Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
livery servant
نوکری که جامه ویژه نوکربابی می پوشد
Other Matches
habiliments
جامه ویژه
of livery
ایانوکر جامه ویژه داشت یاجامه ساده
idiosyncrasies
طبیعت ویژه طرز فکر ویژه شیوه ویژه هرنویسنده خصوصیات اخلاقی
idiosyncrasy
طبیعت ویژه طرز فکر ویژه شیوه ویژه هرنویسنده خصوصیات اخلاقی
He wears his socks into holes .
آنقدر جوابهارامی پوشد تا سوراخ شوند
plain clothes man
کاراگاه یا ماموردیگرشهربانی که لباس غیرنظامی می پوشد
dress guard
اسبابی که دردوچرخه جامه را ازاسیب چرخ نگه میدارد جامه پناه
flunkeyism
نوکری
service
نوکری یاری
serfism
قره نوکری
sorb
نوکری کار
lacquey
نوکری کردن
lackeys
نوکری کردن
to take up one's livery
نوکری کردن
serviced
نوکری یاری
lackey
نوکری کردن
What she wears speaks volumes about her.
به سبکی که او
[زن]
لباس می پوشد خیلی واضح بیان می کند چه جور آدمی است.
liveryman
کسیکه لباس نوکری بر تن دارد
to watch for certain symptoms
توجه کردن به نشانه های ویژه
[علایم ویژه مرض ]
special interest groups
گروههایی با علاقه ویژه گروه مشترک المنافع ویژه
eyeservant
نوکری که فقط هنگام موافبت اقایش خوب کارمیکند نوکرپیش رو
speciality
کالای ویژه داروی ویژه یا اختصاصی اسپسیالیته
specialities
کالای ویژه داروی ویژه یا اختصاصی اسپسیالیته
specialty
کالای ویژه داروی ویژه یا اختصاصی اسپسیالیته
idiocrasy
طبیعت ویژه طرز فکر ویژه
praetorial
متعلق به گارد ویژه سربازی که جز گارد ویژه است
night dress
جامه خواب پیراهن خواب خواب جامه
outwall
جامه
overclothes
جامه رو
toggery
جامه
raiment
جامه
rigs
جامه
suits
جامه
rigged
جامه
suit
جامه
vesture
جامه
thing
جامه
rig
جامه
suited
جامه
swallow tail coat
جامه شب
transvestite
زن جامه
habit
جامه
transvestites
زن جامه
garments
جامه
monkhood dress
جامه
garment
جامه
habits
جامه
costumes
جامه
weeds
جامه
tog
جامه
liveries
جامه
apparel
جامه
livery
جامه
costume
جامه
costume
جامه
costumes
جامه ها
togs
جامه
gold
جامه زری
to habit
جامه پوشاندن
women's dres
جامه زنان
necklines
یقهی جامه
to wear mourning
جامه ماتم
neckline
یقهی جامه
dishabille
جامه خانگی
golds
جامه زری
undies
زیر جامه
disfrock
جامه از تن در اوردن
scarlet
سرخ جامه
wooled
جامه پشمی
the outward man
جامه یا تن ادمی
bed clothes
جامه خواب
print dress
جامه چیت
proper dress
جامه زیبا
proper dress
جامه شایسته
weeds
جامه بوگی
kimono
جامه ژاپنی
kimonos
جامه ژاپنی
hosiery
جامه کش باف
sadly dressed
جامه غم پوشیده
linen
جامه زبر
smalls
جامه بچگانه
small cloths
جامه بچگانه
samite
جامه زربفت
gear
الات جامه
geared
الات جامه
tog
جامه پوشاندن
caddice
جامه ژنده
nether garment
زیر جامه
suit case
جامه دان
luggage
جامه دان
night clothes
جامه خواب
portmanteau
جامه دان
portmanteaus
جامه دان
portmanteaux
جامه دان
cilice
جامه مویی
night gown
خواب جامه
night suit
جامه خواب
oil coat
جامه مشمعی
change of clothes
جامه واگردان
valise
جامه دان
valises
جامه دان
caddis
جامه ژنده
gears
الات جامه
clothes
جامه لباس
undress
جامه معمولی
garment
جامه رو رخت
fatigue dress
جامه بیگاری
undresses
جامه معمولی
undressing
جامه معمولی
fur
جامه خزدار
purple
جامه ارغوانی
habits
:جامه پوشیدن
furs
جامه خزدار
incognita
با جامه مبدل
suit
جامه
[کت و شلوار]
garb
جامه پوشانیدن به
garments
جامه رو رخت
knock about clothes
جامه کار
habit
:جامه پوشیدن
he wears a new suit to day
امروز جامه
evite
زن کم جامه پوش
to
[get]
dress
[ed]
جامه پوشیدن
riding habits
جامه سواری زنانه
materializes
جامه عمل بخودپوشیدن
riding habit
جامه سواری زنانه
to rustle in silks
جامه ابریشمی پوشیدن
actualise
[British]
جامه عمل پوشاندن
materialises
جامه عمل بخودپوشیدن
fleshings
جامه نازک تن نما
materializing
جامه عمل بخودپوشیدن
kilts
جامه چین دار
materialized
جامه عمل بخودپوشیدن
materialised
جامه عمل بخودپوشیدن
materialize
جامه عمل بخودپوشیدن
materialising
جامه عمل بخودپوشیدن
to garb oneself in silk
جامه ابریشمی پوشیدن
to clothe oneself
جامه برتن کردن
gown
جامه بلند زنانه
gowns
جامه بلند زنانه
flannel
جامه فلانل یاپشمی
trousseaux
جامه یا رخت عروس
trousseaus
جامه یا رخت عروس
trousseau
جامه یا رخت عروس
wools
جامه پشمی نخ پشم
fustanella
جامه بلندمردانه دریونان
fustanelle
جامه بلندمردانه دریونان
kirtle
جامه بلند زنانه
flannels
جامه فلانل یاپشمی
luggage
جامه دان اثاثه
bundle up
جامه گرم دربرکردن
next to the skin
زیر همه جامه ها
habiliment
جامه استعداد فکری
gaskin
شلوار زیر جامه
in mourning
جامه ماتم پوشیده
clobbers
جامه وصله کردن
carry ineffect
جامه عمل پوشاندن
actualize
جامه عمل پوشاندن
rich clad
جامه فاخر پوشیده
dressed inred
جامه سرخ پوشیده
ermined
جامه قاقم پوشیده
dressed in scarlet
جامه سرخ پوشیده
tights
جامه چسبان وخفت
clobbering
جامه وصله کردن
clobbered
جامه وصله کردن
clobber
جامه وصله کردن
small clothes
جامه بچه گانه
make something happen
جامه عمل پوشاندن
carry into effect
جامه عمل پوشاندن
put into effect
جامه عمل پوشاندن
put inpractice
جامه عمل پوشاندن
put ineffect
جامه عمل پوشاندن
implement
جامه عمل پوشاندن
carry out
جامه عمل پوشاندن
mantua
نوعی جامه یا لباس شب
wool
جامه پشمی نخ پشم
finery
[formal]
جامه پر زرق و برق
robe
جامه بلند زنانه
robe
جامه دربر کردن
robes
جامه بلند زنانه
robes
جامه دربر کردن
dress
جامه بتن کردن
dresses
جامه بتن کردن
finery
[formal]
جامه رسمی جشن
unclothe
جامه از تن بدر اوردن
disguise
جامه مبدل پوشیدن
disguised
جامه مبدل پوشیدن
disguises
جامه مبدل پوشیدن
disguising
جامه مبدل پوشیدن
kilt
جامه چین دار
vestiary
محل کندن جامه
undergrament
زیرپوش جامه زیر
pallium
جامه پشمینه پاپ ومطران ها
stole
جامه سفید حمایل دار
capuchin
جامه باشلق دار زنانه
she was prettily dressed
جامه قشنگ پوشیده بود
she is neatly dressed
جامه اش اراسته و پاکیزه است
to take up one's livery
جامه نوکر بابی پوشیدن
to wear a crape
جامه سوگواری برتن کردن
disguisement
تغییر قیافه یا جامه پوشیدگی
to fit
برازاندن
[اندازه کردن]
جامه
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com