Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (3 milliseconds)
English
Persian
discriminative
وابسته به تبعیض یا تمیز
Other Matches
prejudices
تبعیض
prejudice
تبعیض
unjust discrimination
تبعیض
discrimination
تبعیض
discriminator
قائل به تبعیض
indiscrimination
عدم تبعیض
prejudices
تبعیض کردن
sexism
تبعیض جنسی
sex discrimination
تبعیض جنسی
unbiased
بدون تبعیض
prejudice
تبعیض کردن
discriminatory
تبعیض امیز
unjust discrimination
تبعیض کردن
racism
تبعیض نژادی
racial discrimination
تبعیض نژادی
price discrimination
تبعیض قیمت
rate discrimination
تبعیض نرخ
discrimination
تبعیض کردن
segregation
تبعیض نژادی
forejudge
تبعیض قائل شدن
discriminated
تبعیض قائل شدن
discriminating monopoly
انحصار تبعیض امیز
price discriminating monopoly
انحصار تبعیض قیمت
option of contract invalid in part
خیار تبعیض صفقه
discriminates
تبعیض قائل شدن
forjudge
تبعیض قائل شدن
discriminate
تبعیض قائل شدن
perfect price discrimination
تبعیض قیمت کامل
unprejudiced
بدون تبعیض یا طرفداری
indiscriminate
ناشی از عدم تبعیض
phallic
وابسته به پرستش الت مردی وابسته به الت رجولیت وابسته به قضیب
prejudicial
زیان رسان تبعیض امیز
preferences
تبعیض متقلبانه بین غرماء
prejudicious
زیان رسان تبعیض امیز
discriminate against someone
نسبت به کسی تبعیض کردن
preference
تبعیض متقلبانه بین غرماء
segregate
تبعیض نژادی قائل شدن
segregates
تبعیض نژادی قائل شدن
segregating
تبعیض نژادی قائل شدن
to tread on somebody's foot
<idiom>
برای کسی تبعیض قائل شدن
without distinction of sex
بدون تبعیض جنسی اززن ومرد
prejudices
قضاوت تبعیض امیز خسارت وضرر
bias
تحت تاثیر قراردادن تبعیض کردن
prejudice
قضاوت تبعیض امیز خسارت وضرر
biases
تحت تاثیر قراردادن تبعیض کردن
dumping
سیاست تبعیض قیمت در تجارت بین الملل
double standard
قواعد تبعیض امیز وسخت گیرمخصوصا نسبت بجنس زن
anti dumping
مخالفت تبعیض قیمت بین بازار داخل و خارج از کشور
prepossess
تحت تاثیرعقیده یامسلکی قرار دادن قبلا تبعیض فکری داشتن
cleanest
تمیز
secernment
تمیز
cleaned
تمیز
purer
تمیز
cleans
تمیز
discretion
تمیز
mense
حس تمیز
distinctions
تمیز
distinction
تمیز
discrimination
تمیز
dapper
تمیز
discernment
تمیز
neat and tidy
تر و تمیز
age of discretion
سن تمیز
age of reason
سن تمیز
pure
تمیز
purest
تمیز
cassation
تمیز
contradistinction
تمیز
cleanly
تمیز
clean
تمیز
spiffy
تمیز
neater
تمیز
scrubby
تمیز
neatest
تمیز
neat
تمیز
dinky
تمیز
syzygial
وابسته به جفت یانقاط متقابل وابسته به استقرار سه ستاره در خط مستقیم
olympian
اسمانی وابسته بخدایان کوه المپ وابسته بمسابقات المپیک
bureaucratic
وابسته به اداره بازی وکاغذ پرانی وابسته به دیوان سالاری
telepathic
وابسته به دورهم اندیشی وابسته به توارد یا انتقال فکر
subglacial
وابسته به زیر توده یخ وابسته بدوره فرعی یخبندان
dialectological
وابسته بعلم منطق جدلی وابسته به گویش شناسی
choral
وابسته بدسته سرودخوانان وابسته به اواز دسته جمعی
discernible
قابل تمیز
discriminable
قابل تمیز
wisp
تمیز کردن
differentiating
تمیز دادن
differentiates
تمیز دادن
wisps
تمیز کردن
discriminating intellect
قوه تمیز
indiscreet
بی تمیز بی احتیاط
cleanest
تمیز کردن
replotting
تمیز کردن
squeaky clean
بسیار تمیز
identification
تطبیق تمیز
scourers
تمیز کننده
individuate
تمیز دادن
cleans
تمیز کردن
cleaned
تمیز کردن
clean bill of lading
بارنامه تمیز
clean
تمیز کردن
indiscernible able
تمیز ندادنی
scouring
تمیز کاری
scourer
تمیز کننده
differentiate
تمیز دادن
discriminator
تمیز دهنده
stimulus discrimination
تمیز محرک
do the cleaning
تمیز کردن
clean
تمیز کردن
refined
تمیز کرده
discerned
تمیز دادن
discern
تمیز دادن
clean house
تمیز کردن
cleanses
تمیز کردن
cleanse
تمیز کردن
epicritic
تمیز دهنده
grooming
تمیز کردن
discerns
تمیز دادن
high court of
دیوانعالی تمیز
indiscriminately
بدون تمیز
distinguishable
قابل تمیز
supreme court
دیوان تمیز
cleansed
تمیز کردن
superior court
دادگاه تمیز
sensory discrimination
تمیز حسی
lexicographic
وابسته به فرهنگ نویسی وابسته به واژه نگاری
phylar
وابسته به راسته ودسته وابسته به قبیله ونژاد
rectal
وابسته براست روده وابسته به معاء غلاظ
vehicular
وابسته به وسائط نقلیه وابسته به رسانه یابرندگر
puritanical
وابسته بفرقه پیوریتان ها وابسته به پاک دینان
sothic
وابسته به ستاره کلب وابسته به شعرای یمانی
cleaned
تمیز کردن چیزی
This isn't clean.
این تمیز نیست.
emblazoned
تمیز چاپیا دوختهشده
prim
خیلی محتاط تمیز
discreet
دارای تمیز وبصیرت
antiseptic
تمیز و پاکیزه مشخص
hight court of cassetion
دیوان عالی تمیز
high court of cassation
دیوان عالی تمیز
scrubbed
خراشیدن تمیز کردن
spic and span
<idiom>
خیلی تمیز ومرتب
cleanest
تمیز کردن چیزی
antiseptics
تمیز و پاکیزه مشخص
scrubbing
خراشیدن تمیز کردن
scrub
خراشیدن تمیز کردن
cleans
تمیز کردن چیزی
scrubs
خراشیدن تمیز کردن
pick up
<idiom>
تمیز ،مرتب کردن
clean
تمیز کردن چیزی
distinctively
بطورمشخص یا اختصاصی بروجه تمیز
cleanser
وسیله یا ماده تمیز کننده
dry clean
لباس را بابخار تمیز کردن
cleansers
وسیله یا ماده تمیز کننده
absterge
تمیز کردن شستشو دادن
smugness
تمیز کردن سروصورت دادن به
smug
تمیز کردن سروصورت دادن به
smugly
تمیز کردن سروصورت دادن به
spruce up
<idiom>
مجددا آراستن ،تمیز کردن
supervisory
وابسته به نظارت وسرپرستی وابسته به برنگری
cliquy
وابسته به دسته یا گروه وابسته به جرگه
monarchic
وابسته به حکومت سلطنتی وابسته به سلطنت
cliquey
وابسته به دسته یا گروه وابسته به جرگه
kinetic
وابسته بحرکت وابسته به نیروی محرکه
erotic
وابسته به عشق شهوانی وابسته به eros
indistinguishable
غیر قابل تشخیص تمیز ندادنی
tassels
پارچه برای تمیز کردن تیر
I want these clothes cleaned.
من میخواهم این لباس ها تمیز شود.
tassel
پارچه برای تمیز کردن تیر
denotative
دارای قوه تفکیک یا تمیز تمیزی
secern
تجزیه طلب شدن تمیز دادن
epicritic
تمیز دهنده گرما وسرما حساس بسرماوگرما
differentiation
فرق گذاری تفکیک و تمیز مطالب از یکدیگر
racking
تمیز کردن شبکه توری اشغال گیر
mops
چوبی که سر ان را پارچه می پیچند و برای تمیز کردن بکارمیرود
mop
چوبی که سر ان را پارچه می پیچند و برای تمیز کردن بکارمیرود
mopped
چوبی که سر ان را پارچه می پیچند و برای تمیز کردن بکارمیرود
mopping
چوبی که سر ان را پارچه می پیچند و برای تمیز کردن بکارمیرود
zygose
وابسته به لقاح وابسته به گشنیدگی
sister services
یکانهای وابسته قسمتهای وابسته
frontal
وابسته به پیشانی وابسته بجلو
lithic
وابسته به ریگ وابسته به لیتوم
graving dock
اسکله مخصوص تمیز کردن ویا تعمیر نمودن کشتی
I am a great believer in using natural things for cleaning.
من هوادار بزرگی در استفاده از چیزهای طبیعی برای تمیز کردن هستم.
Neanderthal
وابسته به انسان غارنشین وابسته به انسان وحشی واولیه
hermitical
وابسته به گوشه نشینی وابسته بزاهدهای گوشه نشین
morphic
وابسته به شکل وابسته به شکل شناسی خواب الود
associate
وابسته وابسته کردن
associating
وابسته وابسته کردن
associates
وابسته وابسته کردن
associated
وابسته وابسته کردن
head
دیسک مخصوص برای تمیز کردن نوک خواندن / نوشتن دیسک
go devil
لوله پاک کن مخصوص تمیز کردن لوله نفت
epistemologycal
وابسته به معرفت شناسی وابسته به شناخت شناسی
physico chemical
وابسته به فیزیک و شیمی وابسته به شیمی فیزیکی
poplitaeal
وابسته به پس زانو وابسته به حفره پس زانو رکبی
popliteal
وابسته به پس زانو وابسته به حفره پس زانو رکبی
clean up
عمل تمیز کردن وپاک کردن تصفیه
vacuum
جاروی برقی باجاروی برقی تمیز کردن
vacuumed
جاروی برقی باجاروی برقی تمیز کردن
clean-up
عمل تمیز کردن وپاک کردن تصفیه
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com