English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 69 (2 milliseconds)
English Persian
confocal هم کانون
Search result with all words
focus کانون
focus کانون عدسی
focus به کانون دراوردن
focus کانونی شدن کانون
focused کانون
focused کانون عدسی
focused به کانون دراوردن
focused کانونی شدن کانون
focuses کانون
focuses کانون عدسی
focuses به کانون دراوردن
focuses کانونی شدن کانون
focussed کانون
focussed کانون عدسی
focussed به کانون دراوردن
focussed کانونی شدن کانون
focusses کانون
focusses کانون عدسی
focusses به کانون دراوردن
focusses کانونی شدن کانون
focussing کانون
focussing کانون عدسی
focussing به کانون دراوردن
focussing کانونی شدن کانون
probation کاراموزی به سر بردن محکومین جوان در مراکز اموزش مخصوص کانون اصلاح و تربیت
reformatories کانون اصلاح
reformatory کانون اصلاح
bar کانون وکلا
bars کانون وکلا
zoom lens عدسی دوربین عکاسی دارای کانون متغیر
zoom lenses عدسی دوربین عکاسی دارای کانون متغیر
fireplace کانون
fireplaces کانون
focal مربوط به کانون عدسی
bifocal دارای دو کانون
bifocals دارای دو کانون
club کانون مجمع
clubbed کانون مجمع
clubbing کانون مجمع
clubs کانون مجمع
bar association کانون وکلا دادگستری
bar association کانون وکلا
bar council هیات مدیره کانون وکلا
correctional institution کانون اصلاح و تربیت
disbar سلب صلاحیت از وکیل کردن ممنوع الوکاله کردن وکیل اخراج وکیل از کانون وکلاء
focal plane افق مار بر کانون عدسی
focal spot کانون
focal surface سطح کانون
focalization تمرکز در کانون
focalpoint کانون
house of correction کانون اصلاح وتربیت
image focal point کانون تصویر
inns of court کانون چهار انجمن قانونی درلندن که حق دارندمردم رااجازه وکالت بدهند
law society کانون وکلا
magnetic focus کانون مغناطیسی
reformatory schools کانون اصلاح وتربیت مدارس تهذیب مجرمین جوان
seismic focus کانون زلزله
study for bar دوره تعلیماتی و کاراموزی کانون وکلا را طی کردن درس حقوق خواندن
true or real focus کانون حقیقی
vestal روستایی وابسته به الهه کانون خانواده
virtual focus کانون مجازی
ball کانون [کاموا]
knot کانون [کاموا]
bundle کانون [کاموا]
twine کانون [کاموا]
clew کانون [کاموا]
focal point کانون توجه
hub (وسط چرخ که اغلب بلبرینگ دارد و روی محور یا آسه می چرخد) توپی، چرخمیان، ناف، (مرکز فعالیت یا اهمیت یا توجه و غیره) کانون، قلبگاه، میانگاه، توپی چر، قطب
Partial phrase not found.
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com