Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 188 (9 milliseconds)
English
Persian
coscious
هوشیار- بهوش- ملتفت-اگاه
Other Matches
attentive
ملتفت
he takes no notice of it
ملتفت
recogizant
ملتفت
oper eyed
هوشیار
alerts
هوشیار
conscious
هوشیار
alerted
هوشیار
alert
هوشیار
cautious
هوشیار
observant
هوشیار
wide-awake
هوشیار
clear headed
هوشیار
clear-headed
هوشیار
sober
هوشیار
soberly
هوشیار
wide awake
هوشیار
subtil
هوشیار
sharp witted
هوشیار
open eyed
هوشیار
vigilant
هوشیار
soberly
بهوش
sober
بهوش
conscious
بهوش
i took no notice of him
ملتفت او نشدم
learnt
ملتفت شدن
aware
ملتفت موافب
mind your eye
ملتفت باشید
beware
ملتفت بودن
mined your eye
ملتفت باش
to come to know
ملتفت شدن
understands
ملتفت شدن
mindful of anything
ملتفت چیزی
understand
ملتفت شدن
see-through
ملتفت شدن
see through
ملتفت شدن
he takes no notice of it
ملتفت نمیشود
sensible of a peril
ملتفت خطر
conscious
باخبر ملتفت
to take notice
ملتفت شدن
soberly
هوشیار بودن
kittle
هوشیار حساس
smart terminal
پایانه هوشیار
smart machine
ماشین هوشیار
on the qui vive
هوشیار موافب
semiconscious
نیمه هوشیار
eyes in the back of one's head
<idiom>
هوشیار بودن
sober
هوشیار بودن
astute
هوشیار محیل
sharp
هوشیار دیز
sharps
هوشیار دیز
sharpest
هوشیار دیز
recover
بهوش امدن
come round
بهوش امدن
respiring
بهوش امدن
he is out of his senses
بهوش نیست
respires
بهوش امدن
respired
بهوش امدن
respire
بهوش امدن
resuscitator
بهوش اورنده
recovering
بهوش امدن
recovers
بهوش امدن
resuscitation
بهوش اوری
recovery
بهوش امدن
recoveries
بهوش امدن
to recover oneself
بهوش امدن
bring round
بهوش اوردن
to bring round
بهوش اوردن
bring to
بهوش اوردن
he came to his senses
بهوش امد
resusctate
بهوش اوردن
revivifies
بهوش اوردن
revivified
بهوش اوردن
revivify
بهوش اوردن
revivifying
بهوش اوردن
soberly
بهوش اوردن
revivification
بهوش اوردن
sober
بهوش اوردن
take heed of what you say
ملتفت باشیدکه چه می گویید
to find out
ملتفت شدن فهمیدن
notices
ملتفت شدن دیدن
it is to be noted that
باید ملتفت بود که
noticing
ملتفت شدن دیدن
noticed
ملتفت شدن دیدن
the baby takes notice
بچه ملتفت است
notice
ملتفت شدن دیدن
to take care
باحذربودن ملتفت بودن
caveat venditor
ملتفت بودن فروشنده
minds
موافبت کردن ملتفت بودن
mind
موافبت کردن ملتفت بودن
to take notice
ملتفت بودن توجه کردن
minding
موافبت کردن ملتفت بودن
sharp sighted
هوشیار دارای فکر صائب
resuscitate
اجحیا کردن بهوش اوردن
resuscitating
اجحیا کردن بهوش اوردن
to take notice
اعتنا کردن بهوش بودن
reviviscence
بهوش اوری نیرو بخشی
resuscitates
اجحیا کردن بهوش اوردن
resuscitated
اجحیا کردن بهوش اوردن
refocillate
بهوش اوردن جان بخشیدن
to not be
[any]
the wiser
<idiom>
ملتفت نشدن
[با وجود نشانه ها و توضیحات]
to be vigilant about something
هوشیار
[گوش بزنگ]
بودن به چیزی
revived
باز جان بخشیدن بهوش امدن
revives
باز جان بخشیدن بهوش امدن
revive
باز جان بخشیدن بهوش امدن
mind your p's and qs
در گفتار و کردار خود بهوش باشید
reviver
تجدید حیات کننده بهوش اورنده
to stay on the ball
<idiom>
تند ملتفت شدن و واکنش نشان دادن
i was not my self
از خود بیخود شده بودم بهوش نبودم
cognizant
اگاه
conversant
اگاه
ware
اگاه
apprised
اگاه
aware
اگاه
incognizant
نا اگاه
wares
اگاه
hep
اگاه
conscious
اگاه
knows
اگاه بودن
wist
اگاه کردن
to put in possession
اگاه کردن
to let know
اگاه کردن
to know the time of d
اگاه بودن
to be a
اگاه بودن
admonished
اگاه کردن
admonishes
اگاه کردن
admonishing
اگاه کردن
know
اگاه بودن
notification
اگاه سازی
monitored
اگاه ساز
monitors
اگاه ساز
warn
اگاه کردن
warned
اگاه کردن
warns
اگاه کردن
subconscious
ناخود اگاه
subconscious
نیمه اگاه
subconsciously
ناخود اگاه
wide awake
هشیار اگاه
wide-awake
هشیار اگاه
monitor
اگاه ساز
acquainting
اگاه کردن
acquaints
اگاه کردن
informed circles
محافل اگاه
prescient
قبلا اگاه
inconscient
ناخود اگاه
preconsclous
نیم اگاه
subconsciously
نیمه اگاه
notifying
اگاه ساختن
notify
اگاه ساختن
notified
اگاه ساختن
semiconscious
نیمه اگاه
i have no a with him
اگاه شدم
notifies
اگاه ساختن
sensible of a peril
اگاه از خطر
disabuses
از حقیقت اگاه کردن
troop information
برنامه اگاه سازی
information program
برنامه اگاه سازی
disabused
از حقیقت اگاه کردن
he was privy to my secrets
او از رازهای من اگاه بود
disabuse
از حقیقت اگاه کردن
be on to it
اگاه یا موافب باش
keep me informed of that
مرا از ان اگاه سازید
disabusing
از حقیقت اگاه کردن
on be on to a person
از قصد کسی اگاه بودن
information program
اگاه سازی برنامه اطلاعات
intuits
تعلیم دادن اگاه کردن
inform
مستحضر داشتن اگاه کردن
informing
مستحضر داشتن اگاه کردن
intuit
تعلیم دادن اگاه کردن
to keep in touch with any one
از حال کسی اگاه بودن
to know what's what
ازچیزهاوکارهای جهان اگاه بودن
debunks
کسی را اگاه و هدایت کردن
debunking
کسی را اگاه و هدایت کردن
debunked
کسی را اگاه و هدایت کردن
debunk
کسی را اگاه و هدایت کردن
intuiting
تعلیم دادن اگاه کردن
intuited
تعلیم دادن اگاه کردن
informs
مستحضر داشتن اگاه کردن
well informed
بصیر بخوبی اگاه با اطلاع مطلع
Madrklmh that every human being is conscious knowledge
مادرکلمه است که هر انسان اگاه به آن آشنایی کامل دارد
philologer
لغت شناس کسیکه ازاصول و قواعدکلی زبانها اگاه است
letters patent
نامهای است که به وسایل مختلفه به مردم عرضه میشود تا ازمضمون ان همگان اگاه شوند
to be in one's right mind
دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
association for system management
یک سازمان بین المللی که متعهد است تا اعضا خود را ازرشد سریع و تغییرات درزمینه مدیریت سیستم ها وپردازش اطلاعات اگاه کند
The climate of Europe desnt suit me.
حال آمدن ( بهوش آمدن )
asm
Yystems for Associationیک سازمان بین المللی که متعهد است تا اعضا خود را ازرشد سریع و تغییرات درزمینه مدیریت سیستم ها وپردازش اطلاعات اگاه کندanagement
notification
عملی است که دولتی برای اگاه ساختن دولت دیگر برای اطلاع از مسئله مهمی انجام میدهد و هدف از این عمل ان است که طرف از مسیله مذکور قانونا"مطلع تلقی شود
command information program
برنامه اطلاعاتی یکان برنامه اگاه سازی یکان
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com