English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (42 milliseconds)
English Persian
synchronised همزمان بودن هماهنگ کردن حرکت
synchronises همزمان بودن هماهنگ کردن حرکت
synchronising همزمان بودن هماهنگ کردن حرکت
synchronize همزمان بودن هماهنگ کردن حرکت
synchronizes همزمان بودن هماهنگ کردن حرکت
Other Matches
pseudostereo ناوبری همزمان و هماهنگ موشک در سمت و ارتفاع
harmonic motion حرکت هماهنگ
damped harmonic motion حرکت هماهنگ میرا
simple harmonic motion حرکت هماهنگ ساده
synchronised هماهنگ کردن هماهنگ شدن
synchronising هماهنگ کردن هماهنگ شدن
synchronises هماهنگ کردن هماهنگ شدن
synchronizes هماهنگ کردن هماهنگ شدن
synchronize هماهنگ کردن هماهنگ شدن
ambulate حرکت کردن درحرکت بودن
synchrinized همزمان بودن
coincide همزمان بودن
coincides همزمان بودن
coincided همزمان بودن
coinciding همزمان بودن
harmonized هماهنگ کردن
harmonises هماهنگ کردن
harmonizes هماهنگ کردن
harmonize هماهنگ کردن
harmonizing هماهنگ کردن
harmonised هماهنگ کردن
harmonising هماهنگ کردن
coordinate متناسب یا هماهنگ کردن
concurrence تلاقی دو نیرو در یک خط عملیات نقطه تلاقی همزمان بودن
fire coordination هماهنگ کردن اتش تطبیق کردن اتشها
orchestrating هماهنگ و موزون کردن ارکست تهیه کردن
orchestrates هماهنگ و موزون کردن ارکست تهیه کردن
orchestrated هماهنگ و موزون کردن ارکست تهیه کردن
orchestrate هماهنگ و موزون کردن ارکست تهیه کردن
desqview نرم افزاری که برای سیستم DOS-MS امکان چند منظوره بودن را فراهم میکند و به بیش از یک برنامه اجازه اجرا همزمان میدهد
processor به صورت همزمان همزمان کار کند
orient توجیه دستگاههای مغناطیسی هماهنگ کردن دستگاهها
orienting توجیه دستگاههای مغناطیسی هماهنگ کردن دستگاهها
orients توجیه دستگاههای مغناطیسی هماهنگ کردن دستگاهها
head for به سمت معینی در حرکت بودن
snakes دارای حرکت مارپیچی بودن
snake دارای حرکت مارپیچی بودن
snaked دارای حرکت مارپیچی بودن
wing and wing حرکت با باز بودن کامل بادبانها
coordinate هماهنگ کردن هم اهنگ کردن
roaming حرکت به آسانی ودرارتباط با فرستنده ارتباطی بی سیم بودن
roams حرکت به آسانی ودرارتباط با فرستنده ارتباطی بی سیم بودن
roamed حرکت به آسانی ودرارتباط با فرستنده ارتباطی بی سیم بودن
roam حرکت به آسانی ودرارتباط با فرستنده ارتباطی بی سیم بودن
cruised سرعت حرکت در اب دریانوردی کردن حرکت دریایی
cruises سرعت حرکت در اب دریانوردی کردن حرکت دریایی
cruising سرعت حرکت در اب دریانوردی کردن حرکت دریایی
cruise سرعت حرکت در اب دریانوردی کردن حرکت دریایی
guinea pigs کشتی مسئول بررسی مصون بودن منطقه حرکت ناو گروه
guinea pig کشتی مسئول بررسی مصون بودن منطقه حرکت ناو گروه
synchronize همزمان کردن
synchronises همزمان کردن
synchronising همزمان کردن
synchronizes همزمان کردن
synchronised همزمان کردن
synchronises همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronising همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronize همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronised همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronizes همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronising همزمان شدن با هم مطابق کردن
synchronizes همزمان شدن با هم مطابق کردن
synchronize همزمان شدن با هم مطابق کردن
synchronised همزمان شدن با هم مطابق کردن
synchronises همزمان شدن با هم مطابق کردن
multi tasking همزمان بدون کم کردن سرعت اجرای پردازنده
multitasking همزمان بدون کم کردن سرعت اجرای پردازنده
peregrinate سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
contain در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contains در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contained در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
coordination سازماندهی کارهای پیچیده همزمان کردن دو یا چند فرآیند
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
flight coordination هماهنگ کردن پرواز هماهنگی پرواز
clocking روشی برای همزمان کردن دو دستگاه فرستنده و گیرنده مخابراتی
differential ailerons ارتباط شهپرها به قسمتی که زاویه حرکت شهپری که به طرف بالا حرکت میکند اززاویه شهپر دیگر که بطرف پایین حرکت میکند بیشتر است
coordinated هماهنگ
consonants هماهنگ
harmonic هماهنگ
monotone هماهنگ
consonant هماهنگ
synchronous هماهنگ
harmonious هماهنگ
harmonic vibration ارتعاش هماهنگ
harmonic هماهنگ همساز
harmonic oscillator نوسانگر هماهنگ
coordinator هماهنگ کننده
cooperating bishop دو فیل هماهنگ
coordination هماهنگ سازی
coordinate هماهنگ ساختن
subharmonic هماهنگ فرعی
proportional متقابل یا هماهنگ
harmonic wave موج هماهنگ
sequencer شیر هماهنگ
monitor رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitored رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitors رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
coordinating authority مقام هماهنگ کننده
synchronizing mechanism ساز و کار هماهنگ
creeping attack تک هماهنگ شده ضد زیردریایی
autosyn هماهنگ کننده خودکار
sequence valve شیر هماهنگ کننده
damped harmonic oscillator نوسانگر هماهنگ میرا
executive area ناحیه هماهنگ ساز
monotone صدای یکنواخت تکرار هماهنگ
fire support coordinator هماهنگ کنند پشتیبانی اتش
concrescent دارای رشد مشترک یا هماهنگ
screen coordinator هماهنگ کنند پوشش دریایی
bsc SynchronousCommunication Binaryارتباطات هماهنگ دودویی
area coordination group گروه هماهنگ کننده عملیات منطقه
compatability قابلیت انطباق کار هماهنگ با سایردستگاهها
concurrent اجرای چنیدین برنامه همزمان با اجرا کردن هر بخش کوچک از برنامه به نوبت
proportional clothing لباس هماهنگ یا همرنگ زمین یا منطقه عملیات
cim استفاده هماهنگ از کامپیوتر در هر مرحله از طراحی و ساخت
fire support coordination هماهنگ کردن پشتیبانی اتش تطبیق پشتیبانی اتش
raster سیستم اسکن کردن تمام صفحه نمایش CRT تمام صفحه , پیش نمایش CRT با یک اشعه تصویر با حرکت افقی روی آن و حرکت به پایین در انتهای هر خط
sail باکشتی حرکت کردن روی هوا با بال گسترده پرواز کردن
sailings باکشتی حرکت کردن روی هوا با بال گسترده پرواز کردن
sailed باکشتی حرکت کردن روی هوا با بال گسترده پرواز کردن
waved حرکت سیگنال که مرتب زیاد و کم میشود در حین حرکت آن در رسانه
wave حرکت سیگنال که مرتب زیاد و کم میشود در حین حرکت آن در رسانه
waving حرکت سیگنال که مرتب زیاد و کم میشود در حین حرکت آن در رسانه
waves حرکت سیگنال که مرتب زیاد و کم میشود در حین حرکت آن در رسانه
feint فریفتن با حرکت دروغین حرکت فریبنده بازو برای بازکردن گارد حریف
feints فریفتن با حرکت دروغین حرکت فریبنده بازو برای بازکردن گارد حریف
feinted فریفتن با حرکت دروغین حرکت فریبنده بازو برای بازکردن گارد حریف
feinting فریفتن با حرکت دروغین حرکت فریبنده بازو برای بازکردن گارد حریف
mouses نرخ حرکت نشانه گر در صفحه نمایش در مقایسه با مسافتی که شما mouse رد حرکت می دهید
mouse نرخ حرکت نشانه گر در صفحه نمایش در مقایسه با مسافتی که شما mouse رد حرکت می دهید
route order ترتیب حرکت در روی جاده حرکت به ستون راه
lumber چوب بری کردن سنگین حرکت کردن
lumbered چوب بری کردن سنگین حرکت کردن
lumbers چوب بری کردن سنگین حرکت کردن
lumbering چوب بری کردن سنگین حرکت کردن
braided ناگهان حرکت کردن جهش ناگهانی کردن
braids ناگهان حرکت کردن جهش ناگهانی کردن
braid ناگهان حرکت کردن جهش ناگهانی کردن
e c e کمیسیون اقتصادی اروپا کمیسیونی که در بطن شورای اقتصادی و اجتماعی سازمان ملل برای هماهنگ کردن روشهای اقتصادی دولتها درجهت افزایش فعالیتهای اقتصادی اروپا و نیز بسط وگسترش روابط اقتصادی کشورهای اروپایی با یکدیگرتشکیل شده است
move on ازجای خود حرکت دادن ازجای خود حرکت کردن
trackball وسیلهای برای حرکت نشانه گر روی صفحه که با حرکت دادن توپ موجود در محفظه کنترل می شوند
fish tailing حرکت نوسانی یا تاب [تریلر در حال حرکت]
tapes وسیله تبدیل حرکت دورانی به حرکت خطی
tape وسیله تبدیل حرکت دورانی به حرکت خطی
taped وسیله تبدیل حرکت دورانی به حرکت خطی
stroked حرکت کامل با پارو حرکت توام دست و پا
stroking حرکت کامل با پارو حرکت توام دست و پا
stroke حرکت کامل با پارو حرکت توام دست و پا
move off the ball حرکت سریع از نقطه معین پس از حرکت توپ
strokes حرکت کامل با پارو حرکت توام دست و پا
loitering معطل کردن باتنبلی حرکت کردن
loiter معطل کردن باتنبلی حرکت کردن
loiters معطل کردن باتنبلی حرکت کردن
loitered معطل کردن باتنبلی حرکت کردن
sail حرکت کردن
get under way حرکت کردن
sailings حرکت کردن
inch حرکت کردن
to weigh anchor حرکت کردن
sailed حرکت کردن
move حرکت کردن
moves حرکت کردن
to bear oneself حرکت کردن
departure حرکت کردن
departures حرکت کردن
skews کج حرکت کردن
have way on حرکت کردن
whir حرکت کردن
waggles حرکت کردن
waggling حرکت کردن
waggled حرکت کردن
skewing کج حرکت کردن
waggle حرکت کردن
moved حرکت کردن
skew کج حرکت کردن
transfers حرکت سمتی لوله حرکت درسمت
transferring حرکت سمتی لوله حرکت درسمت
transfer حرکت سمتی لوله حرکت درسمت
counter clockwise حرکت عکس حرکت عقربههای ساعت
compound motion حرکت صلیبی حرکت عرضی و طولی
zigzagged حرکت زیگزاگی کردن
to tail to the tide باجزرومد حرکت کردن
spanks با سرعت حرکت کردن
sneaks دزدکی حرکت ه کردن
sailings با نازوعشوه حرکت کردن
sneaked دزدکی حرکت ه کردن
spiralled بطورمارپیچ حرکت کردن
spiral بطورمارپیچ حرکت کردن
trailed بدنبال حرکت کردن
spanked با سرعت حرکت کردن
spank با سرعت حرکت کردن
spirals بطورمارپیچ حرکت کردن
crawfish به پشت حرکت کردن
trance باچالاکی حرکت کردن
trails بدنبال حرکت کردن
pule باصدا حرکت کردن
lazy باکندی حرکت کردن
zigzag حرکت زیگزاگی کردن
laziest باکندی حرکت کردن
trailing بدنبال حرکت کردن
to move on واداربه حرکت کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com