English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 179 (3 milliseconds)
English Persian
legate نماینده پاپ
legates نماینده پاپ
internunico نماینده پاپ
opostolic delegate نماینده پاپ
Search result with all words
exponent شرح دهنده نماینده
exponents شرح دهنده نماینده
senator نماینده مجلس سنا
senators نماینده مجلس سنا
election انتخاب نماینده
surrogate نماینده نماینده اسقف در هر ناحیه که مسئول صدور اسنادازدواج است
surrogates نماینده نماینده اسقف در هر ناحیه که مسئول صدور اسنادازدواج است
agencies نماینده
agency نماینده
delegation اعزام نماینده هیات نمایندگی
delegations اعزام نماینده هیات نمایندگی
factor حق العمل کار نماینده
factor نماینده
factors حق العمل کار نماینده
factors نماینده
embassies سفارت کبری نماینده ویژهای که نزد دولت خارجی فرستاده شود
embassy سفارت کبری نماینده ویژهای که نزد دولت خارجی فرستاده شود
laboriously ساعیانه چنانکه نماینده زحمت باشد
Member of Parliament نماینده مجلس
Members of Parliament نماینده مجلس
ABC سه حرف اول الفبای انگلیسی که نماینده حروف الفبا است الفبا
envoy مامور نماینده
envoys مامور نماینده
legate ایلچی نماینده تام الاختیار
legate نماینده پاپ حاکم
legates ایلچی نماینده تام الاختیار
legates نماینده پاپ حاکم
indicator نماینده
doer نماینده
doers نماینده
representative نماینده
representatives نماینده
deputies نماینده
deputies وکیل نماینده
deputy نماینده
deputy وکیل نماینده
deputation نماینده نمایندگی
deputations نماینده نمایندگی
delegate نماینده
delegated نماینده
delegates نماینده
delegating نماینده
typified نماینده نوعی ازگیاه یاجانوربودن
typifies نماینده نوعی ازگیاه یاجانوربودن
typify نماینده نوعی ازگیاه یاجانوربودن
typifying نماینده نوعی ازگیاه یاجانوربودن
agent نماینده
agent نماینده عامل شیمیایی خرج
agents نماینده
agents نماینده عامل شیمیایی خرج
High Commissioner نماینده عالیرتبه کشوری درکشور دیگر
High Commissioner نماینده عالیرتبه عضو عالیرتبه
High Commissioners نماینده عالیرتبه کشوری درکشور دیگر
High Commissioners نماینده عالیرتبه عضو عالیرتبه
resident نماینده سیاسی دولت استعمارگر در کشورمستعمره
residents نماینده سیاسی دولت استعمارگر در کشورمستعمره
note نامهای که به وسیله نماینده سیاسی به حکومت خارجی تسلیم میشودaide-memoire
notes نامهای که به وسیله نماینده سیاسی به حکومت خارجی تسلیم میشودaide-memoire
noting نامهای که به وسیله نماینده سیاسی به حکومت خارجی تسلیم میشودaide-memoire
representation تمثال نماینده
representations تمثال نماینده
represent نماینده بودن
represented نماینده بودن
represents نماینده بودن
sheriff نماینده رسمی دولت در یک ناحیه که ماموراجرای قوانین و انجام امورقضایی و نظارت بر انتخابات است
sheriffs نماینده رسمی دولت در یک ناحیه که ماموراجرای قوانین و انجام امورقضایی و نظارت بر انتخابات است
symptomatic مطابق نشانه بیماری نماینده
proxy نماینده
proxy نماینده صاحب سهم در مجمع عمومی صاحبان سهام وکیل
attorney نماینده
attorneys نماینده
regent نماینده پادشاه رئیس
regents نماینده پادشاه رئیس
unseat محروم کردن نماینده از کرسی
unseated محروم کردن نماینده از کرسی
unseating محروم کردن نماینده از کرسی
unseats محروم کردن نماینده از کرسی
politic سیاسی نماینده سیاسی
commissioner نماینده
commissioners نماینده
nominee نماینده
nominees نماینده
residency محل اقامت نماینده دولت استعمارگر در کشورمستعمره
parliamentarian نماینده مبرز
parliamentarians نماینده مبرز
assignee نماینده مامور
by depty بوسیله نماینده
check indicator نماینده مقابله
coloury دارای رنگی که نماینده خوبی کالایی است
commision agent نماینده حق العمل کار نماینده یا عاملی که بصورت درصد به او پرداخت میشود
consular agent نماینده کنسولی
customs agent نماینده گمرکی
debt collecting agency نماینده وصول مطالبات
delegacy نماینده هیئت نمایندگان
deligate نماینده
envoi مامور نماینده
envoy extraordiinary نماینده فوق العاده
expessive حاکی نماینده
forwarding agent نماینده حمل و نقل
full length نماینده تمام قدانسان
Other Matches
visiting correspondent نماینده بازدید کننده مجاز نماینده مجاز رسانههای گروهی برای بازدید از صحنه عملیات یا قسمتهای ارتشی
delegates نماینده ها
representatives نماینده ها
dept نماینده
proctor نماینده
depts نماینده
indicant نماینده
indicatory نماینده
mercantile agent نماینده
jack and gill دونامه نماینده ........
manufacturers' agent نماینده سازنده
manufacturer's agent نماینده سازنده
law agent نماینده قضایی
law agent نماینده حقوقی
manufacturer's agent نماینده تولیدکننده
insurance agent نماینده بیمه
manufacturers' agent نماینده تولیدکننده
marker ship کشتی نماینده
stack indicator نماینده پشته
walking delegate نماینده سیار
sole agent نماینده انحصاری
sales representative نماینده فروش
overseas agent نماینده خارجی
pathognomic نماینده ناخوشی
pathognomomical نماینده ناخوشی
permanent deligate نماینده دایمی
priority indicator نماینده اولویت
representative elements عناصر نماینده
sales agent نماینده فروش
overseas agent نماینده درکشور بیگانه
to act for somebody نماینده کسی بودن
polyphonous نماینده چندین صدا
lord lieutenant نماینده پادشاه در ایالات
polyphonic نماینده چندین صدا
phraseogram خط یا خطوط نماینده عبارات
officially represented دارای نماینده رسمی
shipping agent نماینده شرکت کشتیرانی
sole agent نماینده منحصر بفرد
ho stands for water نماینده اب است O2H
guidon پرچم نماینده واحد
special agent وکیل یا نماینده مقیدالوکاله
sole representative نماینده منحصر بفرد
home service agent نماینده فروش داخلی
syndic نماینده یا وکیل یک شرکت یادانشگاه
ship's husband مباشر و مالک نماینده کشتی
impersonify ادم ساختن نماینده بودن از
genotype نوع معرف و نماینده یک جنس
g man نماینده مخصوص دایره بازرسی
marker ship ناو نماینده یاجلودار ستون
subagent عامل دست دوم نماینده فرعی
he voted by proxy بوسیله وکیل یا نماینده رای داد
lexigraphy یکجور خط که هر حرف ان نماینده واژه ایست
to act [as somebody] عمل کردن [به عنوان نماینده کسی]
persona grata نماینده سیاسی مورد قبول کشور دیگر
program music موزیکی که نماینده یک رشته رویدادهاو منظره ها باشد
to speak on behalf of [as representative] از طرف [کسی] صحبت کردن [به عنوان نماینده]
lagate a latere نماینده پاپ که دارای اختیارات کامل باشد
state's attorney نماینده دولت در دادگاه مدعی العموم استان یاکشور
phonotypy چاپ با حروفی که هرکدام نماینده یک صدای معینی است
state attorney نماینده دولت در دادگاه مدعی العموم استان یاکشور
jeap &gill دو نام نماینده برای پسران ودختران که درحکایات یامثل هابگویند
liberal gift بخششی که نماینده رادی ونظری بلندی دهنده باشد بخشش کافی
phonetic system of spelling اصول املایی بموجب ان هرحرف نماینده همیشگی یک صدای معین میباشد
roundhead نماینده پارلمان انگلیس دردوره شارل اول و عضو فرقه مسیحیان کویکر
minister plenipotentiary نماینده سیاسی که زیر دست سفیرکبیر است ولی قدرت تمام دارد
full power اختیاری است که دولتی به نماینده خود به طور موقتی میدهد تا درمورد بخصوصی مذاکره و اخذتصمیم کند
spelling group حرف رمزی که نماینده یک گروه رمز یا کلمات رمز است
supercargo نماینده مالک محمولات کشتی که با کشتی به سفر می رود
parlementaire نماینده یا ایلچی قوای شورشی ایلچی رسمی دشمن
internunico فرستاده پاپ قائم مقام نماینده پاپ
proxy variables متغیرهای نماینده متغیرهای تقریبی
real will مشرب سیاسی که هر نوع زور وقدرت در هر جنبه را از طرف دولت با این احتجاج که اراده دولت نماینده اراده واقعی افراد جامعه است مشروع می داند
resident engineer مهندس مقیم در کارگاه ساختمانی یا نماینده مهندس مشاور در کارگاه
sole a for iran تنهانماینده برای ایران نماینده انحصاری برای ایران
guiden پرچم یکان پرچم نماینده یکان
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com