Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (37 milliseconds)
English
Persian
indicate
نمایان ساختن اشاره کردن بر
indicated
نمایان ساختن اشاره کردن بر
indicates
نمایان ساختن اشاره کردن بر
Other Matches
detecting
کشف کردن نمایان ساختن
detects
کشف کردن نمایان ساختن
detected
کشف کردن نمایان ساختن
detect
کشف کردن نمایان ساختن
implying
اشاره داشتن بر اشاره کردن
imply
اشاره داشتن بر اشاره کردن
implies
اشاره داشتن بر اشاره کردن
innuendoes
اشاره تلویحا اشاره کردن
innuendo
اشاره تلویحا اشاره کردن
innuendos
اشاره تلویحا اشاره کردن
feature
نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
features
نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
featuring
نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
featured
نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
scareup
فاهر ساختن برای مصرف تامین کردن بسرعت ساختن
mentions
اشاره کردن
to touch on
اشاره کردن
hints
اشاره کردن
hinted
اشاره کردن
hint
اشاره کردن
nudge
اشاره کردن
nudged
اشاره کردن
nudges
اشاره کردن
abodes
اشاره کردن
alludes
اشاره کردن
abode
اشاره کردن
nudging
اشاره کردن
to throw out
اشاره کردن
infer
اشاره کردن بر
to touch upon
اشاره کردن
beckon
اشاره کردن
alluding
اشاره کردن
suggested
اشاره کردن بر
suggest
اشاره کردن بر
beckoned
اشاره کردن
beckoning
اشاره کردن
beckons
اشاره کردن
suggesting
اشاره کردن بر
alluded
اشاره کردن
allude
اشاره کردن
to bring up
اشاره کردن
inferred
اشاره کردن بر
inferring
اشاره کردن بر
tuch
اشاره کردن
to raise
اشاره کردن
infers
اشاره کردن بر
suggests
اشاره کردن بر
motioned
اشاره کردن
mention
اشاره کردن
mentioning
اشاره کردن
to make a motion
اشاره کردن
motions
اشاره کردن
motion
اشاره کردن
point
اشاره کردن
motioning
اشاره کردن
point
اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
circular
فایل دادهای که شروع و خاتمه قابل دیدن ندارد. هر موضوع به محل موضوع بعد اشاره میکند و آخرین به اولین اشاره میکند
circulars
فایل دادهای که شروع و خاتمه قابل دیدن ندارد. هر موضوع به محل موضوع بعد اشاره میکند و آخرین به اولین اشاره میکند
pinpoints
با دقت اشاره کردن به
pinpointing
با دقت اشاره کردن به
winking
باچشم اشاره کردن
winks
باچشم اشاره کردن
pinpoint
با دقت اشاره کردن به
winked
باچشم اشاره کردن
pinpointed
با دقت اشاره کردن به
to point to something
به چیزی اشاره کردن
wink
باچشم اشاره کردن
connote
اشاره ضمنی کردن
to smack of something
<idiom>
اشاره کردن
[اصطلاح مجازی]
to bechon to a person to come
اشاره بکسی کردن برای دعوت وی
glance
اشاره کردن ورد شدن برق زدن خراشیدن
glances
اشاره کردن ورد شدن برق زدن خراشیدن
glanced
اشاره کردن ورد شدن برق زدن خراشیدن
sensible
نمایان
salient
نمایان
seeming
نمایان
ostensible
نمایان
visible
نمایان
insinuated
داخل کردن اشاره کردن
cues
: اشاره کردن راهنمایی کردن
insinuates
داخل کردن اشاره کردن
refer
اشاره کردن نشان کردن
referred
اشاره کردن نشان کردن
insinuate
داخل کردن اشاره کردن
cue
: اشاره کردن راهنمایی کردن
refers
اشاره کردن نشان کردن
gesticulate
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulated
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulating
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulates
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
rousing
نمایان رایج
feat
فتح نمایان
feats
فتح نمایان
standaway
نمایان بر بدن
dominant
نمایان عمده
detection
نمایان سازی
egregious
برجسته نمایان
visible
نمایان قابل رویت
peered
نمایان شدن بنظررسیدن
peer
نمایان شدن بنظررسیدن
gest
کار نمایان هم صحبت
peering
نمایان شدن بنظررسیدن
he smells of oil
اثارمطالعه از او نمایان است
geste
کار نمایان هم صحبت
sensibly
بطور نمایان یا محسوس
gallery hit or stroke
ضربه یاضربت نمایان
libration of the moon
جنبش نمایان ماه
bubble horizon
افق نمایان از زیر ابر
actimeter
نمایان ساز
[جنبش بدن]
inartistically
بی انکه نشان هنراز ان نمایان باشد
NCR paper
نوشته هم روی کاغذ نمایان میشود
relictoin
پایین رفتن اب و نمایان شدن زیر اب
dampers
دلمرده کردن حالت خفقان پیدا کردن مرطوب ساختن
dampest
دلمرده کردن حالت خفقان پیدا کردن مرطوب ساختن
damp
دلمرده کردن حالت خفقان پیدا کردن مرطوب ساختن
parpen
سنگ تراشی مه از توی دیواری گذر کرده و ازدوسوی ان نمایان باشد
To cry wolf .
آی گرگ آی گرگ کردن ( اشاره بداستان چوپان دروغگه )
prepare
اماده کردن ساختن ترکیب کردن
engineer
اداره کردن طرح کردن و ساختن
preparing
اماده کردن ساختن ترکیب کردن
makes
درست کردن ساختن اماده کردن
prepares
اماده کردن ساختن ترکیب کردن
engineers
اداره کردن طرح کردن و ساختن
To bear (put up) with somebody.
با کسی سر کردن (مدارا کردن ؟ ساختن )
engineered
اداره کردن طرح کردن و ساختن
make
درست کردن ساختن اماده کردن
to manufacture
[into]
ساختن
[درست کردن]
[به]
getting
مجاب کردن ساختن
gets
مجاب کردن ساختن
get
مجاب کردن ساختن
work up
ترکیب کردن ساختن
to lay it on thick
نصب کردن ساختن
pull down menu
فهرستی که میتواند توسط تیک کردن اشاره گر ماوس بر روی عنوان ان و یا توسط فشردن دکمه صفحه کلیدنمایش داده
attract
جذب کردن مجذوب ساختن
localizes
محلی کردن موضعی ساختن
assimilated
تلفیق کردن همانند ساختن
localize
محلی کردن موضعی ساختن
prey
دستخوش ساختن طعمه کردن
oblige
وادار کردن مرهون ساختن
assimilated
هم جنس کردن شبیه ساختن
localizing
محلی کردن موضعی ساختن
perpetuated
دائمی کردن جاودانی ساختن
perpetuates
دائمی کردن جاودانی ساختن
perpetuate
دائمی کردن جاودانی ساختن
attracts
جذب کردن مجذوب ساختن
perpetuating
دائمی کردن جاودانی ساختن
attracting
جذب کردن مجذوب ساختن
attracted
جذب کردن مجذوب ساختن
assimilate
تلفیق کردن همانند ساختن
localising
محلی کردن موضعی ساختن
surprises
متعجب ساختن غافلگیر کردن
serialize
نوبتی کردن پیاپی ساختن
serialising
نوبتی کردن پیاپی ساختن
trump up
<idiom>
ساختن ،درمغز اختراع کردن
highlighting
روشن ساختن مشخص کردن
serialises
نوبتی کردن پیاپی ساختن
serialised
نوبتی کردن پیاپی ساختن
provides
میسر ساختن تامین کردن
provide
میسر ساختن تامین کردن
franked
باطل کردن مصون ساختن
serialized
نوبتی کردن پیاپی ساختن
assimilates
هم جنس کردن شبیه ساختن
assimilates
تلفیق کردن همانند ساختن
surprise
متعجب ساختن غافلگیر کردن
localises
محلی کردن موضعی ساختن
serializing
نوبتی کردن پیاپی ساختن
assimilating
هم جنس کردن شبیه ساختن
assimilating
تلفیق کردن همانند ساختن
serializes
نوبتی کردن پیاپی ساختن
pt down
هرز اب ساختن منکوب کردن
obliged
وادار کردن مرهون ساختن
illuminating
درخشان ساختن زرنما کردن
subdue
مقهور ساختن رام کردن
emboss
مزین کردن پرجلوه ساختن
tumify
اماس کردن متورم ساختن
admired
متحیر کردن متعجب ساختن
illuminates
درخشان ساختن زرنما کردن
to cotton together
باهم ساختن یارفاقت کردن
spellbind
مجذوب کردن مفتون ساختن
avouch
تضمین کردن مستقر ساختن
fructify
برومند کردن بارور ساختن
subdues
مقهور ساختن رام کردن
admires
متحیر کردن متعجب ساختن
internalized
باطنی ساختن داخلی کردن
prepare
مهیا ساختن مجهز کردن
improvise
انا ساختن تعبیه کردن
improvises
انا ساختن تعبیه کردن
prepares
مهیا ساختن مجهز کردن
improvising
انا ساختن تعبیه کردن
preparing
مهیا ساختن مجهز کردن
subduing
مقهور ساختن رام کردن
illuminate
درخشان ساختن زرنما کردن
incapacitate
ناتوان ساختن محجور کردن
incapacitated
ناتوان ساختن محجور کردن
fraternize
برادری کردن متفق ساختن
surprize
متعجب ساختن غافلگیر کردن
fraternized
برادری کردن متفق ساختن
fraternizes
برادری کردن متفق ساختن
destroy
ویران کردن نابود ساختن
tepefy
ولرم کردن ملول ساختن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com