Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 95 (6 milliseconds)
English
Persian
upset
نژند ناراحت
upsets
نژند ناراحت
upsetting
نژند ناراحت
Other Matches
deject
نژند
neurotic
نژند
saddest
نژند محزون
sadder
نژند محزون
sad
نژند محزون
dejected
نژند افسرده
tenser
ناراحت
fretful
ناراحت
disturbed
ناراحت
tensest
ناراحت
uneasy
ناراحت
peaceless
ناراحت
ill at ease
ناراحت
tense
ناراحت
comfortless
ناراحت
tensing
ناراحت
tensed
ناراحت
tenses
ناراحت
uneasily
ناراحت
inconvenient
ناراحت
worried
ناراحت
fidgety
ناراحت
down in the dumps
<idiom>
ناراحت
uncomfortable
ناراحت
uncomfortably
ناراحت
uptight
ناراحت
incommodious
ناراحت
to feel strange
ناراحت بودن
incommodiously
بطور ناراحت
incommoded by want of room
ناراحت از حیث
under a cloud
<idiom>
ناراحت وغمگین
incommode
ناراحت کردن
shook up
<idiom>
نگران ،ناراحت
perturb
ناراحت کردن
off-putting
ناراحت کننده
i passed an uneasy night
ناراحت بودم
discommode
ناراحت کردن
grouches
ادم ناراحت
discomforts
ناراحت کردن
discomfort
ناراحت کردن
grouched
ادم ناراحت
grouch
ادم ناراحت
fidgets
ناراحت بودن
fidgeting
ناراحت بودن
fidgeted
ناراحت بودن
painful
ناراحت کننده
discomfiture
ناراحت کردن
grouching
ادم ناراحت
distraught
شوریده ناراحت
hung over
ناراحت ازاعتیاد
fidget
ناراحت بودن
distemper
ناراحت کردن
put (someone) out
<idiom>
ناراحت ،دردسر،اذیت
antsy
<adj.>
بیقرار
[ناراحت]
[بی تاب]
upsetting conversation
گفتگو ناراحت کننده
harasses
ناراحت کردن دشمن
What have I done to offend you?
من چطور تو را ناراحت کردم؟
harass
ناراحت کردن دشمن
He is on edge. He is restive.
آرام ندارد (ناراحت است )
He gets really upset.
او
[مرد]
خیلی ناراحت میشود.
I dont mind the cold .
از سرما ناراحت نمی شوم
He feels bad about it . He is concerned about it.
از این موضوع ناراحت است
disquiet
ناراحت کردن اسوده نگذاشتن
nightmare
خواب ناراحت کننده و غم افزا
nightmares
خواب ناراحت کننده و غم افزا
worrywart
ادم غصه خور و ناراحت
to be on thorns
ناراحت یادل واپس بودن
It is preying on my mind.
خیالم را ناراحت کرده است
incommode
ناراحت گذاردن دردسر دادن
turn (someone) off
<idiom>
ناراحت کردن،انزجار ، نفرت داشتن
I was devastated.
<idiom>
من را بسیار ناراحت کرد
[اصطلاح روزمره]
unhandy
ناراحت نامناسب برای حمل ونقل دور از دسترس
bugs
کنه ناراحت کردن نیش زدن ازار دادن
bugging
کنه ناراحت کردن نیش زدن ازار دادن
bug
کنه ناراحت کردن نیش زدن ازار دادن
It's pretty hard to be in a bad mood around a fivemonth old baby.
ناراحت بودن در کنار یک نوزاد پنج ماهه کار سختی است.
inflaming
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflames
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflame
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
discomfited
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfiting
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfits
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfit
دچار مانع کردن ناراحت کردن
walking on eggshells
<idiom>
[اگر شما روی پوست تخم مرغ راه می روید به این معنیست که شما تمام تلاشتان را می کنید تا کسی را ناراحت نکنید.]
treading on eggshells
<idiom>
[اگر شما روی پوست تخم مرغ راه می روید به این معنیست که شما تمام تلاشتان را می کنید تا کسی را ناراحت نکنید.]
unsettles
ناراحت کردن مغشوش کردن
unsettle
ناراحت کردن مغشوش کردن
knock-ups
ابستن کردن ناراحت کردن
knock-up
ابستن کردن ناراحت کردن
knock up
ابستن کردن ناراحت کردن
hagride
ناراحت کردن عاجز کردن
oppressive
خورد کننده ناراحت کننده
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com