Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (23 milliseconds)
English
Persian
transport
نقل وانتقال دادن
transported
نقل وانتقال دادن
transporting
نقل وانتقال دادن
transports
نقل وانتقال دادن
deliver
نقل وانتقال دادن
delivers
نقل وانتقال دادن
Search result with all words
transfuse
چیزی را نقل وانتقال دادن
Other Matches
transfusion
نقل وانتقال
transfusions
نقل وانتقال
cession
نقل وانتقال
communication
نقل وانتقال
toter
نقل وانتقال دهنده
locomotion
تحرک نقل وانتقال
clearings
نقل وانتقال بانکی
clearing
نقل وانتقال بانکی
transmissivity
قابلیت نقل وانتقال
air delivery
نقل وانتقال از راه هوا
viruses
عامل نقل وانتقال امراض
bankable
قابل نقل وانتقال بانکی
virus
عامل نقل وانتقال امراض
airborne
بوسیله هوا نقل وانتقال یافته
ecesis
نقل وانتقال جانور یا گیاه به محیط تازه
alienability
قابلیت نقل وانتقال مالکیت بیگانه سازی
channels
هرگونه نقل وانتقال چیز یااندیشه ونظر و غیره
channel
هرگونه نقل وانتقال چیز یااندیشه ونظر و غیره
channeling
هرگونه نقل وانتقال چیز یااندیشه ونظر و غیره
channeled
هرگونه نقل وانتقال چیز یااندیشه ونظر و غیره
channelled
هرگونه نقل وانتقال چیز یااندیشه ونظر و غیره
down line processor
پردازندهای که در ترمینال یک شبکه ارتباطات قرار دارد وانتقال داده را اسان میکند
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferrying
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to put any one up to something
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
example is better than precept
نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to sue for damages
عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
defined
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
shifted
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televises
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shifts
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televising
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shift
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
formation
سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
expand
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expands
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expanding
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televise
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
adjudging
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
shifting
حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
outdoes
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdo
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
to picture
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
development
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
developments
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
adjudged
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudges
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
allowances
جیره دادن فوق العاده دادن
organizations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization
سازمان دادن ارایش دادن موضع
organisations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization of the ground
سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
allowance
جیره دادن فوق العاده دادن
greaten
درشت نشان دادن اهمیت دادن
indemnify
غرامت دادن به تامین مالی دادن به
square away
سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
promulge
انتشار دادن بعموم اگهی دادن
advances
ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
dragged
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drags
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamic
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouses
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamically
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouse
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option
بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
to set forth
شرح دادن بیرون دادن
empower
اختیار دادن وکالت دادن
empowered
اختیار دادن وکالت دادن
embellishes
ارایش دادن زینت دادن
embellished
ارایش دادن زینت دادن
empowering
اختیار دادن وکالت دادن
embellish
ارایش دادن زینت دادن
empowers
اختیار دادن وکالت دادن
to switch on
اتصال دادن جریان دادن
assigned
نسبت دادن تخصیص دادن
individualized
تمیز دادن تشخیص دادن
individualizes
تمیز دادن تشخیص دادن
individualising
تمیز دادن تشخیص دادن
individualizing
تمیز دادن تشخیص دادن
cures
شفا دادن بهبودی دادن
cured
شفا دادن بهبودی دادن
assigns
نسبت دادن تخصیص دادن
cure
شفا دادن بهبودی دادن
assign
نسبت دادن تخصیص دادن
embellishing
ارایش دادن زینت دادن
individualize
تمیز دادن تشخیص دادن
individualises
تمیز دادن تشخیص دادن
prefer
ترجیح دادن برتری دادن
develop
بسط دادن پرورش دادن
develops
بسط دادن پرورش دادن
house
منزل دادن پناه دادن
housed
منزل دادن پناه دادن
houses
منزل دادن پناه دادن
instructs
دستور دادن اموزش دادن
irritate
خراش دادن سوزش دادن
preferring
ترجیح دادن برتری دادن
prefers
ترجیح دادن برتری دادن
incises
چاک دادن شکاف دادن
incised
چاک دادن شکاف دادن
incise
چاک دادن شکاف دادن
relates
گزارش دادن شرح دادن
relate
گزارش دادن شرح دادن
irritates
خراش دادن سوزش دادن
irritated
خراش دادن سوزش دادن
instructing
دستور دادن اموزش دادن
instructed
دستور دادن اموزش دادن
slashed
چاک دادن شکاف دادن
slash
چاک دادن شکاف دادن
insult
فحش دادن دشنام دادن
organizing
سازمان دادن ارایش دادن
garnishing
زینت دادن لعاب دادن
insulted
فحش دادن دشنام دادن
direct
دستور دادن دستورالعمل دادن
directed
دستور دادن دستورالعمل دادن
directs
دستور دادن دستورالعمل دادن
slashes
چاک دادن شکاف دادن
pronounces
حکم دادن فتوی دادن
instruct
دستور دادن اموزش دادن
organises
سازمان دادن ارایش دادن
informs
اطلاع دادن گزارش دادن
organising
سازمان دادن ارایش دادن
informing
اطلاع دادن گزارش دادن
inform
اطلاع دادن گزارش دادن
organize
سازمان دادن ارایش دادن
organizes
سازمان دادن ارایش دادن
pronounce
حکم دادن فتوی دادن
individualised
تمیز دادن تشخیص دادن
purging
غرامت دادن جریمه دادن
massaged
ماساژ دادن تغییر دادن
massage
ماساژ دادن تغییر دادن
promoting
ترفیع دادن ترویج دادن
lends
عاریه دادن اجاره دادن
loan
قرض دادن عاریه دادن
illustrating
شرح دادن نشان دادن
loaning
قرض دادن عاریه دادن
promoted
ترفیع دادن درجه دادن
loans
قرض دادن عاریه دادن
pottion
بهره دادن از جهاز دادن به
promoting
ترفیع دادن درجه دادن
massages
ماساژ دادن تغییر دادن
promotes
ترفیع دادن ترویج دادن
promotes
ترفیع دادن درجه دادن
plating
اب دادن روکش فلز دادن
compensates
پاداش دادن عوض دادن
lend
عاریه دادن اجاره دادن
effectuate
انجام دادن صورت دادن
massaging
ماساژ دادن تغییر دادن
compensated
پاداش دادن عوض دادن
promoted
ترفیع دادن ترویج دادن
compensate
پاداش دادن عوض دادن
illustrate
شرح دادن نشان دادن
judging
حکم دادن تشخیص دادن
circulated
انتشار دادن رواج دادن
expands
توسعه دادن بسط دادن
expanding
توسعه دادن بسط دادن
circulate
انتشار دادن رواج دادن
expand
توسعه دادن بسط دادن
to follow up
ادامه دادن قوت دادن
judge
حکم دادن تشخیص دادن
give security for
تامین دادن ضامن دادن
order
سفارش دادن دستور دادن
decern
تشخیص دادن تمیز دادن
judged
حکم دادن تشخیص دادن
judges
حکم دادن تشخیص دادن
promote
ترفیع دادن ترویج دادن
mitigated
تخفیف دادن تسکین دادن
promote
ترفیع دادن درجه دادن
assigning
نسبت دادن تخصیص دادن
mitigate
تخفیف دادن تسکین دادن
circulates
انتشار دادن رواج دادن
mitigates
تخفیف دادن تسکین دادن
illustrates
شرح دادن نشان دادن
flags
1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
flag
1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
skull
حرکت دادن پارو یا دست در اب حرکت دادن قایق بجلو یا عقب
skulls
حرکت دادن پارو یا دست در اب حرکت دادن قایق بجلو یا عقب
classify
در یک کلاس قرار دادن یا در زیر مجموعههای مختلف قرار دادن
classifies
در یک کلاس قرار دادن یا در زیر مجموعههای مختلف قرار دادن
discipline
نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
classifying
در یک کلاس قرار دادن یا در زیر مجموعههای مختلف قرار دادن
disciplining
نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com