Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (12 milliseconds)
English
Persian
nemo tenetur se impum accusare
هیچ کس مجبور نیست خود رابه گناهی متهم کند
Other Matches
presumption hominis
قرینه ضعیفه که به فرض وجود ان طرف مجبور به ابراز ادله معارض نیست چون این قرینه به تنهایی ولو با نبودن دلیل معارض قدرت اثباتی ندارد
arraign
احضار متهم زندانی به دادگاه جهت پاسخگویی به مفاد کیفرخواست تعقیب یا متهم کردن به طور اعم
provcation
در CL هرگاه برهیات منصفه ثابت شود که متهم در اثر فعل یا سخن یاهر دو تحریک شده باشدممکن است این موضوع باعث برائت متهم یا تجویز تخفیف بشود
innocence
بی گناهی
innocency
بی گناهی
impeccability
بی گناهی
guiltlessness
بی گناهی
irreproachability
بی گناهی
irreproachableness
بی گناهی
sinlessness
بی گناهی
to play not guilty
گناهی رامنکرشدن
blamelessly
ازروی بی گناهی
besetting sin
گناهی که انسانراهمواره دچاروسوسه میکند
lead suspect
آدم مورد شک اصلی
[به گناهی]
prime suspect
آدم مورد شک اصلی
[به گناهی]
chief suspect
آدم مورد شک اصلی
[به گناهی]
search one's soul
<idiom>
کنکاش کردن درمورد بی گناهی کسی
All is not gold that glitters.
<proverb>
هر آنچه میدرخشد طلا نیست(هر گردى گردو نیست).
winchester disk
دیسک سخت کوچک در یک واحد بسته که وقتی پر است یا لازم نیست , قابل جدا شدن از کامپیوتر نیست
step frame
استفاده از رشته ویدیویی به صورت یک فریم در هر لحظه برای زمانی که کامپیوتر قوی نیست یا آن قدر سریع نیست که تصاویر بلادرنگ را نشان دهد
transparently
برنامه کامپیوتری که بر کاربر واضح نیست یا هنگام اجرا توسط کاربر قابل مشاهده نیست
transparent
برنامه کامپیوتری که بر کاربر واضح نیست یا هنگام اجرا توسط کاربر قابل مشاهده نیست
to sniff up water
اب رابه بینی کشیدن
To take a chance . To risk it.
دل رابه دریا زدن
bound up
مجبور
leaving files open
به معنای اینکه فایل بسته نیست یا حاوی نشانه پایان فایل نیست .
establishes
کسی رابه مقامی گماردن
Not to let someone have a say.
کسی رابه بازی نگرفتن
establishing
کسی رابه مقامی گماردن
establish
کسی رابه مقامی گماردن
To mail a letter.
نامه ای رابه پست انداختن
They bombarded the building.
ساختمان رابه توپ بستند
own up
<idiom>
گناه رابه گردن گرفتن
She wrecked the party for us.
مهمانی رابه مازهر کرد
constrain
مجبور کردن
under constraint
مجبور درفشار
constrainable
مجبور کردنی
force
مجبور کردن
forcing
مجبور کردن
forces
مجبور کردن
constraining
مجبور کردن
constrains
مجبور کردن
compellable
مجبور کردنی
coercive
مجبور کننده
oblige
مجبور کردن
compelled
مجبور کردن
compel
مجبور کردن
compelling
مجبور کردن
obliges
مجبور کردن
compels
مجبور کردن
obliged
مجبور کردن
obligation
مجبور کردن
obligations
مجبور کردن
his parentage isunknown
اصل و نسبتش معلوم نیست پدرو مادرش معلوم نیست کی هستند
He made over the house to his son .
خانه رابه اسم پسرش کرد
You have been recommended to us.
توصیه شما رابه ما کرده اند
submission
موضوعی رابه داوری ارجاع کردن
to i. person with an opinion
عقیدهای رابه کسی تلقین کردن
lay off (someone)
<idiom>
کاری رابه علت درآمد کم کنارگذاشتن
He turned his back on us.
پشتش رابه ماکرد ( به ما پشت کرد )
to do a thing with f.
کاری رابه اسانی انجام دادن
walk the plank
<idiom>
مجبور به استعفا شدن
impel
بر ان داشتن مجبور ساختن
impelled
بر ان داشتن مجبور ساختن
impelling
بر ان داشتن مجبور ساختن
impels
بر ان داشتن مجبور ساختن
advising bank
بانکی که گشایش اعتبار اسنادی رابه ذینفع
to key up any to do s.th.
<idiom>
کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
pitch
توپ رابه طرف چوگان زن پرتاب کردن
pitches
توپ رابه طرف چوگان زن پرتاب کردن
To give someone full powerw.
ریش وقیچه رابه دست کسی دادن
have
مجبور بودن وادار کردن
induced
اغوا کردن مجبور شدن
induce
اغوا کردن مجبور شدن
having
مجبور بودن وادار کردن
induces
اغوا کردن مجبور شدن
inducing
اغوا کردن مجبور شدن
bait
خوراک دادن طعمه رابه قلاب ماهیگیری بستن
baited
خوراک دادن طعمه رابه قلاب ماهیگیری بستن
baits
خوراک دادن طعمه رابه قلاب ماهیگیری بستن
force
مجبور کردن کسی به انجام کاری
eat crow
<idiom>
مجبور کردن کسی به اشتباه وشکست
get after someone
<idiom>
مجبور کردن شخص درانجام کاری
forcing
مجبور کردن کسی به انجام کاری
forces
مجبور کردن کسی به انجام کاری
toss out
<idiom>
مجبور به ترک شدن ،ازدست دادن
put the screws to someone
<idiom>
مجبور کردن شخص دراطاعت ازشما
check string
ریسمان درشکه که مسافربوسیله ان راننده رابه ایست کردن اگاهی
track bolt
پیچی که قطعات راه اهن رابه یکدیگر متصل میکند
rat out on
<idiom>
مجبور کردن شخص به کاری که دوست نداد
walk the plank
<idiom>
مجبور به ترک کشتی بوسیله دزدان دریایی
twist one's arm
<idiom>
مجبور کردن شخص برای انجام کاری
The army had to retreat from the battlefield.
ارتش مجبور به عقب نشینی از میدان جنگ شد.
it is past all hope
جای هیچ امیدواری نیست هیچ امیدی نیست
compacting
ماشینی که داده دیجیتال را از CDمی خواند و آن رابه حالت اصلی بر میگرداند
compacts
ماشینی که داده دیجیتال را از CDمی خواند و آن رابه حالت اصلی بر میگرداند
compact
ماشینی که داده دیجیتال را از CDمی خواند و آن رابه حالت اصلی بر میگرداند
compacted
ماشینی که داده دیجیتال را از CDمی خواند و آن رابه حالت اصلی بر میگرداند
turn out
<idiom>
بیرون کردنکسی ،کسی را مجبور به ترک یا رفتن کردن
culprits
متهم
arretted
متهم
culprit
متهم
accused
متهم
prisoner at the bar
متهم
taxed with
متهم به
capitalization
عمل یک کلمه پردازکه یک خط یا بلاک متن رابه حروف بزرگ تبدیل میکند
drawbar
میلهای که واگونهای قطار رابه لکوموتیو متصل میکند میله اتصال واگون
bytes
پتروکل ارتباطات که داده رابه صورت حروف و نه رشتههای بیتی ارسال میکند
enjambment
دنبالهء سخنی رادرشعریابیت بعدی ادامه دادن دنباله سطری رابه سطردیگرکشیدن
byte
پتروکل ارتباطات که داده رابه صورت حروف و نه رشتههای بیتی ارسال میکند
inculpate
متهم کردن
inculpable
متهم شدنی
indicting
متهم کردن
indicts
متهم کردن
charged
متهم شده
incriminatory
متهم کننده
bewary
متهم کردن
primary accused
متهم اصلی
accuser
متهم کننده
accusers
متهم کننده
taxes
متهم کردن
taxed
متهم کردن
be charge with
متهم شدن به
plea of accused
دفاع متهم
accuse
متهم کردن
accuses
متهم کردن
tax
متهم کردن
charge
متهم ساختن
indicted
متهم کردن
indict
متهم کردن
charges
متهم کردن
charges
متهم ساختن
delate
متهم کردن
charge
متهم کردن
plea of accused
مدافعات متهم
impeaching
متهم کردن
denounced
متهم کردن
impeaches
متهم کردن
denounces
متهم کردن
impeached
متهم کردن
denouncing
متهم کردن
criminator
متهم کننده
to give one the lie
متهم کردن
impeach
متهم کردن
denounce
متهم کردن
docks
جایگاه متهم در دادگاه
incriminates
بگناه متهم کردن
incriminated
بگناه متهم کردن
incriminate
بگناه متهم کردن
second defendant
متهم ردیف دوم
incriminating
بگناه متهم کردن
renounce
سرزنش یا متهم کردن
challenge
سرتافتن متهم کردن
committed for trial
تسلیم متهم به دادگاه
challenged
سرتافتن متهم کردن
criminiate
متهم بجایت کردن
challenges
سرتافتن متهم کردن
dock
جایگاه متهم در دادگاه
criminate
متهم بجنایت کردن
renounced
سرزنش یا متهم کردن
docked
جایگاه متهم در دادگاه
accusable
قابل اتهام متهم
renouncing
سرزنش یا متهم کردن
renounces
سرزنش یا متهم کردن
redargue
متهم ساختن تکذیب کردن
to set up somebody
[for something]
کسی بیگناه را متهم کردن
sef accusatory
متهم کننده نفس خود
they accused him of the ft
اورابه دزدی متهم ساختند
to frame someone
کسی بیگناه را متهم کردن
charge sheets
ورقه حاوی مشخصات متهم
charge sheet
ورقه حاوی مشخصات متهم
tabulator
بخشی از ماشین تایپ یا کلمه پرداز که کلمات و اعداد رابه صورت خودکار در ستون هایی قرار میدهد
redirect
بازپرسی از شهود بعد ازبازجویی متهم
redirects
بازپرسی از شهود بعد ازبازجویی متهم
prisoner at the bar
کسیکه در نزد دادگاه متهم است
redirecting
بازپرسی از شهود بعد ازبازجویی متهم
redirected
بازپرسی از شهود بعد ازبازجویی متهم
Inevitably it invites/evokes comparison with the original, of which the remake is merely a pale shadow.
این به ناچار مقایسه با نسخه اصلی را مجبور می کند که بازسازی فیلمش کاملا قلابی است.
reset
سیگنال الکتریکی که سیستم رابه وضعیت اولیه برمی گرداندوقتی که روشن شده بودونیازبه راه اندازی مجدد دارد
resets
سیگنال الکتریکی که سیستم رابه وضعیت اولیه برمی گرداندوقتی که روشن شده بودونیازبه راه اندازی مجدد دارد
embraceor
متهم به اعمال نفوذ درهیئت منصفه یا دادگاه
expansion interface
حافظه جانبی وسایر دستگاههای جانبی رابه یک کامپیوتر اصلی اضافه کند
optimum schedule
مطلوبترین برنامه اجرائی برنامه ایکه مخارج پروژه رابه حداقل می رساند
co respondent
مردی که متهم بزنابازن شوهرداری بوده وباخودان زن یکجاموردتعیق
extradite
مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extradited
مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extradites
مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extraditing
مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
incidence of taxation
تحمل کننده نهایی مالیات کسی که بار اصلی مالیات رابه دوش می کشد
Excuses always proceed from a guilty conscience.
<proverb>
کسی که پوزش می خواهد خود را متهم می کند.
[ضرب المثل]
indict
تعقیب متهم از طریق صدور کیفرخواست به وسیله دادگاه جنایی
A guilty conscience needs no accuser.
<proverb>
کسی که پوزش می خواهد خود را متهم می کند.
[ضرب المثل]
indicts
تعقیب متهم از طریق صدور کیفرخواست به وسیله دادگاه جنایی
indicting
تعقیب متهم از طریق صدور کیفرخواست به وسیله دادگاه جنایی
He who excuses accuses himself.
<proverb>
کسی که پوزش می خواهد خود را متهم می کند.
[ضرب المثل]
indicted
تعقیب متهم از طریق صدور کیفرخواست به وسیله دادگاه جنایی
garbage in garbage out
اصطلاحی است به این معنی که اگر به برنامه اطلاعات ورودی بیهوده داده شودبرنامه نتایج بیهودهای رابه عنوان خروجی تولیدخواهد کرد
gigo
اصطلاحی است به این معنی که اگر به برنامه اطلاعات ورودی بیهوده داده شودبرنامه نتایج بیهودهای رابه عنوان خروجی تولیدخواهد کرد
it is inexpedient to reply
پاسخ دادن مصلحت نیست پاسخ دادن مقتضی نیست
indicted
متهم کردن کسی بر مبنای تشخیص هیات منصفه دادگاه جنایی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com