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilises گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
preaches وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
withstand مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstanding مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstands مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstood مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
exploit استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
checked بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
exploiting استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
check بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
exploits استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
infringes تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
infringing تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
infringed تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com