Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (21 milliseconds)
English
Persian
penetrative
وابسته به نفوذ کردن
Other Matches
tammany
انجمن تامانی نیویورک وابسته بانجمن طرفدار کسب نفوذ سیاسی وبلدی بوسیله رشاء
osmose
نفوذ کردن در بوسیله تراوش تجزیه کردن بوسیله نفوذ تجزیه کردن
penetration
نفوذ در جبهه دشمن داخل شدن درصفوف دشمن نفوذ در شبکه اطلاعات یااداری
initial thrust
نفوذ اولیه نفوذ اصلی
impose
تحمیل کردن اعمال نفوذ یا سوء استفاده کردن
seep
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seeps
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seeping
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
imposes
تحمیل کردن اعمال نفوذ یا سوء استفاده کردن
seeped
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
impenetrate
نفوذ کردن در
breached
نفوذ کردن
breach
نفوذ کردن
penetract
نفوذ کردن
play on/upon (something)
<idiom>
نفوذ کردن
percolate
نفوذ کردن
percolated
نفوذ کردن
breaches
نفوذ کردن
percolates
نفوذ کردن
pierces
نفوذ کردن
seep in
نفوذ کردن
pierce
نفوذ کردن
percolating
نفوذ کردن
permeates
نفوذ کردن
permeated
نفوذ کردن
permeate
نفوذ کردن
interpenetrate
در هم نفوذ کردن
interpenetrate
نفوذ کردن در
infiltrating
نفوذ کردن
crevasse
نفوذ کردن
transpire
نفوذ کردن
crevasses
نفوذ کردن
penetrate
نفوذ کردن در
infiltrated
نفوذ کردن
penetrated
نفوذ کردن در
infiltrate
نفوذ کردن
penetrates
نفوذ کردن در
bleaches
نفوذ کردن
bleached
نفوذ کردن
bleach
نفوذ کردن
transpires
نفوذ کردن
permeating
نفوذ کردن
infiltrates
نفوذ کردن
breakaway
نفوذ کردن
transpired
نفوذ کردن
transpiring
نفوذ کردن
infiltrated
نفوذ کردن در منطقه
use one's influence
اعمال نفوذ کردن
infiltrate
نفوذ کردن در منطقه
to use one's influence upon
اعمال نفوذ کردن بر
infiltrates
نفوذ کردن در منطقه
infiltrating
نفوذ کردن در منطقه
infiltrating
در خطوط دشمن نفوذ کردن
infiltrated
در خطوط دشمن نفوذ کردن
infiltrates
در خطوط دشمن نفوذ کردن
ship water
نفوذ کردن اب بداخل قایق
infiltrate
در خطوط دشمن نفوذ کردن
diffuses
نفوذ کردن منتشر شدن پراکندن
diffuse
نفوذ کردن منتشر شدن پراکندن
diffused
نفوذ کردن منتشر شدن پراکندن
diffusing
نفوذ کردن منتشر شدن پراکندن
to piss off the wrong people
<idiom>
آدمهای دارای نفوذ و قدرت زیاد را عصبانی کردن
perforating
سوراخ کردن نفوذ کردن
perforate
سوراخ کردن نفوذ کردن
perforates
سوراخ کردن نفوذ کردن
half thickness
ضخامت لازم برای نصف کردن نفوذ عناصر تراونده
associating
وابسته وابسته کردن
associates
وابسته وابسته کردن
associate
وابسته وابسته کردن
associated
وابسته وابسته کردن
phallic
وابسته به پرستش الت مردی وابسته به الت رجولیت وابسته به قضیب
kopfring
حلقه فلزی است که به دماغه بمب برای کم کردن میزان نفوذ ان در اب یا خاک وصل میشود
stand-off
برتری رزمی جنگ افزار فاصله لازم برای نفوذ گلوله ثاقب در لحظه عمل کردن
fusion welding
اتصال دولبه فلزی به یکدیگرکه با ذوب کردن مستقیم انهاصورت میگیرد و دو فلز درهم نفوذ میکنند
stand-offs
برتری رزمی جنگ افزار فاصله لازم برای نفوذ گلوله ثاقب در لحظه عمل کردن
stand off
برتری رزمی جنگ افزار فاصله لازم برای نفوذ گلوله ثاقب در لحظه عمل کردن
ballistics of penetration
شناسایی شرایط نفوذ گلوله شناسایی مسیر نفوذ گلوله
radiolucency
درجه نفوذ اشعه مجهول نفوذ پذیری اشعه مجهول
breaches
سوراخ رخنه کردن سوراخ کردن نفوذ در خطوط دشمن درگیری با دشمن
breached
سوراخ رخنه کردن سوراخ کردن نفوذ در خطوط دشمن درگیری با دشمن
breach
سوراخ رخنه کردن سوراخ کردن نفوذ در خطوط دشمن درگیری با دشمن
olympian
اسمانی وابسته بخدایان کوه المپ وابسته بمسابقات المپیک
bureaucratic
وابسته به اداره بازی وکاغذ پرانی وابسته به دیوان سالاری
syzygial
وابسته به جفت یانقاط متقابل وابسته به استقرار سه ستاره در خط مستقیم
telepathic
وابسته به دورهم اندیشی وابسته به توارد یا انتقال فکر
choral
وابسته بدسته سرودخوانان وابسته به اواز دسته جمعی
subglacial
وابسته به زیر توده یخ وابسته بدوره فرعی یخبندان
dialectological
وابسته بعلم منطق جدلی وابسته به گویش شناسی
vehicular
وابسته به وسائط نقلیه وابسته به رسانه یابرندگر
sothic
وابسته به ستاره کلب وابسته به شعرای یمانی
puritanical
وابسته بفرقه پیوریتان ها وابسته به پاک دینان
rectal
وابسته براست روده وابسته به معاء غلاظ
lexicographic
وابسته به فرهنگ نویسی وابسته به واژه نگاری
phylar
وابسته به راسته ودسته وابسته به قبیله ونژاد
erotic
وابسته به عشق شهوانی وابسته به eros
supervisory
وابسته به نظارت وسرپرستی وابسته به برنگری
cliquey
وابسته به دسته یا گروه وابسته به جرگه
kinetic
وابسته بحرکت وابسته به نیروی محرکه
cliquy
وابسته به دسته یا گروه وابسته به جرگه
monarchic
وابسته به حکومت سلطنتی وابسته به سلطنت
procreant
وابسته به ایجاد کردن یا زادن
hydropathic
وابسته به درمان کردن ناخوشی با اب
teetotal
وابسته به طرفداری از منع مسکرات کردن
neuters
اخته کردن وابسته به جنس خنثی
neuter
اخته کردن وابسته به جنس خنثی
neutered
اخته کردن وابسته به جنس خنثی
neutering
اخته کردن وابسته به جنس خنثی
zygose
وابسته به لقاح وابسته به گشنیدگی
lithic
وابسته به ریگ وابسته به لیتوم
frontal
وابسته به پیشانی وابسته بجلو
sister services
یکانهای وابسته قسمتهای وابسته
free lance
مفرد کار کردن نویسنده غیر وابسته
metallurgic
وابسته بفن استخراج و قال کردن فلزات
influenced
نفوذ
intrusions
نفوذ
pervasion
نفوذ
seepage
نفوذ
watertight
ضد نفوذ اب
force
نفوذ
diffusion
نفوذ
leading
نفوذ
percolation line
خط نفوذ
toeholds
نفوذ کم
percolation
نفوذ
toehold
نفوذ کم
intrusion
نفوذ
imposing presence
نفوذ
prestige
نفوذ
propulsion
نفوذ
grand dame
زن با نفوذ
influence
نفوذ
barrier penetration
نفوذ در سد
influx
نفوذ
permeation
نفوذ
influxes
نفوذ
impermeable
ضد نفوذ اب
infiltration
نفوذ
break through
نفوذ
forces
نفوذ
leakage
نفوذ
prevalence
نفوذ
osmosis
نفوذ
hanks
نفوذ
ascendance
نفوذ
penetrate
نفوذ
influencing
نفوذ
dominance
نفوذ
penetrates
نفوذ
leakages
نفوذ
penetrated
نفوذ
intervention
نفوذ
authority
نفوذ
hank
نفوذ
influences
نفوذ
forcing
نفوذ
interventions
نفوذ
penetration
نفوذ
penetrability
نفوذ پذیری
leverage
قدرت نفوذ
penetrability
قابلیت نفوذ
outs
دسته بی نفوذ
sphere of influence
منطقه نفوذ
importance
نفوذ شان
operation of contract
نفوذ قرارداد
interchange diffusion
نفوذ تعویضی
osmosis
نفوذ یک حل کننده
lobbying
اعمال نفوذ
market penetration
نفوذ به بازار
molecular effusion
نفوذ مولکولی
vacation monthes long
نفوذ دوررس
area of influence
منطقه نفوذ
propulsion
سوق نفوذ
leverage
وسیله نفوذ
barrier penetration by particles
نفوذ ذرات در سد
shell proof
ضد نفوذ گلوله
inscrutable
نفوذ ناپذیر
social influence
نفوذ اجتماعی
effusions
نفوذ مولکولی
weighty
سنجیده با نفوذ
weightiest
سنجیده با نفوذ
pervious
نفوذ پذیر
pervasivenness
قوه نفوذ
seepage area
منطقه نفوذ
personal influence
نفوذ شخصی
permselectivity
نفوذ گزینی
permselective
نفوذ گزین
watertight
غیرقابل نفوذ اب
impermeable
غیرقابل نفوذ
weightier
سنجیده با نفوذ
transudation
نفوذ رسوخ
infiltrating
نفوذ به منطقه
trenchancy
نفوذ شکاف
infiltrates
نفوذ به منطقه
penetrate
نفوذ در دفاع
figureheads
رئیس بی نفوذ
penetration
نفوذ در جبهه
figurehead
رئیس بی نفوذ
pornocracy
نفوذ جنده ها
infiltrated
نفوذ به منطقه
permeance
نفوذ پذیری
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com