English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 209 (11 milliseconds)
English Persian
pinpoint target هدف دقیق تعیین شده
Search result with all words
metronome اسبابی که برای تعیین زمان دقیق
metronomes اسبابی که برای تعیین زمان دقیق
decca سیستم تعیین محل دقیق یا بهترین محل برای ایستگاه فرستنده
exact location تعیین کردن محل دقیق نقاط
pin point تعیین دقیق نقاط
quantum valebat در مواقعی که جنسی بدون تعیین قیمت دقیق فروخته و شرط شود که قیمت بر مبنای قاعده فوق بعدا" پرداخت شود
re attachment در مورد کسی که قبلا" توقیف شده بوده وبه علتی بدون تعیین تاریخ دقیق ازاد شده بوده است die sine
timing disc علامت حک شده روی موتورپیستونی برای کمک به تعیین دقیق وضعیت زاویهای میل لنگ به منظور زمان بندی صحیح کارکرد موتور
Other Matches
quartz clock بخش کوچکی از کریستال کواترنر که در فرکانس مشخص با اعمال ولتاژ مشخص مرتعش میشود و برای سیگنالهای ساعت بسیار دقیق کامپیوتر ها و سایر برنامههای زمانی بسیار دقیق به کار می رود
authentication تعیین نشانی تعیین معرف کردن
defaulted مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
defaults مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
default مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
defaulting مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
dosimetry تعیین مقدار جذب شده دارو یاتشعشع اتمی ازمایش تعیین دوز جذب شده
locate جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
locates جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
located جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
locating جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
air priorities committee کمیته تعیین ارجحیت حمل ونقل هوایی یا تعیین ارجحیت حمل بار
convoy routing تعیین مسیر کاروان دریایی تعیین مسیر حرکت ستون دریایی
radar locating تعیین محل نقاط یا هدفها به وسیله رادار تعیین محل توپهای دشمن به وسیله رادار
running fix کشیدن سمت متوالی ناو تعیین متوالی سمت ناو اخراج اشعه متوالی برای تعیین ایستگاه
literal دقیق
particular redemption دقیق
exacted دقیق
scholastic دقیق
intent دقیق
exacts دقیق
exquisite دقیق
exact solution حل دقیق
exact دقیق
precision دقیق
stringent دقیق
wistful دقیق
punctiliously دقیق
astute دقیق
tenty دقیق
punctilious دقیق
stringently دقیق
advertent دقیق
accurate دقیق
subtil دقیق
scholastical دقیق
scrutinizer دقیق
punctual دقیق
controls توپزن دقیق
queazy زیاد دقیق
strictly speaking دقیق شویم
precisian خیلی دقیق
precision spirit level ترازوی دقیق
setting up لجوج دقیق
sets لجوج دقیق
set لجوج دقیق
goings-over بررسی دقیق
controlling توپزن دقیق
control توپزن دقیق
precisionist بسیار دقیق
precision tool ابزار دقیق
going-over بررسی دقیق
precision sweep روبش دقیق
precision scale مقیاس دقیق
precision levelling ترازیابی دقیق
precision instrument سنجه دقیق
watchfulness دقیق هشیاری
thorough paced دقیق گام
thoroughgoing بسیار دقیق
subtlest دقیق لطیف
subtler دقیق لطیف
subtle دقیق لطیف
precision adjustment تنظیم دقیق
precision balance ترازوی دقیق
imprecise غیر دقیق
pryingly با نگاه دقیق
in-depth دقیق و عمیق
precision fire تیر دقیق
perpend دقیق بودن
fine spun دقیق خیالی
correct دقیق یا درست
precise دقیق کردن
fine setting تنظیم دقیق
detailed analysis آنالیز دقیق
watchful بی خواب دقیق
fine adjustment تنظیم دقیق
precision tools الات دقیق
queasy زیاد دقیق
pernickety کاربسیار دقیق
scrutiny بررسی دقیق
an a calculator محاسب دقیق
punctual باذکرجزئیات دقیق
corrects دقیق یا درست
instrument الات دقیق
sounds بی خطر دقیق
detailed analysis بررسی دقیق
soundest بی خطر دقیق
correcting دقیق یا درست
exact location محل دقیق
micro pressure gage فشارسنج دقیق
particularization شرح دقیق
tenuous لطیف دقیق
persnickety کاربسیار دقیق
precision measurment سنجش دقیق
arm of precision اسلحه دقیق
sounded بی خطر دقیق
sound بی خطر دقیق
instruments الات دقیق
precise صریح دقیق
precise خیلی دقیق
high accuracy measurement سنجش دقیق
mirrored ایجاد کپی دقیق
stickler سمج خیلی دقیق
mirror ایجاد کپی دقیق
precision adjustment تنظیم تیر دقیق
inspects ازمایش دقیق بازبینی
particular دقیق نکته بین
inspect ازمایش دقیق بازبینی
inspected ازمایش دقیق بازبینی
inspecting ازمایش دقیق بازبینی
sticklers سمج خیلی دقیق
precision engineering تکنیک ابزار دقیق
precision engineering مهندسی ابزار دقیق
precision drill مته کردن دقیق
precision casting ریخته گری دقیق
precision bore سوراخ کردن دقیق
fine tuning میزان سازی دقیق
fine turning میزان سازی دقیق
precision adjustment تنظیم دقیق تیر
probity پیروی دقیق از اصول
edge sharpening دقیق کردن لبه
meticulous خیلی دقیق وسواسی
pores بمطالعه دقیق پرداختن
pore بمطالعه دقیق پرداختن
mirrors ایجاد کپی دقیق
precision measuring equipment تجهیزات سنجش دقیق
precision lathe ماشین تراش دقیق
fine sight تنظیم خط نشانه دقیق
calibration تنظیم الات دقیق
chronometer ساعت شمار دقیق
measuring magnifier مسافت یاب دقیق
facsimiles کپی دقیق از یک متن
tender دقیق ترد ونازک
tendered دقیق ترد ونازک
tenderest دقیق ترد ونازک
tendering دقیق ترد ونازک
mind one's P's and Q's <idiom> خیلی دقیق به رفتاروگفتار
pick someone's brains <idiom> اطلاعات دقیق به کسی
off base <idiom> غیر دقیق ،نادرست
fine adjustment knob دکمه تنظیم دقیق
to pore [over; on] به مطالعه دقیق پرداختن
precision بسیار دقیق بودن
precision اندازه گیری دقیق
facsimile کپی دقیق از یک متن
a true and accurate report گزارشی درست و دقیق
altitude fine adjustment دستگاه تنظیم دقیق
zero تنظیم دقیق دستگاه
zeros تنظیم دقیق دستگاه
astringent سخت گیر دقیق
scrupulously <adv.> خیلی دقیق وسواسی
zeroes تنظیم دقیق دستگاه
handle with kid gloves <idiom> باکسی همکاری دقیق داشتن
attenuates تقلیل دادن دقیق شدن
zero hour <idiom> لحظه دقیق حمله درجنگ
approximates نه دقیق ولی تقریبا درست
formats قواعد دقیق دستورات و آرگومان ها
accuracy تعریف دقیق تر خواهد بود
attenuate تقلیل دادن دقیق شدن
attenuated تقلیل دادن دقیق شدن
punctilio نکته دقیق در ایین رفتار
format قواعد دقیق دستورات و آرگومان ها
fine sight تنظیم دقیق زاویه توپ
attenuating تقلیل دادن دقیق شدن
approximated نه دقیق ولی تقریبا درست
theodolites زاویه یاب دقیق ثانیهای
theodolite زاویه یاب دقیق ثانیهای
subtilization ملایمت دقیق و لطیف سازی
subtilize دقیق وحساس ولطیف کردن
images کپی دقیق از فضایی از حافظه
approximate نه دقیق ولی تقریبا درست
thread the needle پاس دقیق از بین مدافعان
an i calculation حساب نادرست یا غیر دقیق
image کپی دقیق از فضایی از حافظه
he was p in his promises درانجام وعدههای خود دقیق بود
soul-searching بررسی دقیق احساسات وانگیزههای خود
soul searching بررسی دقیق احساسات وانگیزههای خود
precisian شخص دقیق در مراعات قواعداخلاقی ومذهبی
nuance اختلاف مختصر نکات دقیق وفریف
nuances اختلاف مختصر نکات دقیق وفریف
zero beat تنظیم کردن دقیق موج دستگاه وفرکانس ان
rhadamanthine وابسته به قضاوت خیلی دقیق و سخت گیرانه
programming specification مستند مفصل قدمهای دقیق برنامه نویسی
The planes pin- pointed the enemy targets . هواپیما ها گشتند تا هدفهای دشمن را دقیق پیدا کردند
action architecture [معماری با طرح های دقیق و مختصر و استفاده از مواد آماده]
supervising بررسی دقیق اینکه آیا کار به درستی انجام شده یا خیر
grey scale سایههای خاکستری برای اندازه گیری دقیق هنگالم فیلم برداری
hand forming شکل دادن فلزات تورق پذیر باابزارهای دستی و بلوکهای دقیق
supervise بررسی دقیق اینکه آیا کار به درستی انجام شده یا خیر
supervised بررسی دقیق اینکه آیا کار به درستی انجام شده یا خیر
supervises بررسی دقیق اینکه آیا کار به درستی انجام شده یا خیر
glideslope شعاع رادیویی سیستم فرود باالات دقیق برای ایجاد یک راهنمای قوی
capture کنترل مسیر حرکت برای نگهداشتن الات دقیق روی میزان مطلوب
captures کنترل مسیر حرکت برای نگهداشتن الات دقیق روی میزان مطلوب
capturing کنترل مسیر حرکت برای نگهداشتن الات دقیق روی میزان مطلوب
yellow arc محدودهای از طیف نمایش الات دقیق که به عنوان احتیاط و بالاتراز حد نرمال نصب شود
pcm روش ذخیره سازی صدا در قالب دقیق و فشرده توسط کارتهای صوتی قوی
TrueType فناوری نوشتاری سافت Apple و ماکروسافت برای چاپ دقیق هر آنچه در صفحه نمایش داده میشود
accuracy کدی که تشخیص میدهد آیا داده دقیق است و یا باید توسط یک وسیله خاص از ثبت درآید
emplacement تعیین جا
designation تعیین
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com