English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 210 (3 milliseconds)
English Persian
infringement نقض قانون یا قاعده
infringements نقض قانون یا قاعده
Search result with all words
assertion 1-عبارت برنامه از یک قاعده یا قانون 2-قاعدهای که درست است یا درست فرض میشود
code قانون قاعده مقرر
normalised تحت قانون و قاعده در اوردن هنجار کردن
normalises تحت قانون و قاعده در اوردن هنجار کردن
normalising تحت قانون و قاعده در اوردن هنجار کردن
normalize تحت قانون و قاعده در اوردن هنجار کردن
normalizes تحت قانون و قاعده در اوردن هنجار کردن
rambunctious بی قانون و قاعده
Other Matches
corkscrew rule قاعده پیچ بطری بازکن قاعده چوب پنبه کش
phraseologically ازروی قاعده عبارت سازی به ایین سخن پردازی ازروی قاعده انشا
forced sale فروش چیزی به حکم قانون و به طریقی که قانون معین کرده است
legalism رستگاری از راه نیکوکاری افراط در مراعات قانون اصول قانون پرستی
the law is not retroactive قانون شامل گذشته نمیشود قانون عطف بماسبق نمیکند
code قانون بصورت رمز دراوردن مجموعه قانون تهیه کردن
declaratory statute قانون تاکیدی قانونی است که محتوی مطلب جدیدی نیست بلکه لازم الاجرابودن یک قانون سابق را تاکیدو تصریح میکند
law of procedure قانون اصول محاکمات قانون شکلی
canons قانون کلی قانون شرع
penal statute قانون جزایی قانون مجازات
say's law قانون سی . براساس این قانون
canon قانون کلی قانون شرع
marginal productivity law قانون بازدهی نهائی قانون بهره وری نهائی ب_راساس این ق__انون با اف_زایش یک عامل تولید با ف_رض ثابت بودن سایر ع__وامل تولیدنهائی نهایتا کاهش خواهدیافت
implied trust امانت فرضی حالتی است که کسی به حکم مندرج در قانون و یاجمع شدن شرایطی که قانون پیش بینی کردن عنوان امین می یابد و یا در موردی مسئول تلقی میشود بدون انکه شخصا" به این امرتمایل داشته باشد
the law does not apply to him او مشمول قانون نمیشود قانون شامل او نمیشود
canons قاعده
canon قاعده
principle قاعده
norms قاعده
regulars با قاعده
regularities قاعده
regularity قاعده
desultory بی قاعده
regular با قاعده
nisi قاعده
norm قاعده
rule قاعده
laws قاعده
frame قاعده
law قاعده
loose بی قاعده
formula قاعده
looser بی قاعده
loosest بی قاعده
ruleless بی قاعده
production rule قاعده
irregular بی قاعده
informal بی قاعده
immethodical بی قاعده
formulas قاعده
prior possession قاعده ید
formulae قاعده
regulation قاعده
golden rule قاعده زرین
systems قاعده رویه
phase rule قاعده فاز
menstrual وابسته به قاعده گی
anomalies خلاف قاعده
trapezoidal rule قاعده ذوزنقهای
rule governed قاعده مند
saytzeff's rule قاعده زایتسف
theorem قاعده نکره
theorems قاعده نکره
rule of thumb قاعده سر انگشتی
regulater قاعده گذاشتن
maxims قاعده کلی
menstruating قاعده شونده
sequence rule قاعده توالی
snaggletooth دندان بی قاعده
theorematic مبنی بر قاعده
formulation قاعده سازی
golden rules قاعده زرین
anomaly خلاف قاعده
precept قاعده اخلاقی
precepts قاعده اخلاقی
stare decisis قاعده سابقه
maxim قاعده کلی
markovnikoff's rule قاعده مارکونیکوف
periods قاعده زنان
bredt's rule قاعده برت
kundt's rule قاعده کونت
system قاعده رویه
equity قاعده انصاف
equities قاعده انصاف
irregular خلاف قاعده
heterography املای بی قاعده
huckel's rule قاعده هوکل
formula قاعده رمزی
expansion rule قاعده بسط
cram's rule قاعده کرام
octet rule قاعده هشتایی
formulae قاعده رمزی
formulas قاعده رمزی
formulism قاعده فرمول)
anomalous خلاف قاعده
abnonmally بر خلاف قاعده
absolute legal قاعده تسلیط
hofmann's rule قاعده هوفمان
period قاعده زنان
nitrogen rule قاعده نیتروژن
formularize تحت قاعده در اوردن
chain rule قاعده زنجیری [ریاضی]
base of a triangle قاعده [مثلثی] [ریاضی]
fermi statistics قاعده اماری فرمی
fellowsh قاعده یافتن سودوزیان
L'Hôpital's rule قاعده لوپیتال [ریاضی]
L'Hôpital's rule قاعده هوپیتال [ریاضی]
geodetically موافق قاعده پیمایش
heterotaxis ترتیب خلاف قاعده
systematic قاعده دار با همست
arithmetically منطق قاعده حساب
midpoint rule قاعده نقطه میانی
methodically از روی اسلوب با قاعده
norm قاعده ماخذ قانونی
principle قاعده کلی مرام
axiom بدیهیات قاعده کلی
axioms بدیهیات قاعده کلی
desultorily بدون قاعده پرت
norms قاعده ماخذ قانونی
equation of payments قاعده پیدا کردن
right hand rule قاعده راست گرد
heterotaxy ترتیب خلاف قاعده
rule of three قاعده اربعه متناسبه
foulness سخت دلی کارخلاف قاعده
principle مرام اخلاقی قاعده کلی
ocrea نیام کامل در قاعده دمبرگ
ochrea نیام کامل در قاعده دمبرگ
maxwell boltzmann statistics قاعده اماری ماکسول-بولتسمان
parallelogram law of vectors قاعده متوازی الاضلاع بردارها
to use these rules از این قاعده ها استفاده کردن
axioms قاعده کلی اصل مسلم
axiom قاعده کلی اصل مسلم
The exception proves the rule. استثنا قاعده را ثابت میکند.
master keys قاعده کلی شاه کلید
formulate بشکل قاعده دراوردن یا اداکردن
formulated بشکل قاعده دراوردن یا اداکردن
formulates بشکل قاعده دراوردن یا اداکردن
formulating بشکل قاعده دراوردن یا اداکردن
master key قاعده کلی شاه کلید
calibrates تحت قاعده واصول معینی دراوردن
calibrating تحت قاعده واصول معینی دراوردن
calibrated تحت قاعده واصول معینی دراوردن
fundus قاعده عمق ویا انتهای هر عضومجوفی
left hand rule for electron flow قاعده چپگرد برای جریان الکترون
heteroclite کسیکه کارهایش برخلاف قاعده همگانیست
calibrate تحت قاعده واصول معینی دراوردن
formulation دستور سازی تبدیل به قاعده رمزی
ground rule وفیفه اساسی قاعده و طرز عمل
tumbling verse شعر بی قاعده وبی وزن قدیمی
systematize دارای روش یا قاعده کردن اسلوب دادن به
stare decisis قاعده صدور رای بر مبنای سابقه موجود
right hand rule for electron flow قاعده راست گرد برای جریان الکترون
no punishment law the with inaccordance except قاعده قبح عقاب بلابیان
patterns مجموعهای از خط وط با قاعده و اشکال که مکرر تکرار می شوند
pattern مجموعهای از خط وط با قاعده و اشکال که مکرر تکرار می شوند
the long arm of the law دست قانون [دست قدرتمند قانون]
pacts قاعده عمومی و مطلقی را برقرار وخود را ملزم به رعایت ان می کنند
seed pearl مروارید کوچک وبی قاعده رنگ کمرنگ مایل بخاکستری
pact قاعده عمومی و مطلقی را برقرار وخود را ملزم به رعایت ان می کنند
frequencies تعداد سیکل ها یا دوره زمانی از حالت موج با قاعده که در هر ثانیه تکرار می شوند
frequency تعداد سیکل ها یا دوره زمانی از حالت موج با قاعده که در هر ثانیه تکرار می شوند
quantum meruit کارفرما کاری را که برای انجام دادن به کارگر می داده و قرار می گذاشته که مزد او را برمبنای قاعده فوق بدهد
formulism رعایت کامل فرمول یا قاعده فرمول دوستی
cpu ساعت درونی پردازنده که سیگنال با قاعده را ایجاد میکند که برای کنترل عملیات و ارسال داده در پردازنده است
universal قضیه کلی یا عمومی قاعده کلی
regulation قانون
statute قانون
law of constant heat sumation قانون هس
regardless of the law به قانون
canon قانون
canons قانون
kanoon قانون
rule قانون
nisi قانون
lex قانون
statutes قانون
enacment قانون
code قانون
hess's law قانون هس
acted قانون
laws قانون
act قانون
edicts قانون
legal قانون
edict قانون
legislation قانون
law قانون
asynchronous transmission اطلاعات در فواصل زمانی بدون قاعده و نامنظم به وسیله قراردادن یک بیت شروع قبل از هر کاراکتر ویک بیت خاتمه پس از ان انتقال می یابند
law of election قانون انتخابات
law of recency قانون تاخر
law of gravitation قانون گرانش
law of readiness قانون امادگی
law of effect قانون اثر
law of progression قانون پیشروی
law of nations قانون ملل
law of primacy قانون تقدم
law of frequency قانون بسامد
law of reflection قانون بازتاب
marioote law قانون ماریوت
make law وضع قانون
lextalionis قانون قصاص
gas laws قانون گاز
lenz's law قانون لنتس
lenz' law قانون لنز
legist قانون دان
legislatress قانون گذار زن
legiskative قانون گذار
jurisprudent قانون دان
legislatrix قانون گذار زن
left hand rule قانون دست چپ
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com