Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (12 milliseconds)
English
Persian
nemo potest esse simul actor et judex
هیچ کس نمیتواند در ان واحد قاضی و مدعی باشد
Other Matches
acatalectic
قاضی یاشخصی که نمیتواند به صحت امری اطمینان حاصل کند
novatio non presumiter
تبدیل تعهد یا تبدیل مدیون نمیتواند مفروض یا ضمنی باشد
defense
دفاع مدعی علیه در مقابل ادعای مدعی
physical record
بیشترین واحد داده که در یک عملیات قابل ارسال باشد
interlocking directorate
حالتی که شخص واحد ریاست چندین کمپانی رقیب را داشته باشد
pixel
کوچکترین واحد مجزا یا نقط ه از صفحه نمایش که رنگ و شدت نور آن قابل کنترل باشد
absolute system of units
سیستم واحد ها که در آن کمترین تعداد واحد یا یکه بعنوان واحد های اصلی انتخاب شده و سایر واحدها از آنها مشتق شوند
arrest of judgment
سرباز زدن قاضی از صدورحکم پس از اعلام نظر هیات منصفه به علت مطالبی که درمدارک ارائه شده به نظررسیده و انهارا غلط یا قابل نقض قلمداد کند . به عبارت دیگر خودداری قاضی ازصدور رای است تا رفع اشتباهات موجود
kabal
قبال
[نوعی واحد اندازه گیری در تبریز معادل هزار و چهارصد گره می باشد و جهت تعیین مقدار دستمزد بافنده بکار می رود.]
unity of possession
تصرفات مشاعی چند تن در یک ملک واحد تصرفات فرد واحددر دو مال مختلف که ناشی از عناوین مختلفه باشد
markers
دو علامت در ابتدا و انتهای بخشی از داده یا متن برای نشان دادن بلاک خاص که قابل حرکت یا حذف یا کپی به عنوان سیگنال واحد باشد
marker
دو علامت در ابتدا و انتهای بخشی از داده یا متن برای نشان دادن بلاک خاص که قابل حرکت یا حذف یا کپی به عنوان سیگنال واحد باشد
logical
واحد اطلاعات آماده پردازش که لزوما شبیه داده اصلی در فضای ذخیره سازی نیست که ممکن است حاوی داده کنترل و... باشد
illiterate
که نمیتواند بخواند
fix
آن نمیتواند تغییر کند
fixes
آن نمیتواند تغییر کند
power
واحد انرژی در الکترونیک معادل ضرب ولتاژ و جریان با واحد وات
powering
واحد انرژی در الکترونیک معادل ضرب ولتاژ و جریان با واحد وات
powers
واحد انرژی در الکترونیک معادل ضرب ولتاژ و جریان با واحد وات
powered
واحد انرژی در الکترونیک معادل ضرب ولتاژ و جریان با واحد وات
knot
نات
[واحد اندازه گیری]
[واحد سرعت دریایی]
queen can do no wrong
ملکه نمیتواند خطا کند
an ill quarrels with his tool
نمیتواند برقصد میگویدزمینش کج است
cpu
واحد محاسبه و منط ق و واحد ورودی / خروجی
morpheme
واحد معنی دار لغوی کوچکترین واحد
he is unable to speak
ازسخن گفتن عاجزاست نمیتواند سخن بگوید
nemo agit in seipsum
هیچ کس نمیتواند علیه خوداقامه دعوی کند
functional unit
واحد در حال کار واحد تابعی
nemo dat quod non habet
هیچ کس نمیتواند انچه راکه مالکش نیست را به دیگری دهد
rejection
خطای اسکنرکه نمیتواند یک حرف را بخواند وحرف خالی را میکند
interrupt
سیگنال وقفه با تقدم بالا که نمیتواند پس از سایر دستورات انجام شود
interrupts
سیگنال وقفه با تقدم بالا که نمیتواند پس از سایر دستورات انجام شود
interrupting
سیگنال وقفه با تقدم بالا که نمیتواند پس از سایر دستورات انجام شود
res inter alios
debet non actaalterinocere تعهدات دو جانبه باعث اضرار شخص ثالث نمیتواند بشود
outputs
که نمیتواند با سرعت طبیعی پردازش کند به علت وجود رسانه جانبی کندتر
output
که نمیتواند با سرعت طبیعی پردازش کند به علت وجود رسانه جانبی کندتر
self-
سیستمم کد گذاری حروف خطا یا نامناسب را تشخیص دهد ولی نمیتواند ترمیم کند
a closed mouth catches no flies
<proverb>
تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد
moored mine
مینی که باسیم یا طناب به محل اتصال خود وصل شده باشد یا در اب معلق باشد
judged
قاضی
pretorian
قاضی
recusatio judicis
رد قاضی
kadi or kadee
قاضی
judging
قاضی
bencher
قاضی
cadi
قاضی
pretor
قاضی
magistracy
قاضی
judge
قاضی
judges
قاضی
blow-ups
توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow-up
توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow up
توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
hottest
شبکه آهنی یا پوشش اطراف کامپیوتر که به منبع تغذیه وصل شده باشد و زمین نشده باشد
hot
شبکه آهنی یا پوشش اطراف کامپیوتر که به منبع تغذیه وصل شده باشد و زمین نشده باشد
hotter
شبکه آهنی یا پوشش اطراف کامپیوتر که به منبع تغذیه وصل شده باشد و زمین نشده باشد
knot
میل دریایی
[واحد اندازه گیری]
[واحد سرعت دریایی]
knot
گره دریایی
[واحد اندازه گیری]
[واحد سرعت دریایی]
plaintiff
مدعی
object of claim
مدعی به
plaintiffs
مدعی
asserter
مدعی
assertive
مدعی
accuser
مدعی
attorneys
مدعی
pretendant
مدعی
accusers
مدعی
actor
مدعی
actors
مدعی
claimant
مدعی
remedy sought by plaintiff
مدعی به
attorney
مدعی
maintainer
مدعی
letter of attorney
مدعی
pursuer
مدعی
pursuers
مدعی
stylist
قاضی سلیقه
chaplains
قاضی عسگر
chaplain
قاضی عسگر
judged
قاضی دادرس
judge advocate
قاضی عسکر
stylists
قاضی سلیقه
before the jvdges
در حضور قاضی
judicial interrogator
قاضی تحقیق
judges
قاضی دادرس
the chief justice
قاضی القضات
holy joe
قاضی عسکر
padre
قاضی عسکر
padres
قاضی عسکر
arbiters
قاضی داور
arbiter
قاضی داور
arbitrator
قاضی تحکیم
arbitrators
قاضی تحکیم
examing magistrate
قاضی تحقیق
provost marshal
قاضی نظامی
examinating magistrate
قاضی تحقیق
judge
قاضی دادرس
interrogators
قاضی تحقیق
Chief Justices
قاضی القضات
Chief Justice
قاضی القضات
Chief Justice
قاضی اعظم
Chief Justices
قاضی اعظم
interrogator
قاضی تحقیق
personal knowledge of the judge
علم قاضی
Justice of the Peace
قاضی صلحیه
Justices of the Peace
قاضی صلحیه
judging
قاضی دادرس
escutcheon
سپری که دارای نشانهای نجابت خانوادگی باشد صفحهای که روی ان اسم چیزی نقش شده باشد سپرارم دار
complainant
[British E]
مدعی
[قانون]
pursuer
[Scottish English]
مدعی
[قانون]
petitioner
[divorce proceedings]
مدعی
[قانون]
public prosecutors
مدعی العموم
relator
مدعی خصوصی
defendants
مدعی علیه
plaintiff
مدعی
[قانون]
encumbrancer
مدعی ملک
defendant
مدعی علیه
prosecuting attorney
مدعی العموم
public prosecutor
مدعی العموم
attorneygeneralship
مدعی العمومی
attorneygeneral
مدعی العموم
adversary
مدعی متخاصم
professed
مدعی مقر به
pretender
مدعی من غیر حق
pretenders
مدعی من غیر حق
lord a
مدعی العموم
the a party
مدعی خصم
complainant
عارض مدعی
complainants
عارض مدعی
claimant
[arbitration proceedings]
مدعی
[قانون]
adversaries
مدعی متخاصم
he claims to
او مدعی است که
respondents
مدعی علیه
respondent
مدعی علیه
Attorneys General
مدعی العموم
rightful claimant
مدعی محق
public prosector
مدعی العموم
professed
متعهد مدعی
Attorney General
مدعی العموم
dirctor of public prosecutions
مدعی العموم
coram judice
در حضور قاضی اصاع
county magestrate
قاضی دادگاه استان
samson
قاضی قدیم اسرائیل
Soc
اصل استقلال قاضی
magistrate
قاضی دادگاه جنحه
king's counsel
قاضی دادگاه پادشاه
to reckon with out one's host
تنها به قاضی رفتن
magistrates
قاضی دادگاه جنحه
hotbeds
بستر خاکی چمن که در اثر تخمیر ویابوسیله دیگری گرم شده باشد محل یا محیطی که دران رویش وپیشرفت سریع باشد
hotbed
بستر خاکی چمن که در اثر تخمیر ویابوسیله دیگری گرم شده باشد محل یا محیطی که دران رویش وپیشرفت سریع باشد
suitors
عرضحال دهنده مدعی
pretender
مدعی تاج وتخت
elegit
حکم تامین مدعی به
know-it-alls
مدعی علم الیقین
contenders
مدعی دربرابر قهرمان
contender
مدعی دربرابر قهرمان
pretenders
مدعی تاج وتخت
know it all
مدعی علم الیقین
know-it-all
مدعی علم الیقین
claimant
طلب کننده مدعی
object of claim
مدعی به متنازع فیه
suitor
عرضحال دهنده مدعی
puisne judge
قاضی پایین رتبه دادرس جز
circuits
حوزه قضایی یک قاضی دور
praetor
قاضی یاافسر مادون کنسول
circuit
حوزه قضایی یک قاضی دور
to bring somebody before the judge
کسی را در حضور قاضی آوردن
to bring the matter before a court
[the judge]
دعوایی را در حضور قاضی آوردن
snookered
وضع گوی که بازیگر نمیتواند مستقیما به گوی موردنظر ضربه بزند
imperfect competition
حالتی است که در بازار عرضه بیش از یک فروشنده وجود نداشته باشد ووی بتواند روی قیمت کالای خود کنترل داشته باشد
glassine
نوعی کاغذ نازک شفاف یانیمه شفاف که هوا یا روغن از ان نمیتواند عبور کند
peripheral
UPC که نمیتواند دستورات را با سرعت طبیعی اجرا کند به علت رسانه جانبی کند
dumb terminal
وسیله جانبی که فقط میتواند داده را از یک کامپیوتر دریافت کند ولی نمیتواند آن را پردازش کند
maintained
حمایت کردن از مدعی بودن
demurred
در CL حالتی است که مدعی علیه
demurs
در CL حالتی است که مدعی علیه
maintains
حمایت کردن از مدعی بودن
demur
در CL حالتی است که مدعی علیه
put in a claim for something
مدعی مالکیت چیزی شدن
demurring
در CL حالتی است که مدعی علیه
claim
مدعی به مطالبات ادعا کردن
right of begin
حق مدعی در اغازبیان ادعا در محکمه
claiming
مدعی به مطالبات ادعا کردن
maintain
حمایت کردن از مدعی بودن
claims
مدعی به مطالبات ادعا کردن
claimed
مدعی به مطالبات ادعا کردن
The judge remained an honest man all his life .
قاضی تمام عمرش درستکار ماند
chaplaincy
مقام یا محل کار قاضی عسگر
chaplaincies
مقام یا محل کار قاضی عسگر
libelee
مدعی علیه شخص مورد افترا
the burden of proof rests with
اثبات ادعا بر عهده مدعی است
libellee
مدعی علیه شخص مورد افترا
replication
جواب خواهان به دادخواست مدعی در دعوی
bench warrant
حکم دادگاه یا قاضی علیه شخص گناهکار
open back
[نوعی فرش تخت باف که پود آن از پشت فرش کاملا مشخص باشد و بصورت حلقوی اطراف تار را در بر گرفته باشد.]
The judge will have the final say on the matter.
قاضی حرف آخر را در این موضوع خواهد داشت.
acetiam
برای عملی تا قاضی بتواند رای خود را بدهد
sequential
نوعی کامپیوتر که باید هر دستورکامل شود پیش از اینکه بعدی شروع شود وبنابراین نمیتواند پردازش همزمان را مدیریت کند
levy a sum on a person's property
به منظور تامین مدعی به دارایی کسی را توقیف کردن
state attorney
نماینده دولت در دادگاه مدعی العموم استان یاکشور
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com