Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (6 milliseconds)
English
Persian
emote
هیجان بخرج دادن
Other Matches
to pretend holiness
تقدس بخرج دادن
persevered
استقامت بخرج دادن
perseveres
استقامت بخرج دادن
persevere
استقامت بخرج دادن
To be on the safe side.
خیلی احتیاط بخرج دادن
pass off
بخرج دادن قلمداد کردن
To go flat out . To make astupendous effort.
غیرت بخرج دادن ( نهایت تلاش را کردن )
To be patient. To bear up.
حوصله کردن ( حوصله بخرج دادن )
emote
هیجان نشان دادن
flip one's lid
<idiom>
خیلی هیجان زده شدن ،کنترل خودرا از دست دادن
on
بخرج
at the expense of
بخرج
Please be unbiased(fair,objective).
تعصب بخرج ندهید
Dutch
:هرکس بخرج خود
We had our lunch at companys expense .
بخرج شرکت نهار خوردیم
He is not tactful (diplomatic)in dealing with people.
دررفتارش با مردم سیاست بخرج نمی دهد
tempests
هیجان
tempest
هیجان
hysterics
هیجان
lather
هیجان
tornadoes
هیجان
tornado
هیجان
frisson
هیجان
dithers
هیجان
dithered
هیجان
dither
هیجان
incensement
هیجان
tornados
هیجان
burning
هیجان
stour
هیجان
excitation
هیجان
excitedness
هیجان
fevers
هیجان
fever
هیجان
kippage
هیجان
frissons
هیجان
heatedly
با هیجان
excitment
هیجان
snit
هیجان
waved
هیجان
burning
در هیجان
wave
هیجان
ebullient
پر هیجان
thrill
هیجان
fret
هیجان
frets
هیجان
thrills
هیجان
titillation
هیجان
emotions
هیجان
emotion
هیجان
frenzy
هیجان
ignition
هیجان
waving
هیجان
twitteration
هیجان
waves
هیجان
incensive
هیجان امیز
inflaming
به هیجان اوردن
inflame
به هیجان اوردن
gung-ho
پر شور و هیجان
high-pitched
هیجان زده
inflames
به هیجان اوردن
appropriate affect
هیجان همخوان
tickled pink
هیجان زده
to flare up
به هیجان امدن
labile affect
هیجان نااستوار
affectivity
هیجان پذیری
chafing
به هیجان اوردن
aglow
در حالت هیجان
chafe
به هیجان اوردن
chafes
به هیجان اوردن
unco
هیجان مرموز
effervescency
هیجان خروش
inexcitable
هیجان ناپذیر
twittered
هیجان وارتعاش
boil
التهاب هیجان
boiled
التهاب هیجان
boils
التهاب هیجان
orgasm
شور و هیجان
twitter
هیجان وارتعاش
cliffhanger
<idiom>
هیجان انگیز
excitedly
از روی هیجان
agitation
هیجان تلاطم
twittering
هیجان وارتعاش
jumpy
هیجان اور
rapturous
هیجان انگیز
orgasms
شور و هیجان
impassion
به هیجان اوردن
rip roaring
هیجان انگیر
to string up
به هیجان اوردن
hyperthymia
هیجان زدگی
twitters
هیجان وارتعاش
fizzing
سرزندگی هیجان داشتن
fizz
سرزندگی هیجان داشتن
buring question
مسئله هیجان اور
turn (someone) on
<idiom>
به هیجان آوردن شخصی
fizzed
سرزندگی هیجان داشتن
fizzes
سرزندگی هیجان داشتن
heatedly
از روی هیجان یا حرارت
stirring
بهم زننده هیجان اور
home run
بازی پر هیجان با امتیازتماس با زمین
thriller
هیجان انگیز مرتعش کننده
commove
مضطرب ساختن به هیجان اوردن
mania
عشق هیجان بی دلیل وزیاد
go ape
<idiom>
از هیجان رفتار دیوانهوار داشتن
manias
عشق هیجان بی دلیل وزیاد
abuzz
<adj.>
پر از سرو صدا، فعالیت و هیجان
overwork
خسته کردن به هیجان اوردن
overworked
خسته کردن به هیجان اوردن
irritament
تحریک کننده هیجان اور
electrified
الکتریکی کردن به هیجان اوردن
electrifies
الکتریکی کردن به هیجان اوردن
electrify
الکتریکی کردن به هیجان اوردن
electrifying
الکتریکی کردن به هیجان اوردن
fury
هیجان شدید وتند خشم
thrillers
هیجان انگیز مرتعش کننده
wind up
<idiom>
خیلی هیجان زده شدن
overworking
خسته کردن به هیجان اوردن
overworks
خسته کردن به هیجان اوردن
hysteric
دارای هیجان شدید یاهیستری
hysteria
غش یابیهوشی وحمله در زنان هیجان زیاد
to look forward to something excitedly
با پرشوری و هیجان منتظر چیزی بودن
to feverishly look forward to something
با پرشوری و هیجان منتظر چیزی بودن
I was on tiptoe with excitement.
از هیجان روی پا بند نمی شدم
to tie into something
[ American E]
با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
furore
هیجان واضطراب مسری اضطراب عمومی
It is so exciting!
این بسیار هیجان انگیز است!
flag waver
مضطرب سازنده تولیدکننده هیجان عمومی
buck fever
هیجان شکارچی تازه کار درمقابل شکار
warm to one's work
در کارخود گرم شدن و هیجان پیدا کردن
I'm dying to know what happened.
خیلی هیجان زده هستم که بشنوم چه اتفاقی افتاده.
tear jerking
نمایش یاداستان فوق العاده هیجان انگیز واحساساتی
tearjerker
نمایش یاداستان فوق العاده هیجان انگیز واحساساتی
beside one's self
<idiom>
خیلی ناامید یا هیجان زده برای انجام کاری
tempest in a teapot
<idiom>
درباره چیزی که زیاد مهم نیست به هیجان زده شدن
yips
هیجان و نگرانی از فشارروحی مسابقه که باعث بازی غلط میشود
buck fever
هیجان شکارچی تازه کار دردیدن شکار و خطا رفتن تیر
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferry
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to put any one up to something
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
example is better than precept
نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to sue for damages
عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
defines
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
expand
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televising
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televises
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expands
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shift
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifted
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expanding
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
formation
سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
televise
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shifts
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televised
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
adjudged
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdoes
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
developments
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
outdo
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
development
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
adjudges
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudging
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
shifting
حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
to picture
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
voluntary manslaughter
قتل غیر عمد با سوء نیت نسبی عبارت از حالتی است که قاتل در اثر غلبه هیجان و غلیان احساسات مرتکب قتلی شودکه در ان رکن عمد به طورکامل موجود نیست و در عین حال قتل غیر عمد هم محسوب نمیشود
organization
سازمان دادن ارایش دادن موضع
advances
ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
greaten
درشت نشان دادن اهمیت دادن
organization of the ground
سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
organisations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
indemnify
غرامت دادن به تامین مالی دادن به
organizations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
allowances
جیره دادن فوق العاده دادن
allowance
جیره دادن فوق العاده دادن
promulge
انتشار دادن بعموم اگهی دادن
square away
سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
dragged
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drags
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
mouses
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamic
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamically
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouse
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option
بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
loans
قرض دادن عاریه دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com