English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (31 milliseconds)
English Persian
penance وادار به توبه کردن
Other Matches
to do penance با ریاضت توبه کردن
to be penanced با ریاضت توبه کردن
repent توبه کردن پشیمان شدن
repented توبه کردن پشیمان شدن
to repent one's sins از گناهان خود توبه کردن
repenting توبه کردن پشیمان شدن
repents توبه کردن پشیمان شدن
To vow never to do it again. <idiom> پشت دست خود را داغ کردن [توبه کردن]
inducing وادار کردن
persuade وادار کردن
persuades وادار کردن
endue وادار کردن
persuading وادار کردن
induce وادار کردن
forces وادار کردن
forcing وادار کردن
induces وادار کردن
induced وادار کردن
compelling وادار کردن
compelled وادار کردن
compel وادار کردن
impel وادار کردن
impelled وادار کردن
impelling وادار کردن
impels وادار کردن
force وادار کردن
enforces وادار کردن
enforced وادار کردن
enforce وادار کردن
enforcing وادار کردن
compels وادار کردن
enforce وادار کردن مجبورکردن
coercing بزور وادار کردن
coerced بزور وادار کردن
coerce بزور وادار کردن
entrap into با اغفال وادار کردن به .....
intimidates با تهدید وادار کردن
pacified به صلح وادار کردن
intimidate با تهدید وادار کردن
enforcing وادار کردن مجبورکردن
pacifies به صلح وادار کردن
enforces وادار کردن مجبورکردن
pacification به صلح وادار کردن
enforced وادار کردن مجبورکردن
pacify به صلح وادار کردن
coerces بزور وادار کردن
bring on وادار به عمل کردن
hustles بزور وادار کردن
to persuade in to an act وادار بکاری کردن
to make repeat وادار به تکرار کردن
hustled بزور وادار کردن
pacifying به صلح وادار کردن
hustle بزور وادار کردن
hustling بزور وادار کردن
overpersuade کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
to instigate something چیزی را برانگیختن [اغوا کردن ] [وادار کردن ]
constrain بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constraining بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constrains بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
having مجبور بودن وادار کردن
have مجبور بودن وادار کردن
to persuade somebody of something کسی را وادار به چیزی کردن
obliges وادار کردن مرهون ساختن
obliged وادار کردن مرهون ساختن
oblige وادار کردن مرهون ساختن
to lead on وادار به اقدامات بیشتری کردن
trick someone into doing somethings با حیله کسی را وادار به کاری کردن
to put any one through a book کسیرا وادار بخواندن کتابی کردن
imprest وادار بخدمت لشکری یادریایی کردن
change of engagement وادار کردن حریف به تغییرمسیر شمشیر
enforces مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforcing مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforcement مجبور کردن وادار کردن به اکراه
enforce مجبور کردن وادار کردن به کاری
inciting باصرار وادار کردن تحریک کردن
incites باصرار وادار کردن تحریک کردن
incited باصرار وادار کردن تحریک کردن
incite باصرار وادار کردن تحریک کردن
enforced مجبور کردن وادار کردن به کاری
collect وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
collects وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
collecting وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
change of leg وادار کردن اسب به تغییر پادر چهارنعل کوتاه
suborn به وسیله تطمیع به کار بد یاگواهی دروغ وادار کردن
leads هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
lead هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
extends وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extend وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extending وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
move وادار کردن تحریک کردن
moves وادار کردن تحریک کردن
moved وادار کردن تحریک کردن
hopple وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbles وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbling وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobble وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbled وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
repentance توبه
irrepentant بی توبه
resipiscence توبه
contrition توبه
impenitence عدم توبه
penitence ندامت توبه
impenitent توبه ناپذیر
contrite توبه کار
penitent توبه کار
penintent توبه کار
repenter توبه کار
resipiscent توبه کار تائب
contritely ازروی توبه وپشیمانی
shrive توبه دادن وبخشیدن
penitently از روی پشیمانی و توبه
contrite از روی توبه وپشیمانی
penitential psalms مزامیر توبه و استغفار
penintent شخص توبه کار
magdalen or lene فاحشه توبه کرده
repentantly از روی توبه و پشیمانی
shrift ایین توبه وبخشش
penance توبه وطلب بخشایش پشیمانی
shrovetide سه روز قبل ازچهارشنبه توبه
shrove tuesday سه شنبه قبل ازچهارشنبه توبه
impenitence بی میلی نسبت بتوبه توبه ناپذیری
penitentially چنانکه شخص را پشیمان و توبه کارنماید
mardi gras سه روز قبل از چهارشنبه توبه کاتولیک ها که دراستان لویزیانا کاروان شادی حرکت میکند
trumeau وادار
muntin وادار
mullion=middle post وادار
he was made to go وادار به رفتن شد
inducible وادار کردنی
prompters وادار کننده
persuasible وادار کردنی
persuadable وادار کردنی
impeller وادار کننده
transom وادار افقی
persuasive وادار کننده
prompter وادار کننده
impellor وادار کننده
suasive وادار کننده
neutralized وادار به بیطرفی شده
i made him go او را وادار کردم برود
middle lintel in window وادار میانی پنجره
impellent محرک وادار کننده
incitation وادار سازی اغوا
makes باعث شدن وادار یا مجبورکردن
he acted from impluse اورابکردن ان کار وادار کرد
make باعث شدن وادار یا مجبورکردن
to compel the attendance of a witness وادار به حاضر شدن شاهدی [قانون]
The party was latched on to him. He was saddled with the party. میهمانی را بگردنش گذاشتند ( ترغیب یا وادار شد )
they howled the speaker down سخنگوراباجیغ وداد وادار به پایین امدن کردند
following my lead یک جور بازی که هر بازیکن را وادار میکنند هرکاری که استاد کرد او نیز بکند
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
sterilizes گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
exploit استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
crosses تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
preached وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com