English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (16 milliseconds)
English Persian
ingenerate هستی دادن
to bring existence هستی دادن
to call into being هستی دادن
Other Matches
thou art تو هستی
realities هستی
reality هستی
existences هستی
existence هستی
being هستی
esse هستی
essence هستی
vivifier هستی بخش
Is everything all right? سالم هستی؟
reality هستی اصلیت
All right? سالم هستی؟
What are you waiting for ? معطل چه هستی ؟
ens هستی مطلق
objectivity هستی واقعیت
realities هستی اصلیت
existential مربوط به هستی
corporality هستی جسمانی تن
individuum هستی مطلق
Are you hungry? تو گرسنه هستی؟
ontologist هستی شناس
ontology هستی شناسی
to give being to هستی بخشیدن
extant دارای هستی
existentialism هستی گرایی
cosmic مربوط به عالم هستی
pre existence هستی از پیش ازلیت
cosmic مربوط بعالم هستی
raw deal <idiom> آخر خط ،پایان هستی
inesse دارای هستی واقعی
individuum هستی تجزیه ناپذیر
antitheist منکر هستی خدا
ontological وابسته به هستی شناسی
substantively با داشتن هستی جداگانه
nirvana پیوستن به کل هستی خشنودی مطلق
atheistical مبنی برانکار هستی خدا
You are stll a child in her eyes. به چشم اوهنوز یک بچه هستی
I want to swim ,are you on ? اهلش هستی شنا کنیم ؟
nirvanas پیوستن به کل هستی خشنودی مطلق
Are you still on the line? هنوز پشت تلفن هستی؟
being زمان حال فعل be to هستی
Very funny ! Ha , ha , ha ! یخ کنی ( خیلی لوس وبی مزه هستی )
Are you still around? هنوز هستی ؟ [مانند پشت تلفن یا درچت اینترنت]
I'm still not quite sure how good you are. من هنوز هم نمی دونم که تو واقعا چقدر خوب هستی.
Let's see how much you can take. <idiom> ببینیم چند مرد حلاج هستی. [اصطلاح روزمره]
I appreciate your concern, but I'm fine. خیلی سپاسگذارم از اینکه دلواپس هستی اما من حالم خوب است.
metagnosticism عقیده باینکه اثبات هستی خدااز گنجایش علم بشر بیرون است
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
formation سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifting حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
development گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
developments گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudging با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudged با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudges با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
allowances جیره دادن فوق العاده دادن
advances ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
promulge انتشار دادن بعموم اگهی دادن
square away سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
organizations سازمان دادن ارایش دادن موضع
indemnify غرامت دادن به تامین مالی دادن به
allowance جیره دادن فوق العاده دادن
organisations سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization سازمان دادن ارایش دادن موضع
drags حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
mouses وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouse وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamic اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamically اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
triple option بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
housed منزل دادن پناه دادن
give security for تامین دادن ضامن دادن
individualizes تمیز دادن تشخیص دادن
pronounce حکم دادن فتوی دادن
mitigate تخفیف دادن تسکین دادن
assigned نسبت دادن تخصیص دادن
pronounces حکم دادن فتوی دادن
assigning نسبت دادن تخصیص دادن
promote ترفیع دادن ترویج دادن
assigns نسبت دادن تخصیص دادن
to follow up ادامه دادن قوت دادن
massage ماساژ دادن تغییر دادن
promoted ترفیع دادن درجه دادن
assign نسبت دادن تخصیص دادن
promotes ترفیع دادن ترویج دادن
houses منزل دادن پناه دادن
compensates پاداش دادن عوض دادن
mitigated تخفیف دادن تسکین دادن
lend عاریه دادن اجاره دادن
compensated پاداش دادن عوض دادن
mitigates تخفیف دادن تسکین دادن
individualized تمیز دادن تشخیص دادن
individualizing تمیز دادن تشخیص دادن
compensate پاداش دادن عوض دادن
house منزل دادن پناه دادن
promote ترفیع دادن درجه دادن
promoted ترفیع دادن ترویج دادن
individualize تمیز دادن تشخیص دادن
promotes ترفیع دادن درجه دادن
circulate انتشار دادن رواج دادن
circulated انتشار دادن رواج دادن
judging حکم دادن تشخیص دادن
judges حکم دادن تشخیص دادن
order سفارش دادن دستور دادن
loans قرض دادن عاریه دادن
judged حکم دادن تشخیص دادن
circulates انتشار دادن رواج دادن
judge حکم دادن تشخیص دادن
promoting ترفیع دادن ترویج دادن
purging غرامت دادن جریمه دادن
promoting ترفیع دادن درجه دادن
loaning قرض دادن عاریه دادن
garnishing زینت دادن لعاب دادن
directs دستور دادن دستورالعمل دادن
massaged ماساژ دادن تغییر دادن
directed دستور دادن دستورالعمل دادن
direct دستور دادن دستورالعمل دادن
massages ماساژ دادن تغییر دادن
massaging ماساژ دادن تغییر دادن
individualising تمیز دادن تشخیص دادن
individualises تمیز دادن تشخیص دادن
individualised تمیز دادن تشخیص دادن
loan قرض دادن عاریه دادن
organizes سازمان دادن ارایش دادن
relate گزارش دادن شرح دادن
organize سازمان دادن ارایش دادن
expands توسعه دادن بسط دادن
illustrate شرح دادن نشان دادن
develop بسط دادن پرورش دادن
embellish ارایش دادن زینت دادن
embellished ارایش دادن زینت دادن
embellishes ارایش دادن زینت دادن
irritate خراش دادن سوزش دادن
irritated خراش دادن سوزش دادن
irritates خراش دادن سوزش دادن
illustrating شرح دادن نشان دادن
pottion بهره دادن از جهاز دادن به
illustrates شرح دادن نشان دادن
expanding توسعه دادن بسط دادن
to switch on اتصال دادن جریان دادن
slashes چاک دادن شکاف دادن
organises سازمان دادن ارایش دادن
slashed چاک دادن شکاف دادن
organising سازمان دادن ارایش دادن
to set forth شرح دادن بیرون دادن
effectuate انجام دادن صورت دادن
decern تشخیص دادن تمیز دادن
relates گزارش دادن شرح دادن
lends عاریه دادن اجاره دادن
expand توسعه دادن بسط دادن
embellishing ارایش دادن زینت دادن
empowered اختیار دادن وکالت دادن
incise چاک دادن شکاف دادن
preferring ترجیح دادن برتری دادن
instruct دستور دادن اموزش دادن
insulted فحش دادن دشنام دادن
prefer ترجیح دادن برتری دادن
insult فحش دادن دشنام دادن
empowering اختیار دادن وکالت دادن
incises چاک دادن شکاف دادن
instructs دستور دادن اموزش دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com