English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 216 (25 milliseconds)
English Persian
delegate نمایندگی دادن
delegated نمایندگی دادن
delegates نمایندگی دادن
delegating نمایندگی دادن
deputised نمایندگی دادن
deputises نمایندگی دادن
deputising نمایندگی دادن
deputize نمایندگی دادن
deputized نمایندگی دادن
deputizes نمایندگی دادن
deputizing نمایندگی دادن
depute نمایندگی دادن
Search result with all words
commission حق العمل نمایندگی یا ماموریت دادن
commissioning حق العمل نمایندگی یا ماموریت دادن
commissions حق العمل نمایندگی یا ماموریت دادن
depute نمایندگی دادن به
Other Matches
per procurationem به نمایندگی قبولی برات به نمایندگی دیگری نوشتن
legatine دارای مقام نمایندگی پاپ نمایندگی پاپ
solicitorship نمایندگی
agencies نمایندگی
representations نمایندگی
per pro به نمایندگی
agentship نمایندگی
delegations نمایندگی
delegation نمایندگی
agency نمایندگی
representation نمایندگی
representing به نمایندگی
represented by به نمایندگی
deputyship نمایندگی
delegacy نمایندگی
legations نمایندگی
legation نمایندگی
proxyship نمایندگی
procuration نمایندگی
acting on behalf of به نمایندگی
legislation نمایندگی
delegates به نمایندگی فرستادن
commercial representative نمایندگی بازرگانی
represented نمایندگی داشتن
sales represntative نمایندگی فروش
consular representation نمایندگی کنسولی
delegate به نمایندگی فرستادن
agentship محل نمایندگی
deputations نماینده نمایندگی
legateship نمایندگی پاپ
represents نمایندگی داشتن
depute نمایندگی کردن
delegating به نمایندگی فرستادن
subagency نمایندگی فرعی
deputations هیئت نمایندگی
deputation نماینده نمایندگی
diplomatic representation نمایندگی سیاسی
delegated به نمایندگی فرستادن
represent نمایندگی داشتن
factorship نمایندگی تجاری
factoring of credit نمایندگی اعتبار
deputation هیئت نمایندگی
represents نمایندگی داشتن از طرف
forwarding agency نمایندگی حمل و نقل
proxy نمایندگی وکالت وکالتنامه
representational وابسته به نمایندگی یا وکالت
attorneys نمایندگی وکیل مدافع
attorney نمایندگی وکیل مدافع
represented نمایندگی داشتن از طرف
represent نمایندگی داشتن از طرف
delegation اعزام نماینده هیات نمایندگی
delegations اعزام نماینده هیات نمایندگی
residentship اقامت سیاسی به عنوان نمایندگی
vicarious authority اختیار از طرف دیگری نمایندگی
residentship نمایندگی سیاسی در کشورتحت الحمایه
to sit for a province نمایندگی استانی را در مجلس داشتن
peers of iveland بزرگانی که از میان انها 82تن بطور دائم برای نمایندگی برگزیده می شوند
peers of scotland بزرگانی که از میان انها 61تن برای نمایندگی در مجلس اعیان برگزیده میشود
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
internal telecommunications unions یک دفتر نمایندگی با 156عضو متخصص از ملل متحدکه مسئول هم اهنگی بین المللی مسائل مربوط به ارتباطات دوربرد میباشد
sans recours عبارتی که فهرنویس وقتی به نمایندگی ازجانب دیگری فهر نویسی میکند قبل ار امضا می نویسد وبنابراین شخصا" مسئوولیتی در قبال نکول نخواهد داشت
freedom of information act قانون فدرالی که به شهروندان عادی اجازه میدهد تا به اطلاعاتی که توسط نمایندگی فدرالی جمع اوری شده است دسترسی یابند
apostolic delegate نمایندگی سیاسی پاپ سفیرکبیر پاپ
deputizes نیابت کردن نمایندگی کردن
deputises نیابت کردن نمایندگی کردن
deputized نیابت کردن نمایندگی کردن
deputising نیابت کردن نمایندگی کردن
deputised نیابت کردن نمایندگی کردن
represents نمایندگی کردن وانمود کردن
represent نمایندگی کردن وانمود کردن
deputizing نیابت کردن نمایندگی کردن
deputize نیابت کردن نمایندگی کردن
represented نمایندگی کردن وانمود کردن
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
formation سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
development گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
adjudged با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudges با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudging با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
shifting حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
developments گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
organization سازمان دادن ارایش دادن موضع
indemnify غرامت دادن به تامین مالی دادن به
organizations سازمان دادن ارایش دادن موضع
organisations سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
allowance جیره دادن فوق العاده دادن
advances ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
square away سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
allowances جیره دادن فوق العاده دادن
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
promulge انتشار دادن بعموم اگهی دادن
drags حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamic اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamically اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouses وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouse وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
compensate پاداش دادن عوض دادن
judge حکم دادن تشخیص دادن
judged حکم دادن تشخیص دادن
judges حکم دادن تشخیص دادن
judging حکم دادن تشخیص دادن
order سفارش دادن دستور دادن
pronounce حکم دادن فتوی دادن
pronounces حکم دادن فتوی دادن
lends عاریه دادن اجاره دادن
promoting ترفیع دادن ترویج دادن
promoting ترفیع دادن درجه دادن
housed منزل دادن پناه دادن
compensated پاداش دادن عوض دادن
house منزل دادن پناه دادن
promote ترفیع دادن درجه دادن
promote ترفیع دادن ترویج دادن
promoted ترفیع دادن درجه دادن
assigned نسبت دادن تخصیص دادن
promoted ترفیع دادن ترویج دادن
promotes ترفیع دادن درجه دادن
promotes ترفیع دادن ترویج دادن
assigning نسبت دادن تخصیص دادن
houses منزل دادن پناه دادن
give security for تامین دادن ضامن دادن
garnishing زینت دادن لعاب دادن
empowering اختیار دادن وکالت دادن
empowers اختیار دادن وکالت دادن
purging غرامت دادن جریمه دادن
massaging ماساژ دادن تغییر دادن
massages ماساژ دادن تغییر دادن
massaged ماساژ دادن تغییر دادن
direct دستور دادن دستورالعمل دادن
directed دستور دادن دستورالعمل دادن
massage ماساژ دادن تغییر دادن
directs دستور دادن دستورالعمل دادن
circulates انتشار دادن رواج دادن
circulated انتشار دادن رواج دادن
mitigates تخفیف دادن تسکین دادن
loans قرض دادن عاریه دادن
individualizing تمیز دادن تشخیص دادن
individualizes تمیز دادن تشخیص دادن
individualized تمیز دادن تشخیص دادن
individualising تمیز دادن تشخیص دادن
mitigate تخفیف دادن تسکین دادن
mitigated تخفیف دادن تسکین دادن
assigns نسبت دادن تخصیص دادن
individualises تمیز دادن تشخیص دادن
individualised تمیز دادن تشخیص دادن
lend عاریه دادن اجاره دادن
loan قرض دادن عاریه دادن
loaning قرض دادن عاریه دادن
circulate انتشار دادن رواج دادن
slashes چاک دادن شکاف دادن
organising سازمان دادن ارایش دادن
embellishes ارایش دادن زینت دادن
embellishing ارایش دادن زینت دادن
organize سازمان دادن ارایش دادن
preferring ترجیح دادن برتری دادن
cure شفا دادن بهبودی دادن
expand توسعه دادن بسط دادن
cured شفا دادن بهبودی دادن
organizes سازمان دادن ارایش دادن
cures شفا دادن بهبودی دادن
irritate خراش دادن سوزش دادن
irritated خراش دادن سوزش دادن
insult فحش دادن دشنام دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com