Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
keep the wolf from the door
<idiom>
نان بخور و نمیری گیر آوردن
Other Matches
pastille
خمیری که برای بخور دادن بکاررود بخور
pastilles
خمیری که برای بخور دادن بکاررود بخور
pastil
خمیری که برای بخور دادن بکاررود بخور
pastile
خمیری که برای بخور دادن بکاررود بخور
fumes
بخور
fuming
بخور
fumigation
بخور
fumed
بخور
fume
بخور
utile
[archaic]
[useful]
<adj.>
به درد بخور
appropriate
[for an occasion]
<adj.>
به درد بخور
utilitarian
[useful]
<adj.>
به درد بخور
valuable
<adj.>
به درد بخور
vapour
بخور دادن
useful
<adj.>
به درد بخور
serviceable
<adj.>
به درد بخور
helpful
<adj.>
به درد بخور
thurification
بخور سوزی
thurible
بخور سوز
advantageous
<adj.>
به درد بخور
beneficial
<adj.>
به درد بخور
expedient
<adj.>
به درد بخور
handy
[useful]
<adj.>
به درد بخور
fumigator
بخور دهنده
aerator
دستگاه بخور
convenient
<adj.>
به درد بخور
handy
<adj.>
به درد بخور
purpose-built
<adj.>
به درد بخور
purposeful
<adj.>
به درد بخور
purposive
<adj.>
به درد بخور
practicable
<adj.>
به درد بخور
assistant
<adj.>
به درد بخور
suitable
<adj.>
به درد بخور
adjuvant
<adj.>
به درد بخور
administrable
<adj.>
به درد بخور
auxiliary
<adj.>
به درد بخور
helping
<adj.>
به درد بخور
applicatory
<adj.>
به درد بخور
proper
<adj.>
به درد بخور
incensed
بخور دادن به
practical
<adj.>
به درد بخور
functional
<adj.>
به درد بخور
incense
بخور دادن به
incensing
بخور دادن به
incenses
بخور دادن به
incenses
سوزاندن بخور خوشبو
incensed
سوزاندن بخور خوشبو
incensing
سوزاندن بخور خوشبو
incense
سوزاندن بخور خوشبو
bare subsistence
زندگی بخور و نمیر
live from hand to mouth
<idiom>
پول بخور نمیر داشتن
Eat the damned thing!
زود باش زهرمارکن ( بخور) !
incensation
عمل بخور دادن با تبخیر
Swear to tell the truth .
قسم بخور که راست بگویی
To keep body and soul together.
زندگی بخور ونمیری داشتن
chicken feed
<idiom>
یه لقمه بخور ونمیر ،پول بسیارکم
amphetamines
مادهای بفرمول N31H9C که بصورت بخور یا محلول بعنوان مسکن استعمال میشود
amphetamine
مادهای بفرمول N31H9C که بصورت بخور یا محلول بعنوان مسکن استعمال میشود
Eat shit !
<idiom>
گه بخور!
[اصطلاح روزمره]
[اصطلاح رکیک]
Eat my shorts!
[American E]
<idiom>
گه بخور!
[اصطلاح روزمره]
[اصطلاح رکیک]
Yo be down one ones luck. to have a run of bad luck
بد آوردن
wring
به دست آوردن
woo
به دست آوردن
win
به دست آوردن
take
به دست آوردن
step
به دست آوردن
receive
به دست آوردن
realize
به دست آوردن
gain
به دست آوردن
to bring something
آوردن چیزی
to get
[hold of]
something
آوردن چیزی
procure
به دست آوردن
obtain
به دست آوردن
get
به دست آوردن
it never rains but it pours
<idiom>
چپ و راست بد آوردن
fall on feet
<idiom>
شانس آوردن
find
به دست آوردن
conciliate
به دست آوردن
compass
به دست آوردن
achieve
به دست آوردن
vasbyt
تاب آوردن
to bring the water to the boil
آب را به جوش آوردن
make something happen
به اجرا در آوردن
carry into effect
به اجرا در آوردن
put into effect
به اجرا در آوردن
play-acts
ادا در آوردن
play-acting
ادا در آوردن
play-acted
ادا در آوردن
play-act
ادا در آوردن
holdouts
دوام آوردن
holdout
دوام آوردن
come by
<idiom>
بدست آوردن
to bring to the
[a]
boil
به جوش آوردن
To phrase.
به عبارت در آوردن
To take into account (consideration).
بحساب آوردن
To show a deficit . To run short .
کسر آوردن
To bring into existence .
بوجود آوردن
To cite an example .
مثال آوردن
put inpractice
به اجرا در آوردن
put ineffect
به اجرا در آوردن
tough break
<idiom>
بدبیاری آوردن
abrade
سر غیرت آوردن
gain
بدست آوردن
acquire
به دست آوردن
acquire
بدست آوردن
actualise
[British]
به اجرا در آوردن
actualize
به اجرا در آوردن
carry ineffect
به اجرا در آوردن
song and dance
<idiom>
دلیل آوردن
carry out
به اجرا در آوردن
To cry out .
فریاد بر آوردن
attenuation
بدست آوردن
gained
بدست آوردن
gains
بدست آوردن
implement
به اجرا در آوردن
to live through something
تاب چیزی را آوردن
To stir the nation to action.
ملت را بحرکت در آوردن
to obtain something
بدست آوردن چیزی
to run into debt
قرض بالا آوردن
to serve something
غذا
[چیزی]
آوردن
retaking
دوباره به دست آوردن
retaken
دوباره به دست آوردن
retake
دوباره به دست آوردن
to bring something
گیر آوردن چیزی
to get
[hold of]
something
گیر آوردن چیزی
to set the clock forward
ساعت را جلو آوردن
to bring to the same plane
[height]
به یک صفحه
[بلندی]
آوردن
To mimic someone.
ادای کسی را در آوردن
to get
[hold of]
something
بدست آوردن چیزی
to bring something
بدست آوردن چیزی
drive someone round the bend
<idiom>
جان کسی را به لب آوردن
To seek refuge ( shelter).
پناه آوردن ( بردن )
To score points.
امتیاز آوردن ( ورزش )
retakes
دوباره به دست آوردن
metaphraze
به عبارت دیگر در آوردن
put one's finger on something
<idiom>
کاملابه خاطر آوردن
play up to someone
<idiom>
با چاپلوسی سودبدست آوردن
luck out
<idiom>
خوش شانسی آوردن
gun for something
<idiom>
بازحمت بدست آوردن
eke out
<idiom>
به سختی بدست آوردن
nose down
<idiom>
پایین آوردن دماغه
in luck
<idiom>
خوش شانسی آوردن
in for
<idiom>
مطمئن بدست آوردن
write up
<idiom>
مقامی را به حساب آوردن
turn (someone) on
<idiom>
به هیجان آوردن شخصی
take back
<idiom>
ناگهانی بدست آوردن
To play the drunk . To start a drunken row.
مست بازی در آوردن
To process and treat something .
چیزی راعمل آوردن
to give somebody an appetite
کسی را به اشتها آوردن
To produce a witness.
دردادگاه شاهد آوردن
To put someone on his mettle . To rouse someone .
کسی را سر غیرت آوردن
to bring back memories
خاطره ها را به یاد آوردن
To go too far . To exceed the limit . To overexend oneself .
از حد گذراندن ( شورش را در آوردن )
push someone's buttons
<idiom>
کفر کسی را در آوردن
to take something into account
چیزی را در حساب آوردن
to disgrace oneself
خفت آوردن بر خود
to overexert
زیاد به خود فشار آوردن
to bring somebody before the judge
کسی را در حضور قاضی آوردن
to get something to somebody
برای کسی چیزی را آوردن
to bring the matter before a court
[the judge]
دعوایی را در حضور قاضی آوردن
stick it out
<idiom>
طاقت آوردن ،ادامه دادن
To bring someone to his senses
کسی راسر عیل آوردن
To deliver (strike) a blow
ضربه زدن ( وارد آوردن )
To turn (apple)to someone.
به کسی رو آوردن ( متوسل شدن )
To know someone blind spots.
رگ خواب کسی را بدست آوردن
To draw someone out. To pump someone.
از کسی حرف در آوردن ( کشیدن )
to count for lost
از دست رفته بحساب آوردن
He felt sick,. he fell I'll.
حال کسی را جا آوردن ( با کتک )
To hold an official inquiry.
تحقیق رسمی بعمل آوردن
To hit a wining streak.
شانس آوردن ( درقمار وغیره )
parenting
پس انداختن و بار آوردن فرزند
in order to
<idiom>
اعتماد شخص را بدست آوردن
ring a bell
<idiom>
یک مرتبه موضوعی را به خاطر آوردن
play down
<idiom>
ارزش چیزی را پایین آوردن
To obtain the desired result .
نتیجه مطلوب را بدست آوردن
To make ( find , get ) an opportunity .
فرصت ( فرصتی ) بدست آوردن
round up
<idiom>
گرد هم آوردن ،جمع آوری
to buoy something
[up]
چیزی را بالا روی آب آوردن
rack one's brains
<idiom>
به مغز خود فشار آوردن
to buoy something
[up]
چیزی را به میزان بالا آوردن
capture
عمل بدست آوردن داده
captures
عمل بدست آوردن داده
capturing
عمل بدست آوردن داده
collecting
بدست آوردن یا دریافت داده
collects
بدست آوردن یا دریافت داده
give someone a good run for her money
<idiom>
رقابت شدید به وجود آوردن
gain the ear
<idiom>
رگ خواب کسی را به دست آوردن
sound an alarm
زنگ خطر را به صدا در آوردن
collect
بدست آوردن یا دریافت داده
to have breakfast brought to your room
ناشتا را به اتاقتان
[در هتل]
آوردن
[بیاورند]
to dig up
با به هم زدن
[جستجو کردن]
از خاک در آوردن
brains
مغز کسی را در آوردن بقتل رساندن
take something into account
<idiom>
بخاطر آوردن وتصمیم گیری کردن
to stand the test of time
برای مدت زیاد دوام آوردن
make good
<idiom>
بوجود آوردن چیزی درست دربیاد
to stand the test
برای مدت زیاد دوام آوردن
analysis
بدست آوردن اطلاعات و نتایج از داده
to get somebody on the phone
<idiom>
کسی را پشت تلفن گیر آوردن
To maki faces.
دهن کجی کردن ( ادا در آوردن )
To take something to pieces.
دل وروده چیزی را در آوردن ( اوراق کردن )
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com