English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English Persian
to register with the police نشانی خود را در اداره پلیس ثبت کردن [نقل منزل]
Other Matches
to call 911 [American English] تلفن اضطراری کردن [به پلیس یا آتش نشانی]
policed بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
police بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
polices مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
polices بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
police مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
policed مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
police state اداره کشور بوسیله نیروی پلیس
police states اداره کشور بوسیله نیروی پلیس
fire stations اداره اتش نشانی
fire station اداره اتش نشانی
fire department اداره اتش نشانی
fire departments اداره اتش نشانی
police district ایستگاه پلیس [در منطقه ای که پلیس پاسخگو باشد]
precinct [American E] ایستگاه پلیس [در منطقه ای که پلیس پاسخگو باشد]
district ایستگاه پلیس [در منطقه ای که پلیس پاسخگو باشد]
policing district ایستگاه پلیس [در منطقه ای که پلیس پاسخگو باشد]
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
yamen اداره یا مقام رسمی مندرین یا کارمند دارای رتبه اداره دولتی
nark مامور خفیه پلیس جاسوسی کردن
to report to the police خود را به پلیس معرفی کردن [بخاطر خلافی]
fire fighting اتش نشانی کردن
acknowledge اعلام نشانی کردن
acknowledging اعلام نشانی کردن
acknowledges اعلام نشانی کردن
to report somebody [to the police] for breach of the peace از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن [به پلیس] شکایت کردن
authentication تعیین اعتبار و صحت اسناد اعلام نشانی کردن
to register [with a body] اسم نویسی کردن [خود را معرفی کردن] [در اداره ای] [اصطلاح رسمی]
totalitarianize تبدیل بحکومت یکه تاز کردن بصورت حکومت مطلقه واستبدادی اداره کردن
administers :اداره کردن
mishandling بد اداره کردن
mishandles بد اداره کردن
mishandled بد اداره کردن
misgovern بد اداره کردن
man اداره کردن
maladminister بد اداره کردن
administering :اداره کردن
administrations اداره کردن
administered :اداره کردن
administration اداره کردن
administer اداره کردن
officiate اداره کردن
direct اداره کردن
operates اداره کردن
operate اداره کردن
rule اداره کردن
helms اداره کردن
helm اداره کردن
runs اداره کردن
directed اداره کردن
directs اداره کردن
mans اداره کردن
officiated اداره کردن
officiates اداره کردن
officiating اداره کردن
operated اداره کردن
gestion اداره کردن
maintain اداره کردن
manage اداره کردن
run اداره کردن
mishandle بد اداره کردن
manages اداره کردن
wielded اداره کردن
mismanaged بد اداره کردن
managed اداره کردن
mismanage بد اداره کردن
manage اداره کردن
wields اداره کردن
wield اداره کردن
stage manage اداره کردن
conduct اداره کردن
managing اداره کردن
conducted اداره کردن
mismanaging بد اداره کردن
stage-managed اداره کردن
stage-manages اداره کردن
stage-managing اداره کردن
mismanages بد اداره کردن
stage-manage اداره کردن
conducting اداره کردن
conducts اداره کردن
wielding اداره کردن
aminister اداره کردن
policy اداره یاحکومت کردن
manhandles باخشونت اداره کردن
personnel management اداره کردن پرسنلی
manhandling باخشونت اداره کردن
to give somebody the runaround <idiom> کسی را سر به سر کردن [در اداره ای]
manhandled باخشونت اداره کردن
policies اداره یاحکومت کردن
manhandle باخشونت اداره کردن
manageable قابل اداره کردن
steered حکومت اداره کردن
steer حکومت اداره کردن
steers حکومت اداره کردن
scotland yard اداره مرکزی جدیدی برای شهربانی لندن در کناررود تایمز بنا شده است اداره جنایی که نام اختصاری ان cid میباشد نیز جزء این سازمان است
superintending ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
engineers اداره کردن طرح کردن و ساختن
superintend ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
directing اداره کردن روانه کردن وسایل
superintends ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
engineer اداره کردن طرح کردن و ساختن
superintended ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
engineered اداره کردن طرح کردن و ساختن
conducts اداره کردن کشیده شدن
conducted اداره کردن کشیده شدن
operated اداره کردن راه انداختن
operates اداره کردن راه انداختن
conducting اداره کردن کشیده شدن
hunts اداره کردن تازیها در شکار
hunted اداره کردن تازیها در شکار
hunt اداره کردن تازیها در شکار
maladminister بطور سوء اداره کردن
operate اداره کردن راه انداختن
conduct اداره کردن کشیده شدن
officiating بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
officiates بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
handle اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
Its no joke running a factory . اداره کردن یک کارخانه شوخی نیست
to blunder away بواسطه سوء اداره تلف کردن
to carry oneself خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
handles اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
officiated بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
natarize دفتر اسناد رسمی را اداره کردن
parochiality اداره کردن اموریک بخش یابلوک
officiate بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
regie اداره کردن مالیات مستقیم توسطخود دولت
sponsor سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
To conduct a meeting in an orderly manner. جلسه ای رابا نظم وتر تیب اداره کردن
sponsoring سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
sponsors سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
to shoot oneself in the foot <idiom> بد اداره کردن [چیزی مربوط به خود شخص] [اصطلاح]
execute اداره کردن قانونی کردن
executes اداره کردن قانونی کردن
executing اداره کردن قانونی کردن
chairmen ریاست کردن اداره کردن
chairman ریاست کردن اداره کردن
keeps اداره کردن محافظت کردن
keep اداره کردن محافظت کردن
preside اداره کردن هدایت کردن
presided اداره کردن هدایت کردن
directs اداره کردن هدایت کردن
moderated اداره کردن تعدیل کردن
moderates اداره کردن تعدیل کردن
moderating اداره کردن تعدیل کردن
presiding اداره کردن هدایت کردن
manipulates اداره کردن دستکاری کردن
presides اداره کردن هدایت کردن
direct اداره کردن هدایت کردن
manipulated اداره کردن دستکاری کردن
manipulate اداره کردن دستکاری کردن
directed اداره کردن هدایت کردن
moderate اداره کردن تعدیل کردن
executed اداره کردن قانونی کردن
headquarters اداره کل اداره مرکزی
personnel کارمندان مجموعه کارمندان یک اداره اداره کارگزینی
authentication تعیین نشانی تعیین معرف کردن
constables پلیس
constable پلیس
police dog سگ پلیس
german shepherd سگ پلیس
bobby پلیس
policed پلیس
gendarmes پلیس
cops پلیس
police پلیس
cop پلیس
gendarme پلیس
polices پلیس
K9 [canine] سگ پلیس
bobbies پلیس
guard dog سگ پلیس
paddywagon اتومبیل پلیس
police calls استمداد پلیس
patrol wagon اتومبیل پلیس
plainclothesman پلیس مخفی
frontier police پلیس مرزبانی
police officers افسر پلیس
border guard پلیس مرزبانی
battle lights چراغ پلیس
border police پلیس مرزبانی
patrolmen پلیس گشتی
police office پاسگاه پلیس
shore patrol پلیس ساحلی
police force دادگاه پلیس
police officer مامور پلیس
flatfoot پلیس گشتی
police force نیروی پلیس
police power دادگاه پلیس
police stations ایستگاه پلیس
police stations مرکز پلیس
police station ایستگاه پلیس
patrolman پلیس گشتی
vice squad جوخه پلیس
vice squads جوخه پلیس
runner افسر پلیس
runners افسر پلیس
police officers مامور پلیس
police forces نیروی پلیس
police forces دادگاه پلیس
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com