English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (23 milliseconds)
English Persian
push نشاندن فشار دادن
pushed نشاندن فشار دادن
pushes نشاندن فشار دادن
Other Matches
pushed جای دادن نشاندن
push جای دادن نشاندن
pushes جای دادن نشاندن
yerk فشار دادن
press فشار دادن
hustle فشار دادن
hustled فشار دادن
pushes فشار دادن
pinches فشار دادن
hustles فشار دادن
hustling فشار دادن
pinch فشار دادن
push فشار دادن
force فشار دادن
forcing فشار دادن
forces فشار دادن
pushing فشار دادن
pushed فشار دادن
presses فشار دادن
squeeze چلاندن فشار دادن
press فشار دادن با انگشتان
clamped بندزدن فشار دادن
clamp بندزدن فشار دادن
squeezes چلاندن فشار دادن
squeezed چلاندن فشار دادن
squeezing چلاندن فشار دادن
clamping بندزدن فشار دادن
trigger squeeze فشار دادن ماشه
clamps بندزدن فشار دادن
presses فشار دادن با انگشتان
tension بحران تحت فشار قرار دادن
to poke somebody کسی را با نوک انگشت فشار دادن
to prod somebody کسی را با نوک انگشت فشار دادن
tensions بحران تحت فشار قرار دادن
suppresses مانع شدن تحت فشار قرار دادن
pushbutton آنچه با فشار دادن یک دکمه کار کند
suppressing مانع شدن تحت فشار قرار دادن
suppress مانع شدن تحت فشار قرار دادن
attacks فشار برای پایان دادن به عمل یک بازیگر کریکت
attacked فشار برای پایان دادن به عمل یک بازیگر کریکت
To try to strangle someone . گلوی کسی را فشار دادن ( بقصد خفه کردن )
attack فشار برای پایان دادن به عمل یک بازیگر کریکت
to make a typing error [mistake] اشتباه روی دکمه ای فشار دادن [کلید یا تلفن]
to make a typo [American E] اشتباه روی دکمه ای فشار دادن [کلید یا تلفن]
to hit the wrong key [on the PC/phone/calculator] اشتباه روی دکمه ای فشار دادن [کلید یا تلفن]
clicking فشار دادن دکمه بالای دستگاه ماوس paste and cut
embattle حاضر بجنگ شدن تحت فشار شدید قرار دادن
clicks صدای کوتاه مدت برای بیان فشار دادن یک کلید
clicked صدای کوتاه مدت برای بیان فشار دادن یک کلید
thrusting فشار دادن به اسکیت برای سرخوردن راست کردن بازو
thrusts فشار دادن به اسکیت برای سرخوردن راست کردن بازو
thrust فشار دادن به اسکیت برای سرخوردن راست کردن بازو
click صدای کوتاه مدت برای بیان فشار دادن یک کلید
superinduce تخحت فشار قرار گرفتن کشیدن یا گذاشتن یا جا دادن تجدید فراش کردن
to press the button دکمه را فشار دادن در راه انداختن چیزی یا کاری پیش قدم شدن
cabin pressure فشار مطلق داخل هواپیما اختلاف فشار بین کابین واتمسفر پیرامون
glides حمله با سر دادن شمشیرروی شمشیر حریف ارام دویدن برای فشار نهایی چرخش به دور میله بارفیکس
glided حمله با سر دادن شمشیرروی شمشیر حریف ارام دویدن برای فشار نهایی چرخش به دور میله بارفیکس
glide حمله با سر دادن شمشیرروی شمشیر حریف ارام دویدن برای فشار نهایی چرخش به دور میله بارفیکس
f key برنامه کمکی مکینتاش که توسط فشار دادن کلیدهای Command و Shift باکلیدهای عددی از صفر تا 9اجرا میشود
pressurized cabin اطاق فشار هوای هواپیما کابین فشار
compensating relief valve شیر رها کننده فشار با شیرترمواستاتیک برای کاهش فشار تنظیم شده هنگامیکه روغن داغ است
pushed فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
push فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushes فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pitot static system سیستم نشان دهندهای که باترکیبی از فشار محلی تغذیه میشود اختلاف این دو فشار باسرعت نسبی فاهری متناسب است
pore pressure فشارمنفذی فشار اب منفذی فشار خنثی
pressure breathing تنفس مصنوعی دادن با تولیداختلاف فشار هوا دستگاه تنفس یدکی اکسیژن برای خلبان
cabin pressurization safety valve شیری مرکب از شیر خلاص فشار و خلاء و شیر تخلیه برای جلوگیری از افزایش بیش از حد فشار داخل کابین
compressor pressure ratio نسبت فشار سیال بعد ازکمپرسوز یا در خروجی ان به فشار سیال قبل از ورودیا در ورودی ان
isopiestic دارای فشار یکسان خط هم فشار
imprint نشاندن
enchase نشاندن
immigrated نشاندن
engrain نشاندن
to make sit نشاندن
setting نشاندن
settings نشاندن
immigrates نشاندن
immigrating نشاندن
infix نشاندن
imprints نشاندن
immigrate نشاندن
imprinted نشاندن
insculp نشاندن
stud نشاندن
setting up نشاندن
set down نشاندن
pushing نشاندن
set نشاندن
sets نشاندن
embed نشاندن
settle نشاندن
embeds نشاندن
settles نشاندن
inlay : نشاندن
inlaying : نشاندن
to set down نشاندن
inlays : نشاندن
push instruction دستورالعمل نشاندن
mollifies فرو نشاندن
reseated دوباره نشاندن
set نشاندن کارگذاشتن
mollify فرو نشاندن
to imprint on the mind در خاطر نشاندن
reseats دوباره نشاندن
reseating دوباره نشاندن
to lay it on thick فرو نشاندن
mollifying فرو نشاندن
mollified فرو نشاندن
ground به گل نشاندن ناو
route به زمین نشاندن
molify فرو نشاندن
routes به زمین نشاندن
remitting فرو نشاندن
remitted فرو نشاندن
remits فرو نشاندن
seat جایگاه نشاندن
seated جایگاه نشاندن
seats جایگاه نشاندن
remit فرو نشاندن
inthrone بر تخت نشاندن
setting up نشاندن کارگذاشتن
sets نشاندن کارگذاشتن
preset از پیش نشاندن
upending راست نشاندن
graved نشاندن جایگیر
reseat دوباره نشاندن
relieves فرو نشاندن
upends راست نشاندن
quashes فرو نشاندن
upended راست نشاندن
fight the fire اتش نشاندن
retreat عقب نشاندن
retreated عقب نشاندن
relieve فرو نشاندن
setbacks عقب نشاندن
retreating عقب نشاندن
quenched فرو نشاندن
quenches فرو نشاندن
quash فرو نشاندن
engraft نشاندن جادادن
unset باز نشاندن
to stamp out فرو نشاندن
retreats عقب نشاندن
setback عقب نشاندن
relieving فرو نشاندن
upend راست نشاندن
quashed فرو نشاندن
quench فرو نشاندن
low head plant نیروگاه ابی فشار ضعیف تاسیسات فشار ضعیف
inscribe حکاکی کردن نشاندن
propitiated خشم را فرو نشاندن
plasma plating نشاندن پوشش نسوز
chairs برکرسی یاصندلی نشاندن
propitiates خشم را فرو نشاندن
propitiate خشم را فرو نشاندن
propitiating خشم را فرو نشاندن
chair برکرسی یاصندلی نشاندن
transplants درجای دیگری نشاندن
transplanting درجای دیگری نشاندن
chaired برکرسی یاصندلی نشاندن
chairing برکرسی یاصندلی نشاندن
reseats در جای دیگر نشاندن
inscribes حکاکی کردن نشاندن
inscribed حکاکی کردن نشاندن
transplant درجای دیگری نشاندن
reseated در جای دیگر نشاندن
to contain one's anger خشم خودرافرو نشاندن
upends بر روی پایه نشاندن
reseat در جای دیگر نشاندن
transplanted درجای دیگری نشاندن
upend بر روی پایه نشاندن
inscribing حکاکی کردن نشاندن
up end راست نشاندن یا واداشتن
upended بر روی پایه نشاندن
upending بر روی پایه نشاندن
reseating در جای دیگر نشاندن
to pile up a ship کشتی را بخاک نشاندن
suppresses توقیف کردن فرو نشاندن
routes به خاک نشاندن تثبیت کردن
enthrone برتخت سلطنت نشاندن بلندکردن
suppress توقیف کردن فرو نشاندن
enthroning برتخت سلطنت نشاندن بلندکردن
route به خاک نشاندن تثبیت کردن
enthrones برتخت سلطنت نشاندن بلندکردن
enthroned برتخت سلطنت نشاندن بلندکردن
to have the final [last] word <idiom> حرف خود را به کرسی نشاندن
embower درداربست جادادن در سایبان نشاندن
suppressing توقیف کردن فرو نشاندن
crimping نشاندن گلوله روی پوکه
drives عقب نشاندن بیرون کردن
drive عقب نشاندن بیرون کردن
engraves گراور کردن نشاندن جایگیر ساختن
to r. aking کسی رادوباره به تخت پادشاهی نشاندن
ground بگل نشاندن اصول نخستین را یاددادن
engrave گراور کردن نشاندن جایگیر ساختن
engraved گراور کردن نشاندن جایگیر ساختن
piezoelectric ویژگی برخی کریستالها که به هنگام اعمال ولتاژ به انهاتحت فشار قرار می گیرند یابه هنگام قرار گرفتن درمعرض فشار مکانیکی یک ولتاژ تولید می کنند
to inlay anything with gems چیزیرا گوهرنشان کردن گوهر در چیزی نشاندن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com