English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
activity ratio نسبت فعالیت
Search result with all words
file activity ratio نسبت فعالیت پرونده
Other Matches
leverage نسبت بدهی به دارائی خالص تغییر نسبت غیر معین
lift fan توربوفنی که با نسبت کنارگذارزیاد تنها بمنظور افزایش نسبت برا به تراست بکاررود
ohm's law جریان در یک مدار با ولتاژ نسبت مستقیم وبا مقاومت نسبت عکس دارد
liftjet توربوفن یا توربوجتی بسیارسبک وزنی با نسبت کنارگذرکم که تنها بمنظور افزایش نسبت برا به تراست بکارمیرود
prorata برحسب نسبت معین بهمان نسبت
attributable قابل نسبت دادن نسبت دادنی
nationallism مکتب ملیت اعتقاد به برتری یک ملت نسبت به ملل دیگر و لزوم وفاداری مطلق هر تابع نسبت به ملیت خود
exercise فعالیت
exercised فعالیت
exercises فعالیت
activeness فعالیت
activation فعالیت
function فعالیت
functioned فعالیت
activities فعالیت
functions فعالیت
acting فعالیت
actuality فعالیت
activity فعالیت
stirs فعالیت
stirrings فعالیت
stirred فعالیت
stir فعالیت
operating level سطح فعالیت
activation به فعالیت دراوردن
on stream درحال فعالیت
advertising campaign فعالیت تبلیغاتی
activity wheel گردونه فعالیت
activity of soil فعالیت خاک
turn over عایدی فعالیت
optical activity فعالیت نوری
operational environment محیط فعالیت
critical activity فعالیت بحرانی
somatotonia فعالیت گرایی
somatotonic فعالیت گرا
activity coefficient ضریب فعالیت
activity cycle چرخه فعالیت
operant فعالیت کننده
activity drive سائق فعالیت
activity light چراغ فعالیت
activity quotient بهر فعالیت
reactivation فعالیت مجدد
activity rate نرخ فعالیت
random activity فعالیت تصادفی
activity time زمان هر فعالیت
inaction بدون فعالیت
publicity drive فعالیت تبلیغاتی
off year سال کم فعالیت
inactivity عدم فعالیت
low activity فعالیت پایین
activity chart نمودار فعالیت
hey day روز پر فعالیت
events عمل یا فعالیت
event عمل یا فعالیت
venture فعالیت اقتصادی
ventured فعالیت اقتصادی
venturing فعالیت اقتصادی
ventures فعالیت اقتصادی
activity analysis تحلیل فعالیت
activate به فعالیت پرداختن
politicking فعالیت سیاسی
activated به فعالیت پرداختن
cerebration فعالیت مغزی
activates به فعالیت پرداختن
business activity فعالیت بازرگانی
activating به فعالیت پرداختن
auxiliary activity فعالیت فرعی
class ii activity فعالیت امادی طبقه 2
seismism فعالیت لزرشی وارتعاشی
pickup تجدید فعالیت چیدن
sphere مرتبه حدود فعالیت
self activity فعالیت خود بخود
muzzling مانع فعالیت شدن
muzzle مانع فعالیت شدن
muzzles مانع فعالیت شدن
muzzled مانع فعالیت شدن
backgrounds فعالیت ارتباط دادهای
background فعالیت ارتباط دادهای
electioneer فعالیت انتخاباتی کردن
spheres مرتبه حدود فعالیت
deactivating group گروه کم کننده فعالیت
orbited دور حدود فعالیت
slump کاهش فعالیت رکود
trade cycle دوره فعالیت تجاری
efficiency فعالیت مفید بازده
activity sampling نمونه گیری از فعالیت
slumped کاهش فعالیت رکود
slumping کاهش فعالیت رکود
slumps کاهش فعالیت رکود
keep the ball rolling <idiom> اجازه فعالیت دادن
class i activity فعالیت امادی طبقه 1
byways کار یا فعالیت جنبی
orbits دور حدود فعالیت
byway کار یا فعالیت جنبی
form سابقه فعالیت اسب
orbit دور حدود فعالیت
formed سابقه فعالیت اسب
in the swim <idiom> درکاری فعالیت داشتن
gross motor activity فعالیت حرکت عمده
activity group therapy درمان با فعالیت گروهی
business cycle دور فعالیت بازرگانی
forms سابقه فعالیت اسب
latest finish time دیرترین زمان ختم یک فعالیت
hyperthyroid ازدیاد فعالیت غذه درقی
precipitancy شتابزدگی عمل یا فعالیت رسوبی
force activity designator شماره ترتیب فعالیت یکان
gastrovascular دارای فعالیت درمعده ورگها
precipitance شتابزدگی عمل یا فعالیت رسوبی
activation کنش ور سازی ایجاد فعالیت
extra-curricular فعالیت جنسی خارج از ازدواج
work in با فعالیت و کوشش راه بازکردن
abuzz <adj.> پر از سرو صدا، فعالیت و هیجان
activating effect of functional group گروه زیاد کننده فعالیت
to work at a high pressure با فشار یا فعالیت زیاد کارکردن
activity designator شاخص فعالیت یکان یا قسمت
scope for one's energies میدان برای ابراز فعالیت
hyperactive دارای فعالیت بیش ازاندازه
biogenic محصول فعالیت موجودات زنده
early start زودترین زمان شروع یک فعالیت
early finish زودترین زمان ختم یک فعالیت
take the bull by the horns <idiom> چند نوع فعالیت داشتن
biological half time زمان فعالیت یک عامل میکروبی
pyroclastic تشکیل شده در اثر فعالیت اتشفشانی
hardball فعالیت سخت و عاری از ملاحظه و مروت
clip someone's wings <idiom> محدود کردن فعالیت یاامکانات شخصی
biological half time زمان امکان فعالیت عامل میکربی
home range جای محدود برای فعالیت حیوانات
pyrochemical وابسته به فعالیت شیمیایی درگرمای زیاد
thermodynamics مبحث فعالیت مکانیکی ورابطه ان باحرارت
euthenics مبجث رفاه و زندگی برای فعالیت صحیح
academia حیطه ای از فعالیت ها و کار مرتبط با تحصیل در دانشگاه
dies non روزی که فعالیت اقتصادی دران انجام نگیرد
cerebrate فعالیت مغزی را نشان دادن فکر کردن
canvass برای جمع اوری اراء فعالیت کردن
canvassed برای جمع اوری اراء فعالیت کردن
canvasses برای جمع اوری اراء فعالیت کردن
duration براوردی از زمان لازم جهت انجام یک فعالیت
dog days چله تابستان دوران رکود و عدم فعالیت
to phase out their activities فعالیت های خود را به تدریج قطع کردن
canvassing برای جمع اوری اراء فعالیت کردن
depressant دژم ساز عامل کاهش دهنده فعالیت بدنی
Appetite comes with eating. <proverb> با پیش رفت فعالیت تمایل افزایش می یابد. [ضرب المثل]
downtime پریودی که تجهیزات موردنظردراثر نقص فنی از فعالیت بازمانده است
parabiosis برگشت ووقفه فعالیت حیاتی موجود فرونشستگی احساسات یافعالیت
front de liberation national فعالیت می کرد و در حال حاضر تنها حزب سیاسی الجزایر است
hands-on تعیین یک فعالیت یا اموزش که باعملکرد واقعی قطعهای ازسخت افزار درگیر است
hands on تعیین یک فعالیت یا اموزش که باعملکرد واقعی قطعهای ازسخت افزار درگیر است
academe فعالیت هایی که اساتید دانشگاهی انجام می دهند نظیر نوشتن مقاله، تدریس و غیره
resource leveling زمان بندی فعالیت ها بازمان شناور به منطور بهینه سازی بهره گیری از منابع
free float مدت زمانی که یک فعالیت را میتوان به تعویق انداخت بدون اینکه در سایرفعالیتها اثر کند
half life period مدت زمان لازم برای فعالیت یک ماده رادیواکتیو است که به نصف مقدار اولیه خود کاهش یابد
suppression خنثی کردن یک یکان از نظر اتش یا فعالیت سرکوبی اتش
pilot method عمل ازمایش سیستم کامپیوتری در یک ناحیه بجای ازمایش ان در محدوده گستردهای از فعالیت ها
to تا نسبت به
in the ratio of به نسبت
in respect of نسبت به
in respect of به نسبت
in relation to نسبت به
in regard to نسبت به
in regard of نسبت به
in proprotion to نسبت به
in connexion with نسبت به
proportional به نسبت
cognation نسبت
as compared to نسبت به
apropos of نسبت به
rapport نسبت
proportions نسبت
with respect to نسبت به
In the ration lf one to ten . به نسبت یک به ده
In what proportion ? به چه نسبت ؟
format نسبت
formats نسبت
ratio نسبت
towards نسبت به
t ratio نسبت تی
relational نسبت
the rat of to نسبت دو به سه
quotients نسبت
quotient نسبت
bearing نسبت
uncross نسبت
respect نسبت
respects نسبت
than نسبت به
proportion نسبت
kinship نسبت
ratios نسبت
rate نسبت
rates نسبت
relation نسبت
counter air عملیات ضدهواپیمایی عملیات ضد فعالیت هوایی دشمن
shunt ratio نسبت شنت
to behave toward رفتارکردن نسبت به
cost benefit ratio نسبت فایده
there is nothing wanting چیزی کم نسبت
current ratio نسبت جاری
baud rate نسبت باود
ten's complement متمم نسبت به 01
to do by رفتارکردن نسبت به
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com