English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 157 (8 milliseconds)
English Persian
Don't let it get to you. نگذار این تو را عصبانی بکند.
Other Matches
jitter عصبانی شدن عصبانی بودن
Don't pick on me. سر به سر من نگذار.
irrespective احترام نگذار
Do not leave me alone. من را تنها نگذار.
Dont spin such yarns . Dont tell lies. دیگر صفحه نگذار ( دروغ نساز )
Dont get my back up. نگذار آنرویم (روی سگه ) بالا بیاد
I am counting(relying) on you, dont let me down. روی تو حساب می کنم نگذار آبرویم برود
Dont let the grass grow under your feet. نگذار وسط اینکار باد بخورد ( وقفه بیافتد )
let him do his worst هرچه ازدستش برمیاید بکند
instead of working بجای اینکه او کار بکند
Let the secretary get on with it . بگذارید منشی کارش را بکند
the odds are that he will doit احتمال دارد که انکار را بکند
vicarious work کاری که کسی به جای دیگری بکند
no one man can do it هیچکس به تنهایی نمیتوانداین کار را بکند
Let him go jump in the lake . He can go and drown himself . بگذار هر غلطی می خواهد بکند ( از تهدیدش ترسی ندارم )
microscopist کسیکه میتواند با ریز بین ازمایش هایی بکند
without lifting a finger بدون اینکه اصلا کاری بکند [اصطلاح روزمره]
an athlete's body [circulation] can take a lot of punishment. بدن [گردش خون] یک ورزشکار می تواند فشار زیادی را تحمل بکند .
nobody can take work [abuse] indefinitely. هیچ کس نمی تواند کار [سو استفاده] را به طور نامحدود تحمل بکند.
margin land حالتی که بازده زمین فقط جبران پرداخت هزینه ها واستهلاکات را بکند
Dont ever come here again. دیگر هیچوقت پایت را اینجا نگذار. [اینجا نیا.]
following my lead یک جور بازی که هر بازیکن را وادار میکنند هرکاری که استاد کرد او نیز بکند
After dinner he likes to retire to his study. پس از شام او [مرد] دوست دارد به اتاق مطالعه خود کناره گیری بکند.
What followed was the usual recital of the wife and children he had to support. سپس داستان منتج شد به بهانه مرسوم زن و بچه ها که او [مرد] باید از آنها حمایت بکند.
short tempered عصبانی
huffish عصبانی
out of temper عصبانی
uptight <idiom> عصبانی
wreakful عصبانی
wrathful عصبانی
red hot عصبانی
twittery عصبانی
horn mad عصبانی
high strung عصبانی
maniac عصبانی
pissed [at] [American E] <adj.> عصبانی [از]
angry [with] <adj.> عصبانی [از]
mad [at] <adj.> عصبانی [از]
pissed off [at] [American E] <adj.> عصبانی [از]
nervy عصبانی
angry <adj.> عصبانی
furious <adj.> عصبانی
wrathy [colloquial] <adj.> عصبانی
wrathful [literary] <adj.> عصبانی
pissed off [vulgar] <adj.> عصبانی
mad [coll.] [very angry] <adj.> عصبانی
ireful [literary] <adj.> عصبانی
jumpy عصبانی
irate <adj.> عصبانی
indignant <adj.> عصبانی
waxy عصبانی
frantic عصبانی
mad عصبانی
huffier عصبانی
huffiest عصبانی
huffy عصبانی
frenetic عصبانی
pins and needles عصبانی
maniacs عصبانی
wroth [chiefly literary] <adj.> عصبانی
choleric عصبانی
feisty عصبانی
pelting عصبانی
frenetical عصبانی
maddest عصبانی
academic freedom آزادی طلاب و محققین در تدریس وتحقیق و نشر افکار خود بدون انکه موسسهای که دراستخدام انند بتواند به انان تعرضی بکند و یا ایشان را درفشار بگذارد
see red عصبانی شدن
wear on <idiom> عصبانی شدن
worked up <idiom> عصبانی ،نگران
mad as a hornet <idiom> خیلی عصبانی
get someone's blood up <idiom> عصبانی کردن
blood عصبانی کردن
enrages عصبانی کردن
enraged عصبانی کردن
enrage عصبانی کردن
nervousness حالت عصبانی
nervously بطور عصبانی
madly با حال عصبانی
wear on عصبانی کردن
to get on one's nerve عصبانی کردن
the needle حالت عصبانی
the fidgets حالت عصبانی
steam up عصبانی کردن
provocative عصبانی کننده
furious عصبانی متلاطم
in a wrought up state درحال عصبانی
enraging عصبانی کردن
funk عصبانی کردن
neurotic ادم عصبانی
get one's dander up <idiom> عصبانی شدن
outrageous عصبانی کننده
irritates عصبانی کردن
irritated عصبانی کردن
irritate عصبانی کردن
hit the ceiling <idiom> عصبانی شدن
hit the roof <idiom> عصبانی شدن
crabs جرزدن عصبانی کردن
crab جرزدن عصبانی کردن
to get on somebody's nerves کسی را عصبانی کردن
He sounds angry. او عصبانی به نظر میرسد.
piss off <idiom> عصبانی کردن کسی
outrages سخت عصبانی شدن
outraging سخت عصبانی شدن
down on (someone) <idiom> از چیزی عصبانی بودن
blow-up ترکاندن عصبانی کردن
blow up ترکاندن عصبانی کردن
amok شخص عصبانی و دیوانه
fit to be tied <idiom> خیلی عصبانی وناامید
flare up <idiom> یک مرتبه عصبانی شدن
foam at the mouth <idiom> خیلی عصبانی شدن
get (someone's) goat <idiom> عصبانی کردن شخص
give someone a piece of your mind <idiom> عصبانی شدن از کسی
get on one's nerves <idiom> عصبانی کردن شخص
blow-ups ترکاندن عصبانی کردن
in one's hair <idiom> عصبانی کردن شخصی
neuropathic وابسته بناخوشی عصبانی
neuropathist متخصص ناخوشیهای عصبانی
rub some one the wrong way کسی را عصبانی کردن
outraged سخت عصبانی شدن
outrage سخت عصبانی شدن
He is outrageous! او [مرد] آدم را عصبانی می کند!
nervous wreck آدم بی نهایت عصبانی و نگران
bundle of nerves آدم بی نهایت عصبانی و نگران
maddened عصبانی کردن دیوانه شدن
maddens عصبانی کردن دیوانه شدن
madden عصبانی کردن دیوانه شدن
nervous عصبی مربوط به اعصاب عصبانی
bag of nerves آدم بی نهایت عصبانی و نگران
He got angry and banged the table. عصبانی شد وزد روی میز
This is a red rag for me. این من را واقعا عصبانی میکند.
drive someone up a wall <idiom> از کوره در رفتن ،عصبانی شدن
make one's blood boil <idiom> کسی را خیلی عصبانی کردن
to never let yourself get to thinking like them <idiom> نگذارند که نفوذ بقیه مردم مجبورشان بکند طرز فکر مانند بقیه مردم داشته باشند [اصطلاح روزمره]
to snap یکدفعه عصبانی شدن و داد زدن
to get mad at somebody [something] از دست کسی [چیزی] عصبانی شدن
go into orbit <idiom> از کوره در رفتن ،خیلی عصبانی شدن
There were some angry looks in the crowd . قیافه ها ؟ عصبانی دربین جمعیت دیده می شد
to be mad at somebody [something] از دست کسی [چیزی] عصبانی بودن
Whatever did he say to make you so angry . مگر چه گفت که اینقدر عصبانی شدی ؟
sorehead شخص کم فرفیت که در اثر باخت یا شکست عصبانی میشود
to piss off the wrong people <idiom> آدمهای دارای نفوذ و قدرت زیاد را عصبانی کردن
I was absolutely infuriated. کارد میزدی خونم در نمی آمد [بی نهایت عصبانی بودم]
crab عصبانی شدن باعث تحریک وعصبانیت شدن ادم ترشرو
crabs عصبانی شدن باعث تحریک وعصبانیت شدن ادم ترشرو
inflames اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflaming اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflame اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
flustered دست پاچه کردن عصبانی کردن
flusters دست پاچه کردن عصبانی کردن
flustering دست پاچه کردن عصبانی کردن
to get annoyed [at] آزرده شدن [عصبانی شدن] [در باره]
to rile آزردن [دمق کردن] [عصبانی کردن]
fluster دست پاچه کردن عصبانی کردن
mad عصبانی کردن دیوانه کردن
to get riled [to feel riled] آزرده شدن [عصبانی شدن]
maddest عصبانی کردن دیوانه کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com