English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (10 milliseconds)
English Persian
fair نسبتا خوب متوسط
fairer نسبتا خوب متوسط
fairest نسبتا خوب متوسط
fairs نسبتا خوب متوسط
Other Matches
rather نسبتا
relatively نسبتا"
comparatively نسبتا
sort of نسبتا
semiarid نسبتا کم اب
wettish نسبتا تر
oldish نسبتا پیر
nowhere near نسبتا دور
strongish نسبتا قوی
subaquatic نسبتا ابزی ا
tallish نسبتا بلند
yellowy نسبتا زرد
thickish نسبتا ضخیم
widish نسبتا وسیع
modest معتدل نسبتا کم
poorish نسبتا فقیر
poorish نسبتا ضعیف
prettyish نسبتا زیبا
considerably نسبتا"زیاد
stiffish نسبتا سخت
thinnish نسبتا لاغر
smallish نسبتا کوچک
biggish نسبتا بزرگ
largish نسبتا بزرگ
darkish نسبتا تاریک
andante نسبتا ملایم
somedeal اندکی نسبتا
slowish نسبتا کند
andante نسبتا اهسته
youngish نسبتا جوان
lightish نسبتا سبک
lightish نسبتا روشن
thickly نسبتا ضخیم
goodish نسبتا خوب
hypothermal نسبتا گرم
coolish نسبتا خنک
enough باندازهء کافی نسبتا
partly نسبتا دریک جزء
sweetish چیز نسبتا شیرین
flattish نسبتا خنک یابیمزه
heavy-set چهارشانه و نسبتا چاق
good معتبر موجه نسبتا" زیاد
large scale نسبتا زیاد بمعیار وسیع
deprossion منطقهای با فشار بارومتری نسبتا کم
large-scale نسبتا زیاد بمعیار وسیع
gambusia ماهی ابنوس قسمتهای نسبتا گرمسیر
clothesline ضربه نسبتا"مستقیم نزدیک زمین
gallinipper حشره گزنده نسبتا بزرگ سرخک
orthocephalic دارای سر نسبتا کوتاه وصورت پهن
wind shadow منطقه اب نسبتا راکد در سمت پناهگاه قایق از باد
acerbic <adj.> انتقاد هوشندانه و در عین حال نسبتا ظالمانه از کسی یا چیزی
anthracite زغال سنگ نسبتا خالص که حاوی تاحدود 59% کربن میباشد
ectoplasm طبقه خارجی سیتوپلاسم که بدون دانه و نسبتا سفت است برون مایه
mean sea level ارتفاع متوسط از سطح دریا ارتفاع متوسط اب دریا
chrome dyes کرم یا گروهی از رنگینه های شیمیایی که به همراه دی کرومات پتاسیم در رنگرزی پشم به کار رفته و رنگ نسبتا پایداری بوجود می آورند
p channel mos تکنولوژی نیمه هادی اکسیدفلزی نسبتا" قدیمی برای دستگاههایی که با تکنولوژی LSI ساخته شده اند
modals متوسط
modal متوسط
medium متوسط
intermediate متوسط
average limit of ice حد متوسط یخ
tolerable متوسط
mesne متوسط
mediums متوسط
mediocre متوسط
life expectancies سن متوسط
life expectancy سن متوسط
osculant متوسط
moderate متوسط
moderated متوسط
medium gravle شن متوسط
moderating متوسط
meant متوسط
moderates متوسط
intermedial متوسط
mean متوسط
average متوسط
average حد متوسط
averaged متوسط
averaged حد متوسط
meaner متوسط
meanest متوسط
averaging حد متوسط
averages متوسط
averages حد متوسط
averaging متوسط
jijim [cicim] جاجیم [دست بافته های نسبتا زبر که به شاه سون نیز شناخته شده و بصورت راه راه و پود نما بافته می شود.]
mean variation تغییر متوسط
m.f. بسامد متوسط
mean value مقدار متوسط
mean time ساعت متوسط
mean time زمان متوسط
m.f. فرکانس متوسط
mean stress خستگی متوسط
mean speed سرعت متوسط
mean daily متوسط روزانه
subaverage زیر حد متوسط
mean price قیمت متوسط
mean deviation انحراف متوسط
mean life عمر متوسط
mean income درامد متوسط
intermediately بطور متوسط
intermediate pressure فشار متوسط
averagly بطور متوسط
middlingly بطور متوسط
averagely بطور متوسط
average speed سرعت متوسط
average voltage ولتاژ متوسط
average variable cost هزینه متوسط
average value مقدار متوسط
average total cost هزینه متوسط کل
weighted average متوسط وزنی
intermediate lampholder سر پیچ متوسط
intermediate hurdle مانع متوسط
intermediate high voltage line خط فشار متوسط
intermediate contrast تغایر متوسط
girder bridge پل بیلی متوسط
mean chord وتر متوسط
mean velocity سرعت متوسط
sort of بمقدار متوسط
moderate speed سرعت متوسط
over-average <adj.> بالاتر از حد متوسط
middle price قیمت متوسط
above average <adj.> بیشتر از حد متوسط
mid range برد متوسط
sort of بمیزان متوسط
above-average <adj.> بیشتر از حد متوسط
over-average <adj.> بیشتر از حد متوسط
above-average <adj.> بالاتر از حد متوسط
monthly average متوسط ماهیانه
above average <adj.> بالاتر از حد متوسط
secondarily بطور متوسط
true power توان متوسط
on the a بطور متوسط
medium voltage ولتاژ متوسط
medium scale در مقیاس متوسط
median gray خاکستری متوسط
medially بطورمیانه یا متوسط
a modest income درآمدی متوسط
every Tom, Dick and Harry <idiom> طبقه متوسط
a medium sized car یک اتومبیل متوسط
median income درامد متوسط
mediterranean sea بحر متوسط
medium frequency بسامد متوسط
medium cloud ابرهای متوسط
above average <adj.> بیش از حد متوسط
above-average <adj.> بیش از حد متوسط
medium carbon steel فولادباکربن متوسط
medium artillery توپخانه متوسط
over-average <adj.> بیش از حد متوسط
medial میانه متوسط
average cost هزینه متوسط
duffers بازیگر متوسط
halftone رنگ متوسط
halftones رنگ متوسط
par میزان متوسط
middle class طبقه متوسط
middle classes طبقه متوسط
average flow جریان متوسط
medium wave موج متوسط
thins تیم متوسط
averaging مقدار متوسط
thin تیم متوسط
average latency تاخیر متوسط
average latency رکود متوسط
thinned تیم متوسط
thinners تیم متوسط
thinnest تیم متوسط
average input نهاده متوسط
average depth عمق متوسط
average conditions شرایط متوسط
midway متوسط میانجی
life expectancies عمر متوسط
life expectancy عمر متوسط
mean depth عمق متوسط
average deviation انحراف متوسط
normal میانه متوسط
average expense هزینه متوسط
mediocrity اندازه متوسط
medium متوسط معتدل
average efficiency بازده متوسط
average discharge بده متوسط
medium مقدار متوسط
mediums مقدار متوسط
average life عمر متوسط
averages میانه متوسط
average yield بازده متوسط
average product محصول متوسط
mean میانه متوسط
duffer بازیگر متوسط
averaged مقدار متوسط
average return بازده متوسط
meaner میانه متوسط
average productivity بازدهی متوسط
average مقدار متوسط
meanest میانه متوسط
average price قیمت متوسط
average میانه متوسط
averaging میانه متوسط
average product تولید متوسط
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com