Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (15 milliseconds)
English
Persian
right on
<idiom>
نشان دادن موافقت (درست است بله)
Other Matches
ground resolution
قدرت نشان دادن قسمتهای کوچک زمین نشان دادن جزئیات زمین
an unerring aim
نشان درست یابی خطا
marks
سیگنال ارسالی که نشان دهنده یک منط قی یا درست است
mark
سیگنال ارسالی که نشان دهنده یک منط قی یا درست است
assents
رضایت دادن موافقت
assenting
رضایت دادن موافقت
assented
رضایت دادن موافقت
consents
موافقت رضایت دادن
assent
رضایت دادن موافقت
consenting
موافقت رضایت دادن
consented
موافقت رضایت دادن
consent
موافقت رضایت دادن
to assent
مورد موافقت قرار دادن
acquiesced
رضایت دادن موافقت کردن
acquiesces
رضایت دادن موافقت کردن
acquiescing
رضایت دادن موافقت کردن
boolean operation
کلمه دودویی که در آن هر بیت نشان دهنده درست یا نادرست است با استفاده از اعداد 0 و 1
flag
یک بیت در کلمه نشان دهنده وضعیت برای نشان دادن وضعیت وسیله
flags
یک بیت در کلمه نشان دهنده وضعیت برای نشان دادن وضعیت وسیله
example is better than precept
نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
televising
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
greaten
درشت نشان دادن اهمیت دادن
illustrate
شرح دادن نشان دادن
illustrating
شرح دادن نشان دادن
illustrates
شرح دادن نشان دادن
agrees
ترتیب دادن درست کردن
organize
تشکیلات دادن درست کردن
organizes
تشکیلات دادن درست کردن
agree
ترتیب دادن درست کردن
agreeing
ترتیب دادن درست کردن
organising
تشکیلات دادن درست کردن
organizing
تشکیلات دادن درست کردن
organises
تشکیلات دادن درست کردن
flag
1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
flags
1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
to spin out
امتداد دادن مفصلا درست کردن
evincing
نشان دادن
demonstrate
نشان دادن
run
نشان دادن
evinces
نشان دادن
actuate
نشان دادن
evinced
نشان دادن
evince
نشان دادن
showŠetc
نشان دادن
demonstrated
نشان دادن
indicate
نشان دادن
runs
نشان دادن
indicated
نشان دادن
adumbrate
نشان دادن
indicates
نشان دادن
imbody
نشان دادن
demonstrating
نشان دادن
demonstrates
نشان دادن
to put forth
نشان دادن
register
نشان دادن
show
نشان دادن
exerting
نشان دادن
to show up
نشان دادن
introduced
نشان دادن
exerted
نشان دادن
ante
نشان دادن
introduce
نشان دادن
exert
نشان دادن
exerts
نشان دادن
registering
نشان دادن
showed
نشان دادن
shows
نشان دادن
introduces
نشان دادن
vision
یا نشان دادن
visions
یا نشان دادن
introducing
نشان دادن
point
نشان دادن
registers
نشان دادن
blazes
باتصویر نشان دادن
prefigure
از پیش نشان دادن
impassibly
بی نشان دادن عاطفه
display
نشان دادن اطلاعات
adumbration
نشان دادن خلاصه
measure
اندازه نشان دادن
prefiguring
از پیش نشان دادن
exemplifying
بانمونه نشان دادن
showdown
نمونه نشان دادن
reacts
واکنش نشان دادن
reacting
واکنش نشان دادن
reacted
واکنش نشان دادن
for crying out loud
<idiom>
نشان دادن عصبانیت
react
واکنش نشان دادن
prefigures
از پیش نشان دادن
prefigured
از پیش نشان دادن
blazed
باتصویر نشان دادن
image
نشان دادن تصویر
marshal
به ترتیب نشان دادن
to hang back
بیمیلی نشان دادن
emote
هیجان نشان دادن
graphs
با نمودار نشان دادن
hang back
بی میلی نشان دادن
graph
با نمودار نشان دادن
pragmatize
واقعی نشان دادن
pretypify
قبلا نشان دادن
louts
نفهمی نشان دادن
marshaled
به ترتیب نشان دادن
marshaling
به ترتیب نشان دادن
marshalled
به ترتیب نشان دادن
blaze
باتصویر نشان دادن
to play fast and loose
بی ثباتی نشان دادن
To assert oneself . To display ones merit .
خودی را نشان دادن
keep at something
پشتکار نشان دادن
decorating
نشان یامدال دادن به
decorates
نشان یامدال دادن به
decorate
نشان یامدال دادن به
cough up
<idiom>
بی تمایلی نشان دادن
marshals
به ترتیب نشان دادن
lout
نفهمی نشان دادن
forces
خشونت نشان دادن
exemplify
بانمونه نشان دادن
exemplifies
بانمونه نشان دادن
exemplified
بانمونه نشان دادن
displaying
نشان دادن اطلاعات
emblems
با علایم نشان دادن
emblem
با علایم نشان دادن
by show of hands
با نشان دادن دست
squirms
ناراحتی نشان دادن
squirming
ناراحتی نشان دادن
forcing
خشونت نشان دادن
force
خشونت نشان دادن
displays
نشان دادن اطلاعات
responds
واکنش نشان دادن
responded
واکنش نشان دادن
squirm
ناراحتی نشان دادن
squirmed
ناراحتی نشان دادن
rubricate
قرمز نشان دادن
televise
با تلویزیون نشان دادن
televises
با تلویزیون نشان دادن
televised
با تلویزیون نشان دادن
displayed
نشان دادن اطلاعات
rubricize
قرمز نشان دادن
respond
واکنش نشان دادن
showdowns
نمونه نشان دادن
playoffs
نشان دادن فیلم
playoff
نشان دادن فیلم
to be illustrative of
با عکس نشان دادن
foreshown
از پیش نشان دادن
televising
با تلویزیون نشان دادن
indexes
نشان دادن بصورت الفبایی
give in
<idiom>
راه را به کسی نشان دادن
historicize
بعنوان تاریخ نشان دادن
indexed
نشان دادن بصورت الفبایی
pictures
سینما با عکس نشان دادن
picture
سینما با عکس نشان دادن
emblematize
بطور کنایه نشان دادن
carry the torch
<idiom>
نشان دادن وفاداری به کسی
examples
بامثال ونمونه نشان دادن
index
نشان دادن بصورت الفبایی
lay down the law
<idiom>
راه را به کسی نشان دادن
chronogram
نشان دادن سنوات تاریخی
to set out
نشان دادن تعیین کردن
earmarks
نشان کردن اختصاص دادن
to give a warm welcome
روی خوش نشان دادن به
to keep one's temper
متین بودن نشان دادن
to screen a scene
در روی پرده نشان دادن
reacted
عکس العمل نشان دادن
show one round
همه جا را به کسی نشان دادن
rogues
رذالت و پستی نشان دادن
give someone the green light
چراغ سبز نشان دادن
charts
بر روی نقشه نشان دادن
projects
فاهر کردن نشان دادن
projected
فاهر کردن نشان دادن
impassibly
بی نشان دادن احساس درد
project
فاهر کردن نشان دادن
overreact
بیخود واکنش نشان دادن
overreacted
بیخود واکنش نشان دادن
overreacting
بیخود واکنش نشان دادن
representation
عمل نشان دادن چیزی
overreacts
بیخود واکنش نشان دادن
representations
عمل نشان دادن چیزی
phew
برای نشان دادن بی تابی
reacting
عکس العمل نشان دادن
reacts
عکس العمل نشان دادن
represent
بیان کردن نشان دادن
represents
بیان کردن نشان دادن
react
عکس العمل نشان دادن
pictured
سینما با عکس نشان دادن
phew
برای نشان دادن بیزاری
charting
بر روی نقشه نشان دادن
To show ones mettle .
غیرت خود را نشان دادن
dogmatize
تعصب مذهبی نشان دادن
charted
بر روی نقشه نشان دادن
chart
بر روی نقشه نشان دادن
example
بامثال ونمونه نشان دادن
turtledove
عزیز محبت نشان دادن
to render homage
تکریم و وفاداری نشان دادن
to pay homage
تکریم و وفاداری نشان دادن
to do homage
تکریم و وفاداری نشان دادن
turtledoves
عزیز محبت نشان دادن
earmark
نشان کردن اختصاص دادن
picturing
سینما با عکس نشان دادن
represented
بیان کردن نشان دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com