Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (7 milliseconds)
English
Persian
to think ill of any one
نسبت به کسی بد گمان
Other Matches
leverage
نسبت بدهی به دارائی خالص تغییر نسبت غیر معین
lift fan
توربوفنی که با نسبت کنارگذارزیاد تنها بمنظور افزایش نسبت برا به تراست بکاررود
ohm's law
جریان در یک مدار با ولتاژ نسبت مستقیم وبا مقاومت نسبت عکس دارد
liftjet
توربوفن یا توربوجتی بسیارسبک وزنی با نسبت کنارگذرکم که تنها بمنظور افزایش نسبت برا به تراست بکارمیرود
attributable
قابل نسبت دادن نسبت دادنی
prorata
برحسب نسبت معین بهمان نسبت
nationallism
مکتب ملیت اعتقاد به برتری یک ملت نسبت به ملل دیگر و لزوم وفاداری مطلق هر تابع نسبت به ملیت خود
guesses
گمان
surmising
گمان
guessed
گمان
opinions
گمان
guess
گمان
conjecture
گمان
idea
گمان
opinion
گمان
ideas
گمان
thoughts
گمان
thought
گمان
assumption
گمان
surmises
گمان
impressions
گمان
they suspect him of lying
گمان
surmised
گمان
impression
گمان
surmise
گمان
aim
گمان جهت
aimed
گمان جهت
aims
گمان جهت
suspects
گمان کردن
reckon
گمان کردن
believed
گمان داشتن
think
گمان کردن
suspecting
گمان کردن
suspect
گمان کردن
doubted
گمان دودلی
doubting
گمان دودلی
doubts
گمان دودلی
supposing
گمان کردن
supposes
گمان کردن
suppose
گمان کردن
reckoned
گمان کردن
reckons
گمان کردن
believes
گمان داشتن
thinks
گمان کردن
believe
گمان داشتن
belief
ایمان گمان
conjecture
گمان بردن
estimation
حدس گمان
estimations
حدس گمان
supposable
گمان کردن
wis
گمان کردن
doubt
گمان دودلی
dubitation
گمان شک داشتن
suppositions
گمان پندار
dubitate
گمان چیزنامعلوم
i suppose so
گمان میکنم
supposition
گمان پندار
i do not think so
گمان نمیکنم
trusting
نیک گمان
to believe wrong
اشتباه گمان کردن
surmising
گمان بردن حدس
think well of
خوش گمان بودن به
surmises
گمان بردن حدس
i have a hunch that
سخت گمان دارم که
surmised
گمان بردن حدس
surmise
گمان بردن حدس
hunch player
شرطبند از روی حدس و گمان
open hearted
راست باز خوش گمان
i shoudel hardly think so
گمان نمیکنم اینطور باشد
outguess
در حدس و گمان برتری داشتن بر
i suspect him to be a liar
گمان میکنم دروغگو باشد
bark up the wrong tree
<idiom>
[درمورد چیزی گمان اشتباه کردن]
to think well of a person
درباره کسی خوش گمان بودن
Santa Claus
شخص موهومی که کودکان گمان میبرند درشب عیدمیلادمسیح میاید
venriloquism
سخن گفتن بدانسان که گمان کنندصداازجای ....دهان بیرون میاید
pale face
سفید پوست لقبی است که گمان می کنندسرخ پوستان امریکایی بمردم سفیدپوست
proportional
به نسبت
relational
نسبت
as compared to
نسبت به
apropos of
نسبت به
the rat of to
نسبت دو به سه
t ratio
نسبت تی
ratio
نسبت
format
نسبت
proportion
نسبت
proportions
نسبت
ratios
نسبت
in respect of
نسبت به
uncross
نسبت
in the ratio of
به نسبت
in proprotion to
نسبت به
rate
نسبت
in respect of
به نسبت
towards
نسبت به
in relation to
نسبت به
in regard to
نسبت به
in regard of
نسبت به
in connexion with
نسبت به
rates
نسبت
cognation
نسبت
rapport
نسبت
to
تا نسبت به
with respect to
نسبت به
quotients
نسبت
bearing
نسبت
relation
نسبت
quotient
نسبت
than
نسبت به
respects
نسبت
In what proportion ?
به چه نسبت ؟
respect
نسبت
In the ration lf one to ten .
به نسبت یک به ده
formats
نسبت
kinship
نسبت
oxygen ration
نسبت اکسیژن
imputable
نسبت دادنی
progenitorship
نسبت جدی
gyromagnetic ratio
نسبت ژیرومغناطیسی
he is faithful to me
نسبت به من باوفاست
current ratio
نسبت جاری
factor proportion
نسبت عوامل
hit ratio
نسبت اصابت
acidity coefficient
نسبت اکسیژن
recycle ratio
نسبت بازگردانی
recycling ratio
نسبت بازگردانی
reduction ratio
نسبت کاهش
feedback ratio
نسبت پس خوراند
abundance
نسبت فراوانی
distribution ratio
نسبت توزیع
error ratio
نسبت خطا
transformer ratio
نسبت مبدل
ratio of transformer
نسبت مبدل
ratio detector
اشکارساز نسبت
abundance ratio
نسبت فراوانی
absorption ratio
نسبت جذب
progressive ratio
نسبت تصاعدی
prorenata
نسبت موافق
fineness ratio
نسبت فرافت
glide ratio
نسبت سریدن
deposit ratio
نسبت سپرده
proximity of blood
قرابت نسبت
visibility
نسبت دید
cost benefit ratio
نسبت فایده
activity ratio
نسبت فعالیت
operating ratio
نسبت عملیاتی
inverse ratio or proportion
نسبت معکوس
inverse ratio
نسبت معکوس
bypass ratio
نسبت کنارگذاری
ionic ratio
نسبت یونی
lay to
نسبت دادن به
bear on
نسبت داشتن
one's complement
متمم نسبت به یک
baud rate
نسبت باود
liquidity ratio
نسبت نقدینگی
magnetogyric ratio
نسبت ژیرومغناطیس
mobility ratio
نسبت تحرک
ascribable
نسبت دادنی
aspect ratio
نسبت صفحه
nines complement
متمم نسبت به 9
aspect ratio
نسبت تصویر
mole ratio
نسبت مولی
aspect ratio
نسبت دید
cash ratio
نسبت نقدینگی
correlation ratio
نسبت همبستگی
price ratio
نسبت قیمت
control ratio
نسبت فرمان
image ratio
نسبت تصویر
contact ratio
نسبت تماس
impedance ratio
نسبت امپدانس
concentration ratio
نسبت تمرکز
advalorem
به نسبت قیمت
affine
نسبت سلبی
affine
نسبت ازدواجی
porosity
نسبت روزنه ها
compression ratio
نسبت تراکم
imputation
نسبت دادن
impluse ratio
نسبت ضربه
impluse ratio
نسبت ایمپولز
in d. of
با بی اعتنایی نسبت به
assion
نسبت دادن
relativization
نسبت دادن
credited
نسبت دادن
imputed
نسبت دادن
impute
نسبت دادن
to put down
نسبت دادن
regarded
باره نسبت
regards
باره نسبت
attribution
نسبت دادن
imputes
نسبت دادن
crediting
نسبت دادن
regard
باره نسبت
credits
نسبت دادن
to behave toward
رفتارکردن نسبت به
to do by
رفتارکردن نسبت به
into
نسبت به مقارن
relation
رابطه نسبت
imputing
نسبت دادن
transformation ratio
نسبت تبدیل
feedback ratio
نسبت فیدبک
ascribe
نسبت دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com