English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 243 (42 milliseconds)
English Persian
contemporize هم زمان کردن
Search result with all words
click زنگ خوردن تیک تیک کردن قلاب یا ضامن در دستگاههای زمان سنجی
clicked زنگ خوردن تیک تیک کردن قلاب یا ضامن در دستگاههای زمان سنجی
clicks زنگ خوردن تیک تیک کردن قلاب یا ضامن در دستگاههای زمان سنجی
time تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
time 1-سیگنالی که به صورت پایه برای مقاصد زمان بندی استفاده شود.2-سیگنال پیاپی در اسیلوسکوپ برای جابجا کردن اشعه روی صفحه نمایش
timed تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
timed 1-سیگنالی که به صورت پایه برای مقاصد زمان بندی استفاده شود.2-سیگنال پیاپی در اسیلوسکوپ برای جابجا کردن اشعه روی صفحه نمایش
times تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
times 1-سیگنالی که به صورت پایه برای مقاصد زمان بندی استفاده شود.2-سیگنال پیاپی در اسیلوسکوپ برای جابجا کردن اشعه روی صفحه نمایش
speed مدت زمان تمام کردن مسابقه اسبدوانی
speeding مدت زمان تمام کردن مسابقه اسبدوانی
speeds مدت زمان تمام کردن مسابقه اسبدوانی
compile برنامه کامپیوتری که به ارتباط بین عملوند ها برای بار کردن و کامپایل و اجرای زمان برنامه نویسی سطح بالا نیاز ندارد
compiled برنامه کامپیوتری که به ارتباط بین عملوند ها برای بار کردن و کامپایل و اجرای زمان برنامه نویسی سطح بالا نیاز ندارد
compiles برنامه کامپیوتری که به ارتباط بین عملوند ها برای بار کردن و کامپایل و اجرای زمان برنامه نویسی سطح بالا نیاز ندارد
compiling برنامه کامپیوتری که به ارتباط بین عملوند ها برای بار کردن و کامپایل و اجرای زمان برنامه نویسی سطح بالا نیاز ندارد
clock باسهای مرتب برای زمان بیندی یا همگام کردن
clocks باسهای مرتب برای زمان بیندی یا همگام کردن
schedule زمان بندی کردن
scheduled زمان بندی کردن
schedules زمان بندی کردن
timing زمان عمل کردن
timing تنظیم زمان عمل کردن موتور
synchronised همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronises همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronising همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronize همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronizes همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
persistence مدت زمان یک CRT یک تصویر را نمایش میدهد پس از توقف دنبال کردن مسیر اشعه تصویر روی صفحه نمایش
add time زمان جمع کردن
chronologize بترتیب زمان قراردادن موافق تاریخ مرتب کردن
selective clock stetching تکنیک برطرف کردن اختلافات زمان گیری دیجیتال بین عناصر سیستم
time slicing قطعه کردن زمان
turnaround time زمان لازم برای فعال کردن برنامه برای تولید که کاربر خواسته است
put on one's thinking cap <idiom> زمان زیادی روی چیزی فکر کردن
rain check <idiom> رد کردن درخواستی برای یک تاریخ معین و موکول آن به زمان دیگر
to try to stop the march of time تلاش به جلوگیری از گذشت زمان کردن
to scrape up [money] چیزی را به مرور زمان کم کم جمع کردن [پول]
loom time مدت زمان بافت [از زمان چله کشی تا جدا کردن فرش بافته شده از دار و مبنای تعیین ساعات کار مفید، وقت حقیقی لازم جهت اتمام فرش و قیمت نسبی فرش می باشد.]
It will be some time before the new factory comes online, and until then we can't fulfill demand. آغاز به کار کردن کارخانه جدید مدتی زمان می برد و تا آن زمان قادر به تامین تقاضا نخواهیم بود.
waste time تلف کردن زمان
lose time تلف کردن زمان
Other Matches
line haul زمان لازم برای حمل بار به وسیله ستون زمان حمل باریا زمان حرکت ستون موتوری
cache memory مدار منط قی که زمان ذخیره سازی داده در حافظه پنهان و نیز زمان دستیابی به داده در خافظه پنهان و زمان دستیابی به رسانه کند تر را مشخص میکند
caches مدار منط قی که زمان ذخیره سازی داده در حافظه پنهان و نیز زمان دستیابی به داده در خافظه پنهان و زمان دستیابی به رسانه کند تر را مشخص میکند
cache مدار منط قی که زمان ذخیره سازی داده در حافظه پنهان و نیز زمان دستیابی به داده در خافظه پنهان و زمان دستیابی به رسانه کند تر را مشخص میکند
realtime زمان حقیقی یا زمان خالص ارسال و دریافت پیامها
circuits روشی که در آن اتصال یا مسیر بین دو گره در زمان این فراخوان ها و نه در زمان تنظیم آنها انجام میشود
circuit روشی که در آن اتصال یا مسیر بین دو گره در زمان این فراخوان ها و نه در زمان تنظیم آنها انجام میشود
road time یا زمان تخلیه جاده زمان عبور ستون
access time کل زمان لازم برای رسانه ذخیره سازی از وقتی که تقاضای داده میشود تا زمان بازگشت داده
IAM فضای حافظه که زمان دستیابی بین زمان حافظه اصلی و سیستم بر پایه دیسک دارد
reference نقط های در زمان که به عنوان مبدا برای زمان بندی هادی دیگر یا اندازه گیریهای دیگر به کار می رود
references نقط های در زمان که به عنوان مبدا برای زمان بندی هادی دیگر یا اندازه گیریهای دیگر به کار می رود
arrivals زمان حضور زمان رسیدن
present زمان حاضر زمان حال
presents زمان حاضر زمان حال
presented زمان حاضر زمان حال
presenting زمان حاضر زمان حال
arrival زمان حضور زمان رسیدن
seek time زمان جستجو زمان طلب
response time زمان جواب زمان پاسخگویی
read time زمان اماده شدن اطلاعات زمان در دسترس قرار گرفتن اطلاعات کامپیوتری
tour of duty زمان گردش ماموریت زمان توقف پرسنل در مناطق مختلف ماموریت
time مدت زمان یک کار در سیستم اشتراک زمانی یا چندبرنامهای . زمان یک کاربر یا برنامه یا کار در یک سیستم چند کاره
timed مدت زمان یک کار در سیستم اشتراک زمانی یا چندبرنامهای . زمان یک کاربر یا برنامه یا کار در یک سیستم چند کاره
dive schedule جدول حداکثر زمان و عمق استخر برای شیرجه جدول نشاندهنده عمق و زمان ماندن زیر اب غواص
times مدت زمان یک کار در سیستم اشتراک زمانی یا چندبرنامهای . زمان یک کاربر یا برنامه یا کار در یک سیستم چند کاره
imprescriptible وابسته به اموال حقوقی که مشمول مرور زمان نیست غیر مشمول مرور زمان تجویز نشده
unemployment compensation پرداختی در زمان بیکاری پرداخت کمکی در زمان بیکاری
equation of time خطای قرائت زمان نجومی پس ماند زمان نجومی
execution 1-زمان لازم برای اجرای یک برنامه یا مجموعه دستورات . 2-زمان لازم برای یک سیکل اجرا
production cycle زمان یا دوره بافت یک فرش [این دوره از زمان طراحی یا نقشه کشی شروع شده و به بافت کامل فرش منتهی می شود.]
interlook dormant period زمان توقف دستگاه رادار مدت زمان توقف کار تجسس رادار
frequencies زمان تناوب زمان تکرار تناوب عمل
frequency زمان تناوب زمان تکرار تناوب عمل
splits زمان ثبت شده برای فواصل معین یک مسابقه زمان ثبت شده برای قهرمان دو 004متر
cryptoperiod زمان ارسال یا دریافت رمز مدت زمان دریافت رمز
short cycle annealing سخت گردانی در زمان کم سخت گردانی در مدت زمان کوتاه
early time زمان حداقل انفجار اتمی زمان اولیه انفجار اتمی
tense زمان فعل تصریف زمان فعل
tenser زمان فعل تصریف زمان فعل
tenses زمان فعل تصریف زمان فعل
tensed زمان فعل تصریف زمان فعل
tensest زمان فعل تصریف زمان فعل
tensing زمان فعل تصریف زمان فعل
angular velocity sight زمان سنج رهایی بمب دوربین زمان سنج زاویه رهایی بمب
station time زمان اماده شدن برای پرواز زمان بارگیری و اماده شدن هواپیما برای پرواز
zeitgeist زمان
periods زمان
termed زمان
contemporaneous هم زمان
clocks زمان ها
timepiece زمان
period زمان
time-piece زمان
term زمان
thence از ان زمان
away از ان زمان
thitherto تا ان زمان
date زمان
dates زمان
synchronous هم زمان
synchrone هم زمان
yet تا ان زمان
whene'er هر زمان
cotemporaneous هم زمان
coinstantaneous هم زمان
simultaneously در یک زمان
time of blowing زمان دم
terming زمان
time consuming زمان بر
timed زمان
time زمان
time-consuming زمان بر
stroked زمان
stroke زمان
tempo زمان
tempos زمان
strokes زمان
stroking زمان
cycle time زمان
times زمان
clock زمان
ticker [colloquial] [watch] زمان
idle period زمان توقف
clock زمان سنج
the past tense زمان گذشته
hour meter زمان شمار
clocks زمان سنج
wait time زمان انتظار
setting time زمان گیرش
coking time زمان کک سازی
waiting time زمان انتظار
kill time زمان کشندگی
idle time زمان بی باری
scheduling زمان بندی
compilation time زمان کامپایل
lost time زمان مفقوده
period of concentration زمان تمرکز
dilation of time انبساط زمان
retention time زمان بازداری
dilation of time اتساع زمان
time lags زمان مرده
scheduler زمان بند
compile time زمان کامپایل
in the length of time <adv.> در طول زمان
man and boy از زمان بچگی
the preterite tense زمان گذشته
in process of time بمرور زمان
scheduling queue صف زمان بندی
lost time زمان گمگشته
the secular bird فرید زمان
time lags زمان تاخیر
time lag زمان مرده
setup time زمان برپایی
coking period زمان کک سازی
fuze setting زمان ماسوره
prescription مرور زمان
clk زمان سنج
maximum duration زمان حداکثر
turnaround time زمان گردش
turnaround time زمان برگشت
fusing time زمان ذوب
civil time زمان عرفی
prescriptions مرور زمان
mean time زمان متوسط
incidentals time زمان اتفاقی
incidentals time زمان ضمنی
load time زمان بارکردن
loading time زمان بارگیری
spaces زمان کوتاه
clocked با سنجش زمان
decay time زمان اضمحلال
decay time زمان تباهی
response time زمان واکنش
kill time زمان خطر
physiological time زمان فیزیولوژیکی
response time زمان پاسخ
space زمان کوتاه
ephemeris time زمان نجومی
timeline محور زمان
inactive time زمان غیرفعال
response time زمان واگنش
connect time زمان اتصال
executes زمان اجرا
running time زمان رانش
run time زمان اجرا
time consuming زمان طلب
time lag زمان تاخیر
pt زمان گذشته
attack timing زمان بندی تک
time-consuming زمان طلب
peace time زمان صلح
peace time در زمان صلح
languages در زمان اجرا
searching time زمان جستجو
greenwich time زمان گرینیچ
timer زمان سنج
seek time زمان پیگرد
seek time زمان پیگردی
microcycle واحد زمان
cycle time زمان سیکل
executing زمان اجرا
makeup time زمان جبران
cutting time زمان اصلی
cutting time زمان برش
present زمان حال
real time زمان حقیقی
executed زمان اجرا
presented زمان حال
presenting زمان حال
execute زمان اجرا
cycle time زمان تناوب
presents زمان حال
cycle time زمان دوره
delay allowance زمان تقسیم
delay time زمان تاخیر
variable time زمان متغیر
timer زمان گیر
timer زمان بند
language در زمان اجرا
miscellaneous time زمان متفرقه
hereunto تا این زمان
zeitgeist روح زمان
dead time زمان گمگشته
cooling period زمان انتظار
development time زمان توسعه
holding time زمان نگهداری
system time زمان سیستم
past tense زمان گذشته
yesterday زمان گذشته
local time زمان محلی
rise time زمان خیز
fourth dimension بعد زمان
testing time زمان ازمایش
vicissitudes of time انقلابات زمان
the fullness of time زمان کامل
correlation time زمان همبستگی
fire time زمان انفجار
timers زمان سنج
passtime زمان گذارستون
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com