Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English
Persian
wilson cloud
نوعی ابر غلیظ و متراکم
Other Matches
massy
متراکم غلیظ
chert
نوعی سنگ چخماق که ریزدانه و متراکم است
augmentative
متراکم شونده متراکم کننده
aggregates
متراکم متراکم ساختن
aggregate
متراکم متراکم ساختن
fire bee
نوعی هدف کش کنترل شونده از روی زمین نوعی هواپیمای بی خلبان توربوجتی
grumous
غلیظ
dreggy
غلیظ
sizy
غلیظ
thick fog
مه غلیظ
smokes
مه غلیظ
denser
غلیظ
densest
غلیظ
fulsome
غلیظ
dense
غلیظ
concentrated
غلیظ
dense fog
مه بس غلیظ
smoke
مه غلیظ
pea-souper
مه غلیظ زردرنگ
inspissation
غلیظ سازی
pea-soupers
مه غلیظ زردرنگ
caliginous
تار غلیظ
pea souper
مه غلیظ زردرنگ
condensable
غلیظ شدنی
consomme
ابگوشت غلیظ
incrassate
غلیظ شدن
concentrations
غلیظ سازی
concentration
غلیظ سازی
incrassate
غلیظ گردن
potage
ابگوشت غلیظ
thickens
غلیظ شدن
body
غلیظ کردن
loblolly
اش اماج غلیظ
enrichment
غلیظ کردن
thickest
غلیظ سفت
slab
غلیظ لیز
slabs
غلیظ لیز
thicker
غلیظ سفت
thick
غلیظ سفت
thicken
غلیظ شدن
semiliquid
مایع غلیظ
thickened
غلیظ شدن
bodies
غلیظ کردن
thickeners
غلیظ کننده
heavy accent
لهجه غلیظ
thickener
غلیظ کننده
viscid
غلیظ وشیره مانند
heavier
غلیظ خواب الود
heavies
غلیظ خواب الود
cream of lime
دوغاب اهک غلیظ
pea soupy
غلیظ و زرد رنگ
heavy
غلیظ خواب الود
impaste
رنگ غلیظ زدن به
burring
غلیظ تلفظ کردن
burr
غلیظ تلفظ کردن
burrs
غلیظ تلفظ کردن
Blood is thicker than water .
<proverb>
خون از آب غلیظ تر است.
burred
غلیظ تلفظ کردن
thickening agent
عامل غلیظ کننده
heaviest
غلیظ خواب الود
bittersweet
نوعی تاجریزی نوعی سیب تلخ
minestrone
سوپ غلیظ سبزی ولوبیاوماکارونی
smoke out
<idiom>
درمه غلیظ گیر کردن
syrup
محلول غلیظ قندی دارویی
sirup
محلول غلیظ قندی دارویی
impasto
شیوه رنگ زنی غلیظ
syrups
محلول غلیظ قندی دارویی
madrilene
ابگوشت غلیظ گوجه فرنگی
smoggy
پوشیده از مه غلیظ الوده با دود
compact
متراکم
dense
متراکم
compacted
متراکم
compacting
متراکم
compacts
متراکم
agglomerative
متراکم
leak proof
متراکم
denser
متراکم
densest
متراکم
cumulous
متراکم
accumulated
متراکم
compressed
متراکم
cumulative
متراکم
compactness
متراکم
cumulative distribution
متراکم
sludge
لجن غلیظ رسوب مخازن سوخت ناو
jams
متراکم کردن
compresses
متراکم کردن
incompact
غیر متراکم
compact
متراکم کردن
compress
متراکم کردن
compacted
متراکم کردن
jammed
متراکم کردن
compacting
متراکم کردن
voluminous
متراکم انبوه
compacts
متراکم کردن
jam
متراکم کردن
compressing
متراکم کردن
data aggregate
دادههای متراکم
accumulated capital
سرمایه متراکم
cumulative frequency
فراوانی متراکم
condenses
همچگال متراکم
compressed air
هوای متراکم
comperssion capacitor
خازن متراکم
compressors
متراکم کننده
compressor
متراکم کننده
compaction
متراکم کردن
combustor
متراکم کننده
condense
همچگال متراکم
condense
متراکم کردن
condenses
متراکم کردن
condensing
همچگال متراکم
condensing
متراکم کردن
dense binary code
رمزدودویی متراکم
agglomerate
متراکم شدن
densify
متراکم کردن
dense list
لیست متراکم
asses' ears
نوعی گوشه
[نوعی شاخه]
clogged
متراکم وانباشته کردن
clogs
متراکم وانباشته کردن
supercharge
متراکم کردن مقدماتی
supercharger
پیش متراکم کننده
packs
متراکم کردن فشردن
pack
متراکم کردن فشردن
trust fund
وجوه متراکم شده
soil consolidation
متراکم کردن خاک
heavily overcast
ابری متراکم
[هواشناسی]
cumulous
مانند ابرهای متراکم
condensed mercurytemperature
دمای جیوه متراکم
gas compressor
متراکم کننده هوا
clog
متراکم وانباشته کردن
eluvium
خاک باداورده و متراکم
data compression
متراکم سازی داده ها
data aggregate
متراکم سازی داده ها
accumulated dividend
سود سهام متراکم شده
compression
بهم فشردگی متراکم سازی
coke pusher
دستگاه متراکم کننده ذغال کک
compressed gas cylinder
سیلندر محتوی گاز متراکم
air compresser
دستگاهی که هوا را متراکم میکند
laminated product
تولید ماده متراکم متورق
accumulating
روی هم گذاشتن متراکم کردن
accumulate
روی هم گذاشتن متراکم کردن
accumulates
روی هم گذاشتن متراکم کردن
compaction
فشرده سازی متراکم کردن
grouter
دستگاه متراکم کننده سیمان
cumuli
ابر متراکم و روی هم انباشته
planosol
گل سفید نرم و متراکم فلات
cumulus
ابر متراکم و روی هم انباشته
over consolidated clay
خاک رس متراکم شده باپیشفشردگی
incompressibly
بطوریکه نتوان متراکم یا خلاصه نمود
accelerating pump
پمپ کوچکی که به منظورتامین فوری مخلوط غلیظ سوخت و هوا در کابراتورتعبیه میشود
charge neutrality
تساوی تقریبی ذرات مثبت ومنفی در شارههای متراکم
glomerule
خوشه متراکم ازمویرگهای کوچک و بافتهای حیوانی و غیره
rollers
دستگاهی که جهت متراکم کردن لایههای خاک از ان استفاده میشود
provident fund
وجوه متراکم شده برای تامین مالی دوره بازنشستگی
roller
دستگاهی که جهت متراکم کردن لایههای خاک از ان استفاده میشود
calendaring
قرار دادن الیاف کتان یاپارچه در محلول داغ و غلیظ سود برای افزایش مقاومت وشفافیت ان
cumulo nimbus
ابرهای بسیار بزرگ متراکم که قسمتهای فوقانی انها به استراتوسفر میرسد
crunching
متراکم کردن برنامه برای جای دادن تعداد زیاددستورالعملها در فضایی کوچک
auto rich
مخلوط غلیظ سوخت و هوا که نسبت ان توسط کنترل کننده مخلوط اتوماتیک درکاربوراتور ثابت نگهداشته میشود
condense
منقبض کردن یاشدن غلیظ کردن
condensing
منقبض کردن یاشدن غلیظ کردن
condenses
منقبض کردن یاشدن غلیظ کردن
inflaming
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflames
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflame
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
thickener
غلیظ کننده پرپشت کننده
thickeners
غلیظ کننده پرپشت کننده
compressive strength
قابلیت یک جسم برای مقاومت در برابر نیروی فشاری یانیرویی که گرایش به فشردن موتاه کردن و متراکم کردن ان دارد
data compression
متراکم سازی داده ها فشردگی داده ها
compressor
دستگاه فشار دستگاه متراکم کننده
compressors
دستگاه فشار دستگاه متراکم کننده
amassed
توده کردن متراکم کردن
amass
توده کردن متراکم کردن
compresses
خلاصه کردن متراکم کردن
compressing
خلاصه کردن متراکم کردن
congest
متراکم کردن گرفته کردن
amasses
توده کردن متراکم کردن
amassing
توده کردن متراکم کردن
compress
خلاصه کردن متراکم کردن
to get clogged
مسدود شدن
[بسته شدن ]
[متراکم وانباشته شدن]
generic
نوعی
a kind
[of]
نوعی
[از]
some kind
[of]
یک نوعی
[از]
fellow feeling
حس هم نوعی
typical
نوعی
retained earnings
درامدهای تقسیم نشده درامدهای متراکم- شده درامدهای نگهداری شده
bulldog
نوعی سگ بزرگ
cornett
نوعی شیپور
cutlass
نوعی قمه
cutlasses
نوعی قمه
colt
نوعی طپانچه
aerocommander
نوعی هواپیما
calash
نوعی درشکه
fox terrier
نوعی سگ اهلی
rutabaga
نوعی کلم
cotype
نوعی فرعی
calvados
نوعی عرق
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com