Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 301 (14 milliseconds)
English
Persian
indeterminate
نا معین
Search result with all words
periodically
در فواصل معین
check-points
علامتی در نزدیکی خط اغاز هرکدام از نقاط معین توقف در نوعی مسابقه دوصحرانوردی به کمک نقشه وقطبنما
checkpoint
علامتی در نزدیکی خط اغاز هرکدام از نقاط معین توقف در نوعی مسابقه دوصحرانوردی به کمک نقشه وقطبنما
checkpoints
علامتی در نزدیکی خط اغاز هرکدام از نقاط معین توقف در نوعی مسابقه دوصحرانوردی به کمک نقشه وقطبنما
card
امتیاز معین را درهربخش ازبازی بدست اوردن
cards
امتیاز معین را درهربخش ازبازی بدست اوردن
program
مجموعه حرکات اسکیت باز برنامه مسابقه ها در یک روز در محل معین
programs
مجموعه حرکات اسکیت باز برنامه مسابقه ها در یک روز در محل معین
lead
پرش طول یا پرش یانیزه با پای معین
leads
پرش طول یا پرش یانیزه با پای معین
overtime
بیش از وقت معین
background
سیستمی در کامپیوتر که کارهای با حق تقدم پایین در فاصل زمانهای معین که کارهای بزرگ انجام نمیشوند قابل انجامند
backgrounds
سیستمی در کامپیوتر که کارهای با حق تقدم پایین در فاصل زمانهای معین که کارهای بزرگ انجام نمیشوند قابل انجامند
specifies
معین کردن معلوم کردن
specifies
معین کردن تصریح کردن
specifies
معین کردن
specify
معین کردن معلوم کردن
specify
معین کردن تصریح کردن
specify
معین کردن
specifying
معین کردن معلوم کردن
specifying
معین کردن تصریح کردن
specifying
معین کردن
convertible
پولی که با نرخ معین قابل تبدیل به طلا باشد
convertibles
پولی که با نرخ معین قابل تبدیل به طلا باشد
delimit
معین کردن مرزیابی کردن
delimited
معین کردن مرزیابی کردن
delimiting
معین کردن مرزیابی کردن
delimits
معین کردن مرزیابی کردن
space
مدت معین
spaces
مدت معین
shift
جابجایی معین بیتهای کلمه به چپ یا راست .
shifted
جابجایی معین بیتهای کلمه به چپ یا راست .
shifts
جابجایی معین بیتهای کلمه به چپ یا راست .
time
وقت معین کردن
timed
وقت معین کردن
times
وقت معین کردن
so
علامتی برای معین کردن قابلیتهای فقط فرستادنی تجهیزات
ancillary
معین
set
1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
sets
1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
setting up
1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
reversion
هبه کردن مال غیر منقول بخ کسی به شرط حدوث امری در خارج یا گذشتن مدت معین هبه مشروط
locate
جای چیزی را معین کردن
located
جای چیزی را معین کردن
locates
جای چیزی را معین کردن
locating
جای چیزی را معین کردن
limit
معین کردن
normalised
تنظیم نما و کسر یک کمیت ممیز شناور به گونهای که کسر در یک محدوده معین شدهای باشد
normalises
تنظیم نما و کسر یک کمیت ممیز شناور به گونهای که کسر در یک محدوده معین شدهای باشد
normalising
تنظیم نما و کسر یک کمیت ممیز شناور به گونهای که کسر در یک محدوده معین شدهای باشد
normalize
تنظیم نما و کسر یک کمیت ممیز شناور به گونهای که کسر در یک محدوده معین شدهای باشد
normalizes
تنظیم نما و کسر یک کمیت ممیز شناور به گونهای که کسر در یک محدوده معین شدهای باشد
entry
شرطبندی روی اسب معین ورود به اب
date
مدت معین کردن
dates
مدت معین کردن
definite
معین
block
یک دوره مسابقه بیلیارد برای رسیدن به امتیاز معین
blocked
یک دوره مسابقه بیلیارد برای رسیدن به امتیاز معین
blocks
یک دوره مسابقه بیلیارد برای رسیدن به امتیاز معین
regular
معین مقرر
regular
معین
regulars
معین مقرر
regulars
معین
auxiliaries
معین
auxiliaries
امدادی معین
auxiliary
معین
auxiliary
امدادی معین
splits
زمان ثبت شده برای فواصل معین یک مسابقه زمان ثبت شده برای قهرمان دو 004متر
specific
معین
specific
مخصوص معین
specifics
معین
specifics
مخصوص معین
decay
کاهش رادیو اکتیویته درزمان معین
decayed
کاهش رادیو اکتیویته درزمان معین
decaying
کاهش رادیو اکتیویته درزمان معین
decays
کاهش رادیو اکتیویته درزمان معین
given
معین
bias
ولتاژ معین قرار دادن
biases
ولتاژ معین قرار دادن
fixed
معین
range
قرار دادن متن در یک ترتیب معین
ranged
قرار دادن متن در یک ترتیب معین
ranges
قرار دادن متن در یک ترتیب معین
ledger
معین
ledgers
معین
shapeless
فاقد شکل معین
certain
معین
patch
مدت زمان معین
patches
مدت زمان معین
accessory
معین
failure
تعداد مشخص خطا در یک دوره زمان معین
failures
تعداد مشخص خطا در یک دوره زمان معین
platoon
بازیگرانی را به نوبت در نقطه معین گذاشتن
platoons
بازیگرانی را به نوبت در نقطه معین گذاشتن
settle
معین کردن
settles
معین کردن
delineate
ترسیم نمودن معین کردن
delineated
ترسیم نمودن معین کردن
delineates
ترسیم نمودن معین کردن
delineating
ترسیم نمودن معین کردن
Other Matches
false attack
حمله معین شمشیرباز درانتظار واکنش معین
time charter
اجاره وسیله نقلیه برای مدت معین اجاره کشتی برای مدت معین
settled
معین
accessorial
معین
adjutor
معین
limiting
معین
adjutants
معین
adjutant
معین
precise
معین
subsidiary
معین
specified
معین
allying
معین
subsidiaries
معین
determinate
معین
punctual
معین
rubicon
حد معین
ally
معین
defining
معین کردن
spans
مدت معین
define
معین کردن
defines
معین کردن
spans
فاصله معین
dosing
اندازه معین
systematically
با روش معین
defined
معین کردن
allocate
معین کردن
designating
معین کردن
designates
معین کردن
span
فاصله معین
spanned
مدت معین
designate
معین کردن
allocating
معین کردن
spanned
فاصله معین
span
مدت معین
allocates
معین کردن
spanning
مدت معین
spanning
فاصله معین
destined
مقصد معین
determinate error
خطای معین
determinately
بطور معین
figure out
معین کردن
general ledger
معین عام
ledger card
کارت معین
linking verb
فعل معین
on a given day
در روزی معین
part performance
عقد معین
rhomboidal
شبه معین
rose bay
گل معین التجاری
specified time
وقت معین
the fullness of time
وقت معین
thetic
مقرر معین
thetical
مقرر معین
draw the line
<idiom>
معین کردن
denominate
معین کردن
at a stated time
در وقت معین
anyone
هرشخص معین
shall
فعل معین
dose
اندازه معین
dosed
اندازه معین
doses
اندازه معین
statically determined
از نظراستاتیکی معین
adverb
معین فعل
adverbs
معین فعل
inset
: معین کردن
insets
: معین کردن
definitive
معین کننده
positive
یقین معین
do
فعل معین
adverb modifying a verb
معین فعل
allotted time
وقت معین
aoristic
غیر معین
assignable
معین مشخص
magnetic ledger card
کارت معین مغناطیسی
nonsignificant
غیر معین نامعلوم
circumstanced
دارای یک حالت معین
at home
پذیرایی در ساعت معین
uncaused
بدون علت معین
statically determined
از نظر ایستایی معین
law of difinte proportions
قانون نسبتهای معین
identifier
معین کننده هویت
subsidiarily
بطور معین یا متمم
ratios
نسبت معین وثابت
fixed cost
هزینه ثابت و معین
systematically
ازروی یک اسلوب معین
ratio
نسبت معین وثابت
modal auxiliary
فعل معین شرطی
predeterminate
از پیش معین شده
statically indeterminate
از نظر ایستایی نا معین
current income
درامدیک دوره معین
semidefinite matrix
ماتریس نیمه معین
rhomboid muscle
ماهیچه چهارگوش معین
aorist
ماضی غیر معین
To lay down certain conditions .
شرایطی معین کردن
to plant out
درفاصلههای معین کاشتن
to map out
جز بجز معین کردن
pre appoint
قبلا معین کردن
pre appoint
از پیش معین کردن
at a specified time
در وقت معین یا معلوم
speciosity
کیفیت معین ومشخص
plant out
در فواصل معین کاشتن
open contract
قرارداد غیر معین
decompression diving
غواصی در عمق یا زمان معین
standards
نمونه قبول شده معین
formulation
تحت قواره معین دراوردن
standard
نمونه قبول شده معین
conation
کوشش بدون هدف معین
to keep regular hours
هر کاری را درساعت معین کردن
to come up to the stand
بمیزان یا پایه معین رسیدن
sanctions
ضمانت اجرایی معین کردن
sanctioning
ضمانت اجرایی معین کردن
sanctioned
ضمانت اجرایی معین کردن
sanction
ضمانت اجرایی معین کردن
valued policy
بیمه نامه با ارزش معین
come in
پرتاب توپ به طرز معین
to locate the enemy
جای دشمنی را معین کردن
forced distribution rating
درجه بندی با توزیع معین
named airport of departure
فرودگاه معین برای حرکت
nominal filter
صافی به اندازه عبور معین
allotting
معین کردن سهم دادن
allotted
معین کردن سهم دادن
allot
معین کردن سهم دادن
to keep an appointment
سروقت معین درجایی حاضرشدن
specific performance
نحوه اجرای معین در قرارداد
sin die
بدون تعیین روز معین
propertied
متمکن دارای خواص معین
morphous
دارای شکل معین ومعلوم
At regular intervals .
درفا صله های معین
figurate
دارای شکل معین منقوش
allots
معین کردن سهم دادن
bullion
شمش فلزات با عیار معین
fixed time call
مکالمه در زمان معین و ثابت
density
تراکم الیاف
[در یک مساحت معین]
divisions
دسته گروه اسبهای مسابقه معین
aoristic
وابسته به زمان ماضی غیر معین
determinate problem
مسئله ایی که یک یا چندراه حل معین دارد
gaited
اسب دارای حرکت پاهای معین
gauge pressure
فشار در عمق معین برحسب فشارسنج
height delay
زمان تاخیر رسیدن هواپیمابارتفاع معین
image sharpness
خطوط مورب تحت زاویه معین
called shot
ضربه معین بطرف گوی یاکیسه یا هر دو
titrate
عیارچیزی را معین کردن عیار گرفتن
fixed supply
ذخیره معین کالای فاسد شدنی
area blocking
سد راه کردن رقیب در منطقه معین
tc
اجاره دربست برای مدت معین
division
دسته گروه اسبهای مسابقه معین
type bar
تمام کاراکترها در یک مجموعه کاراکتر معین
parse
اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
parsed
اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
parses
اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
to impose a curfew
خاموشی در ساعت معین شب بر قرار کردن
to set measures to anything
برای چیزی اندازه یا حد معین کردن
applied
برای هدف معین بکار رفته کاربسته
decompression stop
مکث غواص کوتاه در عمقهای معین در صعود
indeterminate vowel
حرف مصوتی که صدای معین یا اشکاری ندارد
target archery
مسابقه تیراندازی از فاصله معین با تیر و کمان
spot shot
ضربه به گویی که در نقطه معین گذاشته شده
peg in the ring
بازی فرفره چرخابی در توی دایره معین
occasional licence
پروانه فروش نوشابه درمواقع و جاهای معین
overstay
بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstayed
بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstaying
بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstays
بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
should
زمان ماضی واسم مفعول فعل معین shall
work load
مقدارکاری که یک کارگر در زمان معین انجام میدهد
dole
سرنوشت تقسیم پول یا غذا در فواصل معین
census of production
امار تخمینی تولیدات در یک کشور در مدت معین
blind hole
سوراخ چمن که از فاصله معین دیده نمیشود
to settle an a
برای کسی مقر ری سالیانه معین کردن
ambient water
ابی که در عمق معین دراطراف غواص است
cages
قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
curfew
مقررات حکومت نظامی وخاموشی در ساعت معین شب
cage
قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
curfews
مقررات حکومت نظامی وخاموشی در ساعت معین شب
decay curves
منحنی نمایش کاهش تشعشعات اتمی در زمان معین
bill time draft
برات و سفته قابل پرداخت درتاریخ معین در اینده
limiting speed
بیشترین سرعت نسبی فاهری هواپیمایی با شکل معین
context sensitive help key
کلید فهور مطالب کمکی درمورد مسئله معین
balance of trade
تفاوت رقم واردات و صادرات کشور در زمان معین
deferred dividened
سود اعلام شده و قابل پرداخت در تاریخ معین
time charter
اجاره کردن وسیله نقلیه برای مدت معین
set up
اماده کردن اتومبیل برای مسابقه درمسیر معین
dimension stone
سنگ ساختمانی که به ابعاد معین بریده شده است
durometer
اسبابی که بوسیله ان سختی وسفتی اجسام را معین میکنند
trippet
زبانه یا برجستگی چرخ که درفواصل معین بچرخ دیگرمیخورد
lyuch law
مجازاتی که مردم بدون دادرسی و پیش خود معین می کنند
limiting velocity
بیشترین سرعت هواپیما تحت زاویه معین نسبت به افق
minute gun
توپی که به فواصل معین به احترام مرگ کسی شلیک میکند
rain check
<idiom>
رد کردن درخواستی برای یک تاریخ معین و موکول آن به زمان دیگر
survivor curves
منحنی باززیستی اقلام پس ازاتمام عمر قانونی یا مدت معین
airspace
حجم اتمسفر محدود بین سطح ارتفاع معین و زمین
blanket
لایهای از عایق حرارتی برای حفافت یک جزء یا قطعه معین
tick mark
علامت گذاری در طول یک ترازو برای معین کردن مقادیر
blanketed
لایهای از عایق حرارتی برای حفافت یک جزء یا قطعه معین
blankets
لایهای از عایق حرارتی برای حفافت یک جزء یا قطعه معین
overhead
مقدار پردازش مورد نیازبرای اتمام یک کار معین بالاسری
individual demand schedule
صورت کالاهایی که یک فرد در یک مدت معین حاضر به خریدانها باشد
assessed value
ارزشی که به منظور خاص برای یکی از اقلام دارایی معین میشود
strong side
سمتی از زمین که در لحظه معین توپ انجاست سمت جبهه تهاجمی
phonetic system of spelling
اصول املایی بموجب ان هرحرف نماینده همیشگی یک صدای معین میباشد
pit board
تخته برای دادن اطلاعات لازم به راننده معین در گروه کمکی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com