English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (22 milliseconds)
English Persian
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
Search result with all words
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
Other Matches
screened محافظت کردن چیزی با صفحه نمایش , PSU در برابرواسط نمایش داده میشود
screening, screenings محافظت کردن چیزی با صفحه نمایش , PSU در برابرواسط نمایش داده میشود
screens محافظت کردن چیزی با صفحه نمایش , PSU در برابرواسط نمایش داده میشود
screen محافظت کردن چیزی با صفحه نمایش , PSU در برابرواسط نمایش داده میشود
format تعداد حروف که روی صفحه نمایش قابل نمایش اند. با دادن طول سط ر و ستون
formats تعداد حروف که روی صفحه نمایش قابل نمایش اند. با دادن طول سط ر و ستون
scroll حرکت دادن متن نمایش داده شده به صورت عمودی بالا یا پایین صفحه نمایش یک پیکسل یا خط در واحد زمان
scrolls حرکت دادن متن نمایش داده شده به صورت عمودی بالا یا پایین صفحه نمایش یک پیکسل یا خط در واحد زمان
to put on the stage بمعرض نمایش گذاشتن نمایش دادن
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
continue ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continues ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
enclose احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclosing احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
encloses احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
push فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushed فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushes فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
to esteem somebody or something [for something] قدر دانستن از [اعتبار دادن به] [ارجمند شمردن] کسی یا چیزی [بخاطر چیزی ]
orthographical projection نمایش چیزی با خط هاوگوشههای راست
meiosis تحقیر نمایش مصغر چیزی
raee show نمایش چیزی که در صندوق یا جعبه باشد
profiles برجسته نمودار یا منحنی مخصوص نمایش چیزی
profile برجسته نمودار یا منحنی مخصوص نمایش چیزی
profiling برجسته نمودار یا منحنی مخصوص نمایش چیزی
profiled برجسته نمودار یا منحنی مخصوص نمایش چیزی
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
inserts قرار دادن چیزی در چیزی
to lean something against something چیزی را به چیزی تکیه دادن
insert قرار دادن چیزی در چیزی
inserting قرار دادن چیزی در چیزی
demonstrates نمایش دادن
depicted نمایش دادن
depicting نمایش دادن
showdown نمایش دادن
displays نمایش دادن
garble بد نمایش دادن
depicts نمایش دادن
indicates نمایش دادن
exhibits نمایش دادن
indicated نمایش دادن
displaying نمایش دادن
demonstrated نمایش دادن
represents نمایش دادن
exhibiting نمایش دادن
represent نمایش دادن
exhibit نمایش دادن
represented نمایش دادن
displayed نمایش دادن
demonstrating نمایش دادن
miscolour بد نمایش دادن
exhibited نمایش دادن
showdowns نمایش دادن
display نمایش دادن
depict نمایش دادن
indicate نمایش دادن
to show off نمایش دادن
depicture نمایش دادن
demonstrate نمایش دادن
text حالت فعال کامپیوتر یا صفحه نمایش که فقط حروف از پیش تعیین شده را نمایش میدهد و امکان نمایش تصاویر گرافیکی را فراهم نمیکند
analog صفحه نمایش که از یک سیگنال ورودی ممتد برای کنترل رنگهای نمایش استفاده میکند به طوری که میتواند یک محدوده مشخص از رنگها را نمایش دهد
texts حالت فعال کامپیوتر یا صفحه نمایش که فقط حروف از پیش تعیین شده را نمایش میدهد و امکان نمایش تصاویر گرافیکی را فراهم نمیکند
labelled قطعهای کاغذ یا کارت متصل به چیزی برای نمایش دستورات استفاده یا یک آدرس
label قطعهای کاغذ یا کارت متصل به چیزی برای نمایش دستورات استفاده یا یک آدرس
labels قطعهای کاغذ یا کارت متصل به چیزی برای نمایش دستورات استفاده یا یک آدرس
labeling قطعهای کاغذ یا کارت متصل به چیزی برای نمایش دستورات استفاده یا یک آدرس
view جستجوی چیزی , به ویژه آنچه روی صفحه نمایش داده شده است
viewed جستجوی چیزی , به ویژه آنچه روی صفحه نمایش داده شده است
viewing جستجوی چیزی , به ویژه آنچه روی صفحه نمایش داده شده است
views جستجوی چیزی , به ویژه آنچه روی صفحه نمایش داده شده است
executing نواختن نمایش دادن
showcase درویترین نمایش دادن
executed نواختن نمایش دادن
execute نواختن نمایش دادن
showcased درویترین نمایش دادن
to place in a good light خوب نمایش دادن
guys باتمثال نمایش دادن
showcases درویترین نمایش دادن
guy باتمثال نمایش دادن
to represent a play داستانی را نمایش دادن
showcasing درویترین نمایش دادن
coact باهم نمایش دادن
showboating نمایش دادن مهارت
executes نواختن نمایش دادن
enacting تصویب کردن نمایش دادن
enacts تصویب کردن نمایش دادن
enacted تصویب کردن نمایش دادن
to put forth بلند کردن نمایش دادن
acted بازی کردن نمایش دادن
act بازی کردن نمایش دادن
exposing درمعرض گذاشتن نمایش دادن
enact تصویب کردن نمایش دادن
expose درمعرض گذاشتن نمایش دادن
to license a play اجازه نمایش داستانی را دادن
perform بازی کردن نمایش دادن
exposes درمعرض گذاشتن نمایش دادن
performed بازی کردن نمایش دادن
performs بازی کردن نمایش دادن
focusses تنظیم صفحه نمایش به طوری که تصویر نمایش داده شده روی صفحه نمایش تمیز و صاف باشد
focussed تنظیم صفحه نمایش به طوری که تصویر نمایش داده شده روی صفحه نمایش تمیز و صاف باشد
focussing تنظیم صفحه نمایش به طوری که تصویر نمایش داده شده روی صفحه نمایش تمیز و صاف باشد
focused تنظیم صفحه نمایش به طوری که تصویر نمایش داده شده روی صفحه نمایش تمیز و صاف باشد
focus تنظیم صفحه نمایش به طوری که تصویر نمایش داده شده روی صفحه نمایش تمیز و صاف باشد
focuses تنظیم صفحه نمایش به طوری که تصویر نمایش داده شده روی صفحه نمایش تمیز و صاف باشد
colour شماره رنگهای مختلف که توسط پیکسل ها در صفحه نمایش قابل نمایش است که با توجه به تعداد بیتهای رنگی در هر پیکسل نمایش داده میشود
colours شماره رنگهای مختلف که توسط پیکسل ها در صفحه نمایش قابل نمایش است که با توجه به تعداد بیتهای رنگی در هر پیکسل نمایش داده میشود
screen روی پرده سینمایا تلویزیون نمایش دادن
screening, screenings روی پرده سینمایا تلویزیون نمایش دادن
list چاپ یا نمایش دادن موضوعات اطلاعاتی خاص
repertoire فهرست نمایشهای اماده برای نمایش دادن
screened روی پرده سینمایا تلویزیون نمایش دادن
screens روی پرده سینمایا تلویزیون نمایش دادن
centre قرار دادن یک متن در مرکز کاغذ یا صفحه نمایش
to make a p of one's learing دانش خودرا نمایش دادن علم فروشی کردن
center قرار دادن یک متن در مرکز کاغذ یا صفحه نمایش
cursor tracking حرکت دادن مکان نما روی یک صفحه نمایش
centered قرار دادن یک متن در مرکز کاغذ یا صفحه نمایش
centers قرار دادن یک متن در مرکز کاغذ یا صفحه نمایش
centred قرار دادن یک متن در مرکز کاغذ یا صفحه نمایش
centering عمل قرار دادن متن در مرکز صفحه نمایش
NDR سیستم نمایش که حروف قبلی را هنگام نمایش حروف جدید نمایش میدهد
alerted تابلوی اخطار روی صفحه نمایش برای آگاهی دادن به کاربر
alert تابلوی اخطار روی صفحه نمایش برای آگاهی دادن به کاربر
alerts تابلوی اخطار روی صفحه نمایش برای آگاهی دادن به کاربر
bubble help خط ی روی صفحه نمایش برای نشان دادن آنچه شما به آن اشاره می کنید
autos توانایی صفحه نمایش برای نشان دادن همان تصویر پس از عوض کردن nesolution آن
auto توانایی صفحه نمایش برای نشان دادن همان تصویر پس از عوض کردن nesolution آن
interactive سیستم نمایش که قادر به عکس العمل نشان دادن به ورودی مختلف کاربر است
string out <idiom> کش دادن چیزی
To let something slip thru ones fingers . چیزی را از کف دادن
formats روش قرار گرفتن سط رها و ستون ها برای نمایش دادن داده یا حروف در کارت پانچ
format روش قرار گرفتن سط رها و ستون ها برای نمایش دادن داده یا حروف در کارت پانچ
locus in quo جای رخ دادن چیزی
to cut down [on] something چیزی را کاهش دادن
to buoy something [up] به کسی [چیزی] دل دادن
to cut back [on] something چیزی را کاهش دادن
put in قرار دادن چیزی در
to book something چیزی را سفارش دادن
to lean against something پشت دادن به چیزی
to cut something چیزی را کاهش دادن
to smell [of] بوی [چیزی] دادن
measure توقف رخ دادن چیزی
pushes چیزی را زور دادن
boost افزایش دادن چیزی
to hire out something کرایه دادن چیزی
to let something [British E] [Real Estate] اجاره دادن چیزی
to let something on a lease اجاره دادن چیزی
to rent out something اجاره دادن چیزی
to hire out something اجاره دادن چیزی
give away <idiom> دادن چیزی به کسی
prevents توقف رخ دادن چیزی
reimbursing خرج چیزی را دادن
to plug in گماشتن در [در چیزی جا دادن]
preventing توقف رخ دادن چیزی
to rent out something کرایه دادن چیزی
pushed چیزی را زور دادن
push چیزی را زور دادن
reimburses خرج چیزی را دادن
to put in گماشتن در [در چیزی جا دادن]
boosts افزایش دادن چیزی
hand in <idiom> به کسی چیزی دادن
prevent توقف رخ دادن چیزی
to let something [British E] [Real Estate] کرایه دادن چیزی
to let something on a lease کرایه دادن چیزی
prevented توقف رخ دادن چیزی
to pass somebody something به کسی چیزی دادن
reimburse خرج چیزی را دادن
reimbursed خرج چیزی را دادن
integrating درشکم چیزی جا دادن
integrates درشکم چیزی جا دادن
to hand somebody something به کسی چیزی دادن
integrate درشکم چیزی جا دادن
boosted افزایش دادن چیزی
boosting افزایش دادن چیزی
finish انجام دادن چیزی تا انتها
to give somebody [something] a helping hand به کسی [چیزی ] یک دست دادن
pitch in <idiom> به چیزی پول یا کمک دادن
hard on (someone/something) <idiom> آزار دادن کسی یا چیزی
to weigh in [on something] تذکر دادن [در مورد چیزی]
prevention مانع رخ دادن چیزی شدن
settle a score with someone <idiom> عین چیزی را به کسی پس دادن
movement تغییر دادن محل چیزی
to make out someone [something] تشخیص دادن کسی [چیزی]
to discern someone [something] تشخیص دادن کسی [چیزی]
finishes انجام دادن چیزی تا انتها
to drop something off [at someone's] چیزی را [به کسی ] تحویل دادن
to jump at something [colloquial] به چیزی واکنش نشان دادن
catch up with (someone or something) <idiom> وقف دادن به کسی یا چیزی
moved تغییر دادن محل چیزی
moves تغییر دادن محل چیزی
advancing حرکت دادن چیزی به جلو
setover روی چیزی قرار دادن
to equip something چیزی را ساز و برگ دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com